bookmark

معنی باز

باز

(پيشوند) جزء پيشين بعضى از افعال به معنى دوباره، مجدداً و يا براى تأكيد بكار مىرود: بازآمدن. بازآوردن. بازبردن و... ¦¦
(قید) كرّت ديگر. دوباره. بار ديگر. ازنو. ازسرنو. مكرر: دو دفعه به تو گفتم باز هم مىگويم. ¦¦ (حرف ربط) اما. ليكن. ولى. ¦¦بعد از كلمات قيد زمان مىآيد و معناى به اين طرف، بدين سوى، به بعد مىدهد: از آن زمان باز. از دى باز. از قديم باز. از دو سال باز. ¦¦
(صفت) گشاده. مقابل بسته. ¦¦نشيب. مقابل فراز. زير. پايين. ¦¦دور. مقابل نزديك. ¦¦بدون گره و تعقيد: كلاف باز. ¦¦بدون حصار. بدون مانع. دشتباز. جادۀ باز. ¦¦جدا. داراى فاصله. ¦¦مقابل تيره (در رنگ). روشن: نارنجى باز؛ نارنجى روشن. ¦¦صاف. بىابر: روز باز؛ روزى روشن. ¦¦شكافته: زخمش باز شد. ¦¦به مجاز، فرحانگيز. بانشاط: قيافۀ فلان باز است؛ يعنى گرفته و غمگين نيست. ¦¦
(اسم) پرندهاى شكارى از راستۀ بازسانان، داراى چنگالهاى قوى و منقار مخروطى خميدۀ بسيار تيز و با پرواز سريع. رنگ آن قهوهاى است و چشمان سياه تيزبينى دارد و پرندگان ديگر را هنگام پرواز شكار مىكند. در قديم اين پرنده و بهويژه جنس مادۀ آن را براى شكار تربيت مىكردند و امرا و پادشاهان با آن به شكار مىپرداختند. ¦¦
(اسم) واحد اندازهگيرى طول برابر با اندازۀ بين دو سرانگشت ميانى وقتى دستها كاملاً به دو طرف باز و كشيده شده باشد. ¦¦ارش. از آرنج تا نوك انگشت ميانى. ¦¦شبر. وجب. مقدارى از دست، مابين سر انگشت كوچك و انگشت شست.
(
لغت نامه دهخدا
, ص321)
sourceLink

(حرف اضافه) سوىِ‌. طرفِ‌. جانبِ‌: بازِ آنجا شد. ¦¦
(صفت فاعلی مرخم) مخفف بازنده و به معناى بازنده، ازدستدهنده است، در كلمات مركب مانند: قمارباز. سرباز. دلباز. جانباز. ¦¦به معنى دوستدار. كه دوست گيرد. كه بسيار راغب است: كفترباز. پرندهباز. معشوقهباز. ¦¦به معنى بازىكننده با: حقهباز. بندباز. ¦¦به معنى بازىكننده. كه بسيار بازى مىكند و در آن مهارت يافته است: قمارباز. شطرنجباز. ¦¦
(اسم) باج. خراج. باژ. ¦¦شراب. خمر. مى. ¦¦ورد و دعاى فيض و بركت. سكوت كه زردشتيان هنگام شست و شو و غذا خوردن بعد از زمزمه آغاز كنند. باژ. ¦¦عكس و قلب. ¦¦
(فرانسوی اسم) (اصطلاح شيمى) اجسام جامد سفيدرنگ و بسيار نمگير كه رطوبت زيادى به خود گرفته مايع لزج و چسبندهاى ايجاد مىكنند و در آب بسيار حل مىشوند و در اثر گرما گداخته مىگردند.
(
لغت نامه دهخدا
, ص322)
sourceLink

بمعنى باج و خراج كذشت تكرار نخواهد شد
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص145)
sourceLink

چند معنى دارد:اول جانورى باشد كه ملوك دارند و صيد مرغان كنند .سوزنى گفت: بيت هماى عدل تو چون پر و بال باز كند تذرو دانه برون آرد از جلاجل باز (و هم او گفت:[بيت] ز گرد راه چو عنقا بآشيانۀ باز بسوى بنده خراميد شاه بنده نواز ) دوم باز باشد يعنى«ارش»و آن از بن دست بود تا سر انگشت.شاكر بخارى گفت: بيت بچاه سيصد بازم چنين من از غم او عطاى مير رسن ساختم ز سيصد باز (و فرخى گفت:[بيت] هر بزرگى كه سر از طاعت تو باز كشيد سرنگون گشت ز منظر بچه سيصد باز و سوزنى گفت:[بيت] كه خواند تختۀ عصيان تو كه در نفتاد ز تخت پنجه پايه بچاه پنجه باز ) سيوم گشاده باشد.گويند:«در باز كرد» يعنى در بگشود(كسائى گفت:[بيت] آن‌كس كه بر امير در مرگ باز كرد بر خويشتن نگر نتواند فراز كرد) و حكيم سوزنى گفت: بيت دم منازعت توشها كه يارد زد در مخالفت تو كه كرد يارد باز چهارم بمعنى معاودت باشد اعنى باز آمدن (و هم او گفت:[بيت] كه رفت بر ره فرمان تو كز آن فرمان رميده بخت بفرمان او نيامد باز و پدرم گفت:[بيت] باز ما را هوس عشق بديدار آمد با زمان دل بهواى تو گرفتار آمد و(حكيم انورى گفت: بيت روز را رايگان ز دست مده نيست امكان آنكه باز رسد پنجم بمعنى بباز باشد(اعنى بازى كن) بر صيغۀ امر.سوزنى گفت: بيت بخواه گوى ز نخ لعبتان چوگان زلف گهى بگوى گراى و گهى بچوگان باز ششم بمعنى بازنده بود چون«دوال‌باز»و «حقه‌باز»و غير آن بر صيغۀ اسم فاعل. حكيم انورى گفت: بيت مهره و حقه است ماه و سپهر كه بشاگرد حقه‌باز رسد و عراقى گفت: بيت مرا مسخر عقل مجاز نتوان كرد كه رند را بستم توبه‌باز نتوان كرد
(
صحاح الفرس
, ص121)
sourceLink

- معروف و ديگر بمعنى باع نيز آمده، و باع بعربى گشادگى ميان دو دست باشد از سرانگشتى تا سرانگشت ديگر چون از هم بگشايند. مثالش شاه ناصر خسرو فرمايد: بيت اگر بلفقدن دانش بكوشى بر آئى زين چه هفتاد بازى و استاد لامعى جرجانى نيز فرمايد: شعر شده بچشم من از شادى زيارت تو دو سال همچو دو روز و دو ميل همچو دو باز و
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص145)
sourceLink

بازووارش بود چنانكه شاعرى گويد: بچاه سيصد باز اندرم من از غم او#عطاء مير رسن ساختم ز سيصد باز
(
فرهنگ قواس
, ص83)
sourceLink

بازنده،و امر بباختن،و مرغ معروف شكارى،و گشاده،و ممتاز و جدا، و بمعنى ديگر نيز آمده،كمال گويد: بيت كسى كه دست چپ از دست راست داند باز باختيار ز مقصود خود نماند باز و گشادگى مقدار دو دست،از سر انگشتى تا سر انگشت ديگر،كه بعربى باع،و بتركى قلاج گويند،و بعضى ياز،بباى حطى،گويند بجاى باى موحده،و اينمعنى از باز بمعنى گشاده مأخوذست،چه از گشادگى دستها بهم رسد،ناصر خسرو گويد: بيت اگر بالفغدن دانش بكوشى برايى زين چه هفتاد بازى و بمعنى نشيب ضد فراز،و بمعنى جانب نيز آورده‌اند،منوچهرى گويد: بيت همچنان سنگى كه سيل او را بگرداند ز كوه گاه زين سو گاه زان سو گه فراز و گاه باز و سوزنى گويد: بيت آن حسام ابن حسامى كه حسام نظرش هرگز از خصم بالزام نشد باز نيام و باژ بزاى فارسى،در باج گذشت،و سامانى مرادف با،گفته كه بمعنى باى جاره است كه براى الصاق آيد،و صحيح آنست كه در شعر سوزنى بهمين معنيست،يعنى بنيام نرفت،چه بمعنى سوى در هيچ نسخۀ ديگر بنظرش نرسيده،و بمعنى باى الصاق بسيار آمده،چنانچه گويند:باز او گفتم يعنى باو گفتم،و باز خانه شد،يعنى بخانه شد،و از اينجاست كه اهل خراسان گويند:بزو گفت يعنى باو گفت،و در شعر كمال نيز اينمعنى راست مى‌آيد يعنى بداند و بنماند،و در جهانگيرى بمعنى تميز و تفرقه گفته چنانكه گذشت،و در نسخۀ ديگر ديده نشد و همچنين در بيت منوچهرى بمعنى ضد فراز محل تأمل است،بلكه باز بمعنى ديگرست يعنى گاه فراز،و گاه ديگر گون،چنانكه باز گونه گويند، يعنى ديگر گون.
(
فرهنگ رشیدی
, ص202)
sourceLink

بر وزن قاز پرنده‌ايست مشهور و معروف كه سلاطين و اكابر شكار فرمايند و گشادگى ميان هر دو دست را نيز گويند چون از هم بگشايند و آن را نيز به تركى قلاج خوانند و به عربى باع گويند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است و شبر و وجب را نيز گفته‌اند و آن مقدارى باشد از دست ما بين سر انگشت كوچك و انگشت شست و دوش و بازو و يك بند انگشت را نيز گويند و به معنى تكرار و معاودت و ديگر هم هست چنان كه گويند بازبگو يعنى مكرر بگو و بازچه مى‌گويد يعنى ديگر چه مى‌گويد و بازنده و بازى كننده را نيز گويند همچو قمارباز و ريسمان‌باز و شب‌باز و امثال آن و امر به بازى كردن هم آمده است يعنى بباز و بازى كن و به معنى گشاده هم هست كه در مقابل بسته باشد و نشيب را نيز گويند كه نقيض فراز باشد و بازماندن و واماندن به معنى نارسيدن هم هست و به معنى تميز كردن و تفرقه نمودن ميان دو چيز باشد و به معنى جدا هم هست كه به عربى فصل گويند و به معنى عكس و قلب نيز آمده است و شراب را هم مى‌گويند كه به عربى خمر خوانند و سوى و طرف و جانب را نيز گفته‌اند و به معنى گذرگاه سيل هم آمده است و باج و خراج را نيز گويند و به اين معنى با زاى فارسى هم درست است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص117)
sourceLink

بوزن ساز ده معنى دارد و در عدد نيز ده است اول بمعنى ديكر آمده منوچهرى كفته شعر آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز كامكارا كار كيتى تازه از سر كير باز ديكر بمعنى بازيدن است بازنده نيز كويند و اين بى‌تركيب كفته نمى‌شود مانند شطرنج‌باز و قمار باز هم او كفته شعر شاخ كل شطرنج سيمين و عقيقين عندليب وقت شبكيران بنطع سبز بر شطرنج‌باز ديكر بمعنى كشاده باشد هم او كفته شعر اى خداوندى كه تا تو از عدم پيدا شدى بسته شد درهاى بد درهاى نيكى كشت باز ديكر بمعنى مسافت ميان هر دو دست باشد از سر انكشت دستى تا سر انكشت دست ديكر و آن را بازه نيز نامند هم او كفته شعر آفرين بر مركبى كو بشنود در نيم‌شب بانك پاى مورچه در زير چاه شصت‌باز ديكر بمعنى ضدّ فراز است كه آن را نشيب خوانند شعر همچنان سنكى كه سيل او را بكرداند ز كوه كاه رانسو كاه زين سو كه فراز و كاه باز ديكر بمعنى باز شكارى مشهور است شعر كاه رهوارى چو كبك و كاه جولان چون عقاب كاه برجستن چو باشد كاه بركشتن چو باز ديكر بمعنى تفرقه كردن ميان دو چيز آمده ديكر بمعنى جدا شده را كويند كمال اسمعيل هر دو را بنظم آورده شعر كسى كه دست چپ از دست راست داند باز به اختيار ز مقصود خود نماند باز ديكر بمعنى سوى و جانب باشد سوزنى كفته آن حسام بن حسامى كه حسام ظفرش هركز از خصم بالزام نشد باز نيام و بمعنى كذركاه سيل نيز آمده رشيدى كفته سوى باين معنى كه در شعر سوز نيست در هيچ نسخه بنظر نرسيده و نشد باز نيام صحيح آنست كه يعنى به نيام نرفت و اين‌كونه لفظ بمعنى الصاق بسيار آمده چنانكه كويند از او كفتم يعنى باو كفتم و باز خانه شد يعنى بخانه شد و صاحب تاريخ كرمان نوشته كه فلان امير كرمانى را از شهر كرمان باز حضرت بيزد فرستاد بازو كفتم و بزو يعنى باو كفتم و از اينجا است كه اهل خراسان كويند بزو كفت يعنى باو كفت و كفته بمعنى تميز و تفرقه در نسخه ديكر ديده نشده و مؤلف نيز در منشأت فضلاى خراسان خاصه خواجه بهاء الدّين خوارزمى چنانكه رشيدى كفته باز او بجاى با او بسيار ديده‌ام و اللّه اعلم
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص144)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]بازگشت و تكرار و معاودت و اعاده.و فرود و نشيب.و عكس و قلب.و دوش و بازو.و جزء بالائين بازو و شبرو وجب.و دست.و گشادگى ما بين دو دست چون آنها را بطور افقى از هم بگشايند. و بند انگشت.و دسته.و بسته.و آغوش و پسنديده و تميز.و تفرقه و جدائى.و فصل.و ¦¦
[معين فعل‏][فارسی‏]بار ديگر و واپس و ديگربار و از نو و از سر نو.و از آن‌وقت و پس از آن.و نيز.و سوى و جانب و طرف. و چون اين كلمه را بر سر فعل درآورند معنى تكرار صدور بآن مى‌دهد و يا در معناى آن تغييرى وارد مى‌كند.و خاطرنوازى كردن. و دست كشيدن و ترك كردن.و ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]گشاده و واكرده.و ناپوشيده و برهنه و عريان.و چون مشتق از بازيدن باشد بمعنى بازنده و در اين صورت هميشه بطور تركيب استعمال مى‌شود مانند حقه‌باز و شطرنج‌باز و قمارباز. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]-مأخوذ از تازى- نوعى از مرغ شكارى كه با آن شكار مى‌كنند.و باز سپهر.آفتاب.و روز.و بازسپيدپر نيز آفتاب.و روز.
(
فرهنگ نفیسی
, ص510)
sourceLink

ضرب المثل باز

چنين گفت مر جفت را باز نر چو بر خايه بنشست و گسترد پر كزين خايه گرمايه بيرون كنم ز پشت پدر خايه بيرون كنم

(دلاور چو پرهيز جويد ز جفت بماند بآسانى اندر نهفت بدان تاش دختر نباشد ز بن نبايد شنيدنش ننگ سخن...) فردوسى. نظير: چنين گفت دانا كه دختر مباد چو باشد بجز خاكش افسر مباد بنزد پدر دختر ار چند دوست بر دشمنش مهمترين ننگ اوست به اختر كسى دان كه دخترش نيست چو دختر بود روشن اخترش نيست. فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص627)
sourceLink

باز را دست ملوك از همت عاليست جاى - جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستكن

سنائى. رجوع به همت بلند دار...، و رجوع به آسان گردد بر آنچه همت بستى، شود.
(
امثال و حکم
, ص361)
sourceLink

باز ارچه گاه گاهى بر سر نهد كلاهى - مرغان قاف دانند آیين پادشاهى

حافظ. نظير: نه هركه آينه سازد سكندرى داند نه هركه سر نتراشد قلندرى داند. نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهدارى و آئين سرورى داند. حافظ.
(
امثال و حکم
, ص360)
sourceLink

چو جره باز اجل بال قهر بگشايد به پيش ضربت او چه عقاب و چه عصفور.

نقل از العراضه. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص639)
sourceLink

پگاه خاستن آمد نشان همت مرد - كه روز ابر همى باز به رسد به شكار

ابو حنيفۀ اسكافى. رجوع به. شبخيز باش تا كامروا باشى، شود.
(
امثال و حکم
, ص510)
sourceLink

بر پاى باز بند نه بهر مذلت است - تاج از پى شرف نبود بر سر خروس

ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ص416)
sourceLink

اگرچه ساعد شاهان بود نشيمن باز - ولى به كام دل باز آشيان باشد

(غريب اگرچه وزير شه جهان باشد هميشه ميل دلش سوى خانمان باشد...) ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ص205)
sourceLink

اى سليمان در ميان زاغ و باز - حلم حق شو با همه مرغان بساز

مولوى. رجوع به: آسايش دو گيتى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص326)
sourceLink

چو كبك‌درى باز مرغ است ليكن خطر نيست با باز كبك‌درى را.

ناصر خسرو.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص652)
sourceLink

چشم باز و گوش باز و اين ذكا - خيره ام از چشم بندى خدا

مولوى. رجوع به: تاتوره بهوا پاشيده‌اند، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص612)
sourceLink

باز ملك كه بر ديوار سراى پيرزنى نشيند پر و بالش ببرند

نقل از كشف المحجوب. رجوع به: پيل در بيشه است...، شود.
(
امثال و حکم
, ص361)
sourceLink

چو كاوه پى ملك جانباز باش مشو كبك كوهى به جان باز باش

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص652)
sourceLink

چو بردارى ميان شورم آواز مر آواز تو را پاسخ دهد باز.

ويس و رامين. رجوع به: اين جهان كو هست...، و رجوع به: از مكافات عمل...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص633)
sourceLink

كبوتر با كبوتر باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز

(
فرهنگ عوام
, ص445)
sourceLink

چه خورد شير شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود

(تا تو در خانه صيد خواهى كرد دست و پايت چه عنكبوت بود...) سعدى. رجوع به: سفر مربى مرد است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص675)
sourceLink

چو اندر هوا باز گسترد پر بترسد ز چنگال او كبك نر.

فردوسى
(
امثال و حکم
, ج2 , ص630)
sourceLink

باز را در قفس چه كار بود - جاى او دست شهريار بود

سنائى. رجوع به: پيل در پيشه است...، شود.
(
امثال و حکم
, ص360)
sourceLink

از روى عزيزيست بسته باز - وز خوارى شد گشاده خاد

(احوال جهان بادگير باد وين قصه ز من يادگير ياد چون طبع جهان باشكونه بود كردار همه باشكون فتاد ..... ..... در خوض بيابانش چشم و گوش ماند بشگفتى ز آب و باد ديوانۀ شوريده بود باد زنجير همى آب را نهاد. مسعود سعد.
(
امثال و حکم
, ص133)
sourceLink

باز كز آشيان برون نپرد - بر شكارى ظفر كجا يابد

(اى دل ار چند در سفر خطر است كس خطر بى‌سفر كجا يابد. هركه چون سايه گشت گوشه‌نشين تابش ماه و خور كجا يابد آنچه اندر سفر بدست آيد مرد را در حضر كجا يابد وانكه در بحر غوطه مى نخورد سلك در و گهر كجا يابد آنكه پهلو تهى كند از كان صرۀ سيم و زر كجا يابد گر هنرمند گوشه‌گير بود كام دل از هنر كجا يابد...) ابن يمين. رجوع به: سفر مربى مرد است...، شود.
(
امثال و حکم
, ص361)
sourceLink

چنگ باز هوا ندارد كبك دل شير عرين ندارد رنگ.

مسعود سعد.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص622)
sourceLink

از اين طرف كه منم راه كاروان باز است

(تو قاصد ار نفرستى و نامه نفرستى...) قاسمى.
(
امثال و حکم
, ص103)
sourceLink

آشنا كن باز را كو خود همى داند شكار

(دوستان را دلنوازى كن كه جانبازى كنند...) ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ص37)
sourceLink

باز هم باز بود ورچه كه او بسته بود

(... صولت بازى از بازفكندن نتوان.) فرخى.
(
امثال و حکم
, ص361)
sourceLink

تا جهان بود و بود مرغ بود طعمۀ باز

(مكان مرغ شكارند و ملك باز سپيد...) فرخى. رجوع به: الحكم لمن غلب، شود.
(
امثال و حکم
, ص533)
sourceLink

خدا دهن باز را بى‌روزى نمى‌گذارد

خدا روزى‌رسان است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص326)
sourceLink

آبى كه از چشم رفت كى آيد باز

كسيكه شرم و حياى خود را از دست داد دوباره بدست نميآورد.
(
فرهنگ عوام
, ص11)
sourceLink

با همت باز باش و با كبر پلنگ

(... زيبا بگه شكار و پيروز بجنگ كم كن بر عندليب و طاووس درنگ كانجا همه بانگ آمد و اينجا همه رنگ.) رجوع به: همت بلند دار...، شود.
(
امثال و حکم
, ص372)
sourceLink

باز و شاهين شكار كركس نيست

مردمان نالايق و پست قابل معاشرت با اشخاص نيك و ارجمند نيستند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص116)
sourceLink

كبوتر با كبوتر باز با باز

(...كند همجنس با همجنس پرواز)نظامى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص587)
sourceLink

باد آورده را بادش برد باز

(كه...) رجوع به: «باد آورده را باد می برد» شود.
(
امثال و حکم
, ص350)
sourceLink

يكدر بسته،صد در باز كرده

مردن و بسته شدن در خانۀ يكنفر(بر اثر تقسيم ميراث)غالبا موجب باز شدن در خانه‌هاى زيادى از وراث مى‌شود،يا اگر صاحب قدرتى موجب بسته شدن در خانۀ صاحب نانى بشود،در عوض صدها خاندان ديگر را بنان و نوا ميرساند و ابواب خانه هاى آنان را بر روى مردمان نيازمند باز مى‌كند.
(
فرهنگ عوام
, ص681)
sourceLink

آب رفته باز (بر)نميگردد

همانند:ماهى‌اى كه از شست(قلاب)و تيرى كه از شست(انگشت بزرگ)رفت باز نميگردد.سعدى فرمايد: نشاط جوانى ز پيرى مجوى كه نايد دگر آب رفته بجوى.
(
فرهنگ عوام
, ص7)
sourceLink

دهان باز بی روزى نماند

به كتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص297)
sourceLink

برنايد از خانۀ باز جغد

(بموبد چنين گفت دهقان سغد كه...) فردوسى. رجوع به: از مار نزايد...، شود.
(
امثال و حکم
, ص427)
sourceLink

دهن سگ هميشه باز است

به كسى گويند كه هميشه ناسزا گويد و از ديگران غيبت كند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص411)
sourceLink

راه باز و جاده دراز

وقتى كسى قهر كند و قصد عزيمت از نزد كسى كه موجب دلخورى وى شده نمايد طرف بتعرض يا بمزاح به وى گويد«راه باز و جاده دراز»و مقصود اينكه:مانعى نيست، مى‌خواهى بروى برو.
(
فرهنگ عوام
, ص305)
sourceLink

در حاشا باز است

براى حاشا كردن مانعى وجود ندارد،براى انكار حدّى نيست.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص365)
sourceLink

در خانه باز

كسيكه دايما در خانه- اش بر روى مهمانان باز باشد و هرگز بسته نشود.سخاوتمند و مهمان‌نواز. مثال:فلان مرد در خانه بازى است:دايما كارش مهماندارى است.
(
فرهنگ عوام
, ص255)
sourceLink

باز في الاصطلاح

باز

باز: پرندۀ شكارى معروف. از آن به مناسبت در بابهاى تجارت، صيد و ذباحه و اطعمه و اشربه نام برده شده است. باز از تيرۀ چنگال‌داران و گوشت آن حرام است؛(1)ليكن از آن جهت كه ابزار صيادى است و منفعت حلال دارد خريد و فروش آن جايز مى‌باشد.(2)حيوان شكار شده توسط باز در صورت كشته شدن حرام است مگر اينكه شكار زنده باشد و تذكيه ( ← تذكيه) بر آن واقع شود (3)( ← آلات صيد). ( ← پرنده) (1) . جواهر الكلام 298/36 (2) . 39/22-40 (3) . 9/36.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج2 , ص42)
sourceLink

پرندۀ معروف و نزد عارفان، كنايه از روح و ارواح قدسى و نفس ناطقه انسانى است. عطار گويد: برو بند قفص بشكن كه باز آن را قفص نبود تو دربند قفص ماندى چه باز دست سلطانى
(
فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی
, ص180)
sourceLink

الأعلام

باز

ديهى در شش فرسنگى مرو است. بدانجا نسبت دارد: گروهى؛ مانند ابو ابراهيم زياد پسر ابراهيم بازى ذهلى مروزى. ¦¦
ديگر ديهى ميان طوس و نيشابور است كه گروهى نيز از آن برخاسته‌اند. معرّب آن «فاز» با فاء است. بدان نسبت دارد: ابو بكر محمد پسر و كيع پسر دوّاس بازى.
(
ترجمه معجم البلدان
, ص408)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.