بيله مرادف بيل بمعنى تختهاى بصورت بيل كه بدان كشتى رانند،و مرادف بيلك بمعنى پيكان،فرخى گويد: بيت چنان چون سوزن از وشى و آب روشن از توزى ز طوسى بيل بگذارد بآماج اندرون بيله و بمعنى رخسار،و بمعنى پهلو نيز آمده،خاقانى گويد بيت بيلۀ تو كرد روى مه و زهره را خجل زان ميكنند هر سحرى روى در نقاب و سوزنى گويد: بيت آن دل كه در ميان دو بيله بكين تست در وى رسد ز قوس فلك تير بيلكى و زمين كنار دريا و رودخانه،و اين معنى متعارف ولايت سند نيز بود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص375) 
با ثانى مجهول بر وزن حيله خشكى و جزيرۀ ميان دريا و رودخانه باشد و نوعى از دوائى هم هست و طبله و خريطۀ عطار را هم گفتهاند و منشور پادشاهان و قباله خانه و باغ را نيز گويند و به معنى رخساره و پهلو نيز آمده است و پاروب كشتيبانان كه بدان غراب رانند و پيكانى كه مانند بيل سازند و چرك و ريمى كه از زخم آيد و به معنى پيله ابريشم هم به نظر آمده است و به تركى به معنى همچنين باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص175) 
با ثانى مجهول بر وزن حيله خشكى و جزيرۀ ميان دريا و پاروب كشتىبان براى راندن كشتى و بمعنى رخساره و پهلو نيز آمده خاقانى بمعنى رخساره كفته ع بيلۀ تو كرد روى مه و زهره را خجل و سوزنى بمعنى پهلو كفته شعر آن دل كه در مبان دو بيله بكين تست در وى رسد ز قوس فلك تير بيلكى و بمعنى قباله و منشور مذكور شد و بمعنى ابريشم كه برهان آورده بباى فارسى بيله است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص205) 
- همان بيلك، كه گذشت، يعنى پيكانى كه سر او به سربيل ماند، مثالش هم او گويد: بيت سالكان مسالك تحقيق فارغند از شراب و تفشيله دفع شيطان كفر را دارند در كمان مجاهدت بيله و استاد فرخى نيز فرمايد: بيت چنانچون سوزن از وشى و آب روشن از توزى ز طوسى پيل بگذارى بآماج اندرون بيله و در فرهنگ بمعنى بيل مرقوم بمعنى دوم نيز آمده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص195) 
(اسم) خشكى و جزيرهاى ميان دريا و رودخانه. پيله. زمين گشاده و خشك ميان دو شاخۀ آب. ¦¦نوعى از دوا. پيله. يك نوع دارو. نوعى از گياهدارو. ← پيله. ¦¦طبله و خريطۀ عطار. پيله. طبلۀ عطار. خريطۀ ادويه. بوىدان. مشكدان. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم) پاروى كشتىرانى. ¦¦پيكانى كه مانند بيل سازند. پيله. پيكانى سرپهن. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم) پيلۀ ابريشم. ← پيله. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(ترکی صفت ، قید) همچنين. چنين. اينچنين. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص516) 
[اسم][فارسی]خشكى و جزيرۀ ميان دريا و يا ميان رودخانه.و يك نوع داروئى. و طبله و خريطۀ عطار.و منشور پادشاهى. و قبالۀ املاك مانند خانه و باغ.و رخساره. و پهلو.و پاروب كشتىبانى.و پيكانى كه مانند بيل ساخته شده باشد.و چرك و ريم كه از زخم پالايد و پيلۀ ابريشم. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص692) 
زنبيل. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص134) 
ريم. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص164) 