bookmark

معنی خو

خو

به فتح اول و سكون ثانى چوب‌بندى باشد كه بنايان و كتابه‌نويسان و نقاشان در درون و بيرون عمارت ترتيب دهند و بر بالاى آن رفته كار كنند و گياه خودروى كه در ميان غله‌زارها و باغها رويد تا آن را نكنند غله و زراعت قوت به هم نرساند و چنانچه بايد نشو و نما نكند و به معنى كندن و درو كردن علف و بريدن شاخ درخت هم آمده است و هر گياه كه خود را به درخت پيچد عموما و عشقه و لبلاب را گويند خصوصا و كف دست را نيز گفته‌اند و يك مشت از هر چيز كه باشد همچو يك مشت آب و يك مشت كاه و امثال آن و به معنى كفل و ساغرى اسبان هم هست و قالبى را نيز گويند كه استادان بنا طاق بر بالاى آن زنند و به ضم اول سرشت و عادت و طبيعت باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص353)
sourceLink

بر وزن نو بفتح اول و سكون ثانى چوب‌بندى باشد كه بنايان و نقاشان بر بالاى آن رفته كار كنند حكيم نزارى كفته ز بهر چارطاق رفعت اوست كه كردون بسته از هفت آسمان خو ديكر كياهى خورد كه در باغها و كشتزارها برويد تا او را نه كنند زراعت نشو و نما نكند حكيم فردوسى كفته كنون رسم ارجاسب را نو كنم ز طبع روان باغ بيخو كنم و بمعنى كندن نيز آمده حكيم سنائى كفته خوشه ملك پخته شد خو كن جامه ملك كهنه شد نو كن هم او كفته شده اعدايشان ز ملكت خو همچو ريش كهن ز شانه نو و بمعنى كف دست نيز كفته‌اند فلكى شيروانى كفته ما راست جهات بستۀ يك خم ما راست بحار سبعه يك خو و بمعنى كفل اسب نيز فردوسى كفته يكى اسب آسوده تيزرو چمنده ديكر بور آكنده خو بمعنى عشقه نيز نوشته‌اند كه بر درخت پيچد و درخت را بخشكاند
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص353)
sourceLink

اول افزارى باشد كه از بهر گليگر و نقاش زنند تا بر آن ايستند و كار كنند و بعضى آن را «خرپشته»گويند.دوم قالب طاق باشد و عوذران(؟)كه از چوب سازند و بر ستونهاى طاق نهند از دو جانب و براى عمارت كنند سيوم گياهى باشد كه در ميان كشت‌ها رويد بى‌آنكه بكارند .چهارم«لبلاب»باشد.
(
صحاح الفرس
, ص294)
sourceLink

- [بفتح خاء] چوب‌بندى كه بنايان بر سر آن ايستند و كار كنند. مثالش شمس فخرى گويد: بيت هر كه تطيين كند اساس علوت چرخ بايد كه باشد او را خو و ديگر گياه خودرو كه در ميان كشت باشد و آن را بكنند از جهت قوت گرفتن زمين و كشت. مثالش شهنامه: بيت گر ايدون كه رستم بود پيشرو نماند برين بوم و بر خار و خو و حكيم سنائى نيز فرمايد مؤيد اين معنى: بيت تا جهانست عمر خسرو باد باغ عمرش هميشه بى‌خو باد و بمعنى درو نيز آمده. مثال اين معنى هم او گويد: شعر خوشۀ ملك پخته شد خو كن جامۀ دهر كهنه شد نو كن و هم او گويد مؤيد اين معنى: باغ سنت بامر تو كرده هر چه خود رسته بود خو كرده و ديگر لبلاب باشد يعنى آنچه خود را بر درخت پيچد و بخشكاند . مثالش شاعر گويد: شعر بسان خو كه بر پيچد بگلبن به پيچم من بر آن سيمين صنوبر و حسين وفائى گويد بمعنى قالب طاق نيز آمده و اين بيت را مؤيد قول خود آورده: بيت هر جا كه عمارت نو آغاز كنند در گردن طاق آن خوى‌ساز كنند و بخاطر اين ضعيف مى‌رسد كه ازين بيت نيز معنى چوب بست استنباط مى‌توان كرد بواسطۀ آنكه بمعنى قالب طاق در هيچ نسخه نيامده. و بمعنى كفل و ساغرى اسبان نيز آمده. مثال اين معنى اين بيت فردوسى است . يكى اسب آسودۀ تيز رو چمنده دگر بور آكنده خو انتهى كلامه اما فقير را درين معانى اندك تأملى هست.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص469)
sourceLink

(اسم) چوب بست بنايى كه بنايان و كتابهنويسان و نقاشان در درون و بيرون عمارت ترتيب دهند و بر بالاى آن رفته كار كنند. خَرَه. داربست. خرپشته. ¦¦كفل اسب. ساغرى اسب. ¦¦قالب طاق كه از چوب سازند. نمودار طاق كه بر دو ستون استوار كنند و بر آن عمارت طاق كنند. ¦¦
() گياه خودروى كه در ميان غلهزارها و باغها رويد تا آن را نكنند غله و زراعت قوت به هم نمىرساند و چنانچه بايد نشو و نما نمىكند. علف هرزه. ¦¦هر گياهى كه خود را به درخت پيچد. عشقه. لبلاب.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1166)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] چوب بندى كه بناها و نقاشان در درون و بيرون عمارت ترتيب دهند و بر بالاى آن رفته كار كنند. و هر گياه خود روى كه در ميان غله زارها و باغها رويد و تا آن را نكنند غله و زراعت چنانكه بايد نمو نكند. و كندن و دور كردن علف و بريدن شاخ درخت. و هر گي
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1413)
sourceLink

گياهيست كه از كشت[بر]كنند و بيرون اندازند.فردوسى گفته است: گر ايدون كه رستم بود پيشرو#نماند بدين بوم بر خار و خو.
(
فرهنگ قواس
, ص37)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.