bookmark

معنی كمانه

كمانه

بالفتح،كمانى كه از چوب سازند،و بدان مثقب را بگردانند،خاقانى گويد: بيت بر مثقب نطق در فشانه از قوس قزح كنم كمانه و كاريز كننده،و در نسخۀ ميرزا چاهى كه كاريز كنان بجهة امتحان آب در زمين فرو برند،دقيقى گويد: بيت چنانكه چشمه پديد آورد كمانه ز سنگ كف تو از دل كان زر پديد مى‌آرد و مسعود گويد: بيت غور ايام در نيابد چرخ گر جز از راى تو كمانه كند و ابن يمين گويد: بيت اى بس كه دلم در طلب چشمۀ نوشت در باديۀ فكر فرو برده كمانه و در فرهنگ بمعنى كاريز كن بكاف تازى،و بمعنى چاه بضم كاف فارسى آورده، و حق آنست كه بهر دو معنى بضم كاف فارسى است،چه از معنى گمان اين معنى را اخذ كرده‌اند،و ها براى نسبت است،و كاريز كن و آن چاه را هر دو نسبت بگمان است، و بمعنى پياله،و تير كمانچه نيز آورده،شاعر گويد: بيت گمان من بشراب سخاى تو آنست كه چرخ پر شود از جرعۀ كمانۀ من و مولوى گويد: بيت هشيار ز من فسانه نايد مانند رباب بى كمانه ليكن در بيت اول ظاهرا چمانه است كه كمانه خوانده‌اند.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1197)
sourceLink

بر وزن زمانه به معنى كمان باشد كه به عربى قوس خوانند و چوب كجى را نيز گويند كه دوالى بر آن بندند و با آن بر ماه و مشقب را بگردانند تا چيزها را سوراخ كند و كمان شكلى كه بدان ساز قيچك را نوازند و پياله شرابخورى را هم گفته‌اند و كاريزكن و چاه‌جوى را هم مى‌گويند و چاهى را نيز گويند كه چاه‌كنان به جهت امتحان آب در زمين فروبرند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص746)
sourceLink

بر وزن نشانه كمانى كه از چوب سازند و بدان مشقب را بكردانند خاقانى كفته بر مشقب نطق در فسانه از قوس قزح كنم كمانه و بمعنى كاريز نيز آمده و چاهى كه كاريزكنان چاه‌خو در زمين كنند براى امتحان آب دقيقى كفته چنانكه چشمه بديد آورد كمانه ز سنك كف تو از دل كان زر بديد مى‌آرد مسعود سعد كفته غور ايّام در نيابد چرخ كر جز از راى تو كمانه كند ابن يمين فريومدى كفته اى بس‌كه دلم در طلب چشمه نوشت در باديه فكر فروبرده كمانه و بمعنى تير كمانچه آمده مولوى كفته هشبار ز من فسانه بايد مانند رباب بى‌كمانه و در فرهنك جهانكيرى بمعنى پياله آورده و شعر مختارى را شاهد كرده كمان من بشراب سخاى تو آنست كه چرخ پر شود از جرعه كمانه من يحتمل چمانه بمعنى پياله را صاحب جهانكيرى كمانه خوانده باشد و بمعنى چاه براى پيدا و جارى كردن ظن غالب آنست كه با كاف پارسى مضموم بوده باشد كه بكمان بودن آب چند جاى را چاه‌كن كند تا آب پيدا شود فردوسى كفته تو دل را بجز شادمانه مدار روان را ز غم در كمانه مدار
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص597)
sourceLink

- مقنى باشد يعنى كاريزكن [5] مثالش شمس فخرى گويد: بيت برون آرد هزاران بحر كلكش بدان صورت كه منبع را كمانه (1)در برهان معنى رخساره و روى و گوى كه در وقت خنديدن بهر دو طرف روى پيدا شود و معنى كمان و فرو بردن و برآوردن درآرميدن با زن و بخيه كردن خياطان و گرز آهنين نيز دارد. (2)برهان درين معنى با تشديد ثانى آورده است و بمعنى بند پا كه بعربى كعب گويند نيز آورده و با تخفيف و ظهور هاء مخفف كلاه است. (3)يعنى: گله. (4)هر چيز كوتاه و ناقص عموما و آدم كوتاه خصوصا (برهان) (در تداول مردم قزوين كله مرغ دم كوتاه است). (5)چاه جوى. و مسعود سعد نيز گويد: بيت غور ايام را نيابد چرخ گر جز از راى او كمانه كنند و استاد دقيقى نيز گويد: بيت چنانكه چشمه پديد آورد كمانه ز سنگ دل تو از كف توكان زر پديد آرد و در اكثر نسخ باين معنى است اما ميرزا ابراهيم بمعنى چاهى آورده كه چاه‌كنان بجهت امتحان آب در زير زمين فروبرند. مثال اين معنى ابن يمين فرمايد: بيت اى بس‌كه دلم در طلب چشمۀ نوشت در باديۀ فكر فروبرده كمانه و در فرهنگ باين معنى - بكاف فارسى - [1] آورده * و نيز بمعنى آن چوبى كه نجاران دوالى بر آن وضع كنند براى مثقب آمده چنانكه حكيم خاقانى گويد: بيت بر مثقب نطق بر نشانه از قوس قزح كنم كمانه و بمعنى كمان نيز استعمال كنند چنانكه كاملى در تعريف كمان كشيدن گويد: بيت سه خم گه كشيد قرين ساز با دو دست دو راست كن چو تير و بده خم كمانه را و بر تير كمانچه نيز اطلاق كنند چنانكه مولوى معنوى فرمايد: بيت هشيار ز من فسانه باشد مانند رباب بى‌كمانه
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1147)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]چوب كج و خميده‌اى كه بر آن دوال و يازه بندند و بدان بر ماه و مثقب و مانند آن را بگردانند و نيز ساز كمانچه و چنگ را بنوازند.و قوس و كمان.و ساز كمانچه.و چنگ. و پيالۀ شرابخورى.و جاهجو و كاريز كن و چاخو.و كان كن و معدنچى و نقب كن.و چاهى كه چاخوي
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2834)
sourceLink

(اسم ، صفت) كمان. قوس. ¦¦چوب كجى كه نجّاران دوالى بر آن بندند و با آن متّه را بگردانند تا چيزها را سوراخ كنند. ¦¦چوب كج و خميدهاى كه با آن ساز كمانچه و چنگ را بنوازند. ¦¦ چاهى كه كاريزكنان در زمين براى امتحان آب حفر مىكنند. ¦¦پياله. پيالۀ شرابخورى. ¦¦ (ص) كاريزكن. كومش. چاهجو و كاريزكن. چاخو. چاهجوى. مقنى.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2322)
sourceLink

كاريز كن باشد.دقيقى گفته است. چنانك چشمه پديد آورد كمانه ز سنگ#دل تو از كف تو كان زر پديد آرد.
(
فرهنگ قواس
, ص25)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.