bookmark

معنای نستوه

نستوه

بالفتح،بد فعل و زشت،و در اصل معنى او آنكه در كارها ستوه نگردد يعنى ملول و عاجز نشود،فردوسى گويد: بيت بيازيد چون شير هوشنگ چنگ جهان كرد بر ديو نستوه تنگ و نزارى گويد: بيت نخواهم رفت با ياران نخواهم مشورت كردن كه نستوه از خرد هرگز نخواهد خواست دستورى و نام پهلوان ايرانى،فردوسى گويد: بيت جهانديده نستوه سالارشان كه شيده دلاور نگهدارشان
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1402)
sourceLink

بر وزن اندوه مردم جنگى و ستيزنده و جنگ‌آور و ستيهنده و بدفعل و زشت را گويند و كسى كه از جنگ و بحث و مخاصمت نمودن عاجز نشود و به تنگ نيايد و روى نگرداند و نام پهلوانى هم بوده ايرانى.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص901)
sourceLink

با اوّل مفتوح بثانى زده و تاى مضموم و واو مجهول بمعنى جنكى و ستيزنده كه از جنك ستوده نشود و اصل در آن ناستوده بوده حكيم فردوسى كفته جهانديده نستوه سالارشان چوشيده دلاور نكهدارشان
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص709)
sourceLink

بضم نون آن را گويند كه از خصم روى نگرداند در سخن و جدال و خصومت.
(
صحاح الفرس
, ص291)
sourceLink

- [بفتح نون و ضم تا و سكون سين مهمله و واو] در نسخۀ وفائى آن را گويند كه در جنگ و مباحثه و خصومت عاجز نشود و روى نگرداند [6]. مثالش امير معزى فرمايد: (1)در برهان معنى شكار و شكارگاه (نهاله‌گه) نيز دارد. (2)و شكارگاه (برهان). (3)يعنى: فرخى. (4)برهان ندارد. (5)برهان نودارانى و نوداران ضبط كرده است و ذيل نوداران گويد نودارانه نيز آمده است. (6)در برهان معنى ستيزنده و جنگ‌آور و ستيهنده و بدفعل و زشت و نام پهلوانى ايرانى نيز دارد. شعر سپاهى با شگفتيها و دستانهاى گوناگون ز نستوهى فزون از حد و ز انبوهى برون از مر و استاد رودكى نيز فرمايد: شعر ايا خورشيد سالاران گيتى سوار رزم ساز و گرد نستوه
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1455)
sourceLink

(صفت) خستگىناپذير. ناافتاده. ضد ستوه و بستوه. عاجزنشونده. آن كه به ستوه نيايد. كه درمانده و عاجز نشود. مقاوم. آن كه در كارها ستوه نگردد يعنى ملول و عاجز نشود. ¦¦ستيهنده در سخن و كارها. جنگى. ستيزنده. آن بود كه در جنگ روى نگرداند. جنگاور. ستيهنده. ناستوه. بىباك. دلير. جنگجو. بىهراس. كسى كه از جنگ و بحث و مخاصمت نمودن عاجز نشود و به تنگ نيايد و روى نگرداند. پرروى كه از بحث و مخاصمه روىگردان نشود. آنكه از خصم روى نگرداند در سخن و در جدال و در خصومت. ¦¦ستيهنده. ستيزهگر. ¦¦بدفعل. زشت. درشت. گستاخ. بدكردار.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2987)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]دلير و جنگجو و مبارز و ستيزنده و ستيهنده و ستيزه‌جو و درشت و گستاخ و بدكردار و زشت و پر روى كه از بحث و مخاصمه روى‌گردان نشود. و نام پهلوانى ايرانى.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3703)
sourceLink

جنگ‌آور و ستيهنده را گويند. رودكى گويد: ايا خورشيدسالاران گيتى#سوار رزمسار و گرد نستوه
(
فرهنگ قواس
, ص169)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.