bookmark

معنی پروز

پروز

بفتح با و واو،اصل و نصب،و فراويز جامه كه بتازى سجاف گويند، و نوعى از سبزه در غايت سبزى و طراوت،و فرزد نيز گويند،و دايرۀ لشكر از سوار،و پياده،كه پره نيز گويند،فردوسى گويد: بيت بدو گفت من خويش گر سيوزم بشاه آفريدن كشد پروزم و له: بيت همان مادرت خويش گر سيوزست ازين سوى و آنسوى ما پروزست جمال الدين گويد: بيت بتى كه مركز مه لعل آبدار كند مهى كه پروز گل مشك تابدار كند و در شاهد دو معنى اخير تأمل است.
(
فرهنگ رشیدی
, ص293)
sourceLink

به فتح اول و ثالث بر وزن مركز اصل و نصب و نژاد را گويند و به معنى فراويز و سجاف جامه هم هست كه به عربى عطف خوانند و گستردنى را نيز گويند كه فرش و فروش باشد كه بر خرفه و جامه از رنگهاى ديگر دوزند و جامه دورنگ درهم بافته شده را هم گويند و آن را شب‌اندرروز نيز خوانند و به معنى مرغ هم آمده است و آن نوعى از سبزه باشد در نهايت لطافت و طراوت و حلقه زدن لشگر را گويند از سوار و پياده.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص199)
sourceLink

بفتح اول و ثالث بر وزن مركز بمعنى اصل و نسب و نژاد و كوهر آمده حكيم فردوسى كفته شعر بدو كفت من خويش كرسينورم بشاه آفريدون كشد پروزم و بمعنى فراويز جامه كه بمعنى سجاف است نيز آمده جمال الدين عبد الرّزاق اصفهانى كفته شعر بتى كه مركز مه لعل آبدار كند مهى كه پروز كل مشك تاب‌دار كند و نوعى از سبزه كه در نهايت سبزى و حلاوت است كه آن را فريز و فرزد نيز كويند و در برهان بمعنى فرش كستردنى و پنبه و وصله نيز آورده و بمعنى سبزه كه فريز و فرزد كويند حكيم خاقانى كفته شعر پروز سبزه دميد بر نمط آبكير زلف بنفشه خميد بر غبب جويبار و ديكر بمعنى حلقه زدن لشكر چه پياده و چه سواره حكيم قطران كفته شعر سحاب كرد كُه اندر همى كشد پروز شمال كرد كل اندر همى كند پرواز
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص227)
sourceLink

بر وزن هركز فراويز و سجاف جامه و دامن و سرآستين و برهان برور دانسته و بمعنى باور فهميده كه باردار باشد و كفته كه بلغت ژند و پاژند برادر را كويند آن نيز غلط است چه بر در با دال است
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص168)
sourceLink

- [به راى مهمله و واو. بوزن مركز] سجاف باشد. مثالش حكيم خاقانى فرمايد: شعر گوى گريبان تو، گر بنمايد فروغ زرين پروز شود دامن روح الامين و بمعنى اصل و نژاد نيز آمده در نسخۀ وفائى و اين بيت فردوسى مؤيد خود آورده: بيت بدو گفت من خويش گر سيوزم بشاهى كشد بيگمان پروزم و صاحب تحفه و شمس فخرى بمعنى سجاف آورده‌اند و بهمين بيت متمسك شده‌اند و اين پر مناسبتى ندارد - و در نسخۀ ميرزا بمعنى وصله‌ها كه بر اطراف جامه دوزند از اصل ابره يا رنگ دگر. و جامۀ ملون نيز آمده .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص230)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]اصل و نسب.و نژاد.و فراويز.و سجاف جامه كه بتازى عطف خوانند.و فرش.و پينه و وصلۀ خرقه و جامه كه از رنگهاى ديگر دوزند.و جامۀ دو رنگ درهم بافته كه شب‌اندرروز نيز خوانند. و يك نوع سبزه كه مرغ( marq )نيز گويند. و حلقه زدن لشكر از سوار و پياده.
(
فرهنگ نفیسی
, ص728)
sourceLink

(اسم) پارچۀ پوشيدنى يا گستردنى كه پارچهاى از رنگ ديگر گرد آن دوخته باشند. سجاف. فراويز. حاشيه. پيرامون جامه و غيره. ¦¦جامۀ ملوّن كه آن را شب اندر روز گويند. ¦¦گستردنى. فرش. ¦¦پينه و وصلههايى كه بر لباس از رنگهاى ديگر دوزند. ¦¦اصل. نسب. نژاد. نوع: باپروز؛ نجيب. اصيل. ¦¦دايرۀ لشكر از سوار و پياده. پره. حلقۀ لشكر.
(
لغت نامه دهخدا
, ص580)
sourceLink

پيوند بود.فردوسى گفته است: بدو گفت من خويش گر سيوزم#كه از مام وز باب با پروزم فراويز را خاقانى گفته است: آن فراويزى و آن بازافكنى خواهد زمن#من ز جيب آسمان يك شانه‌دان آورده‌ام
(
فرهنگ قواس
, ص157)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.