ديهيم تاج،و داهيم نيز گويند،و اصل داهيم است،و ديهيم امالۀ آنست،و در جهانگيرى داهم بحذف يا،نيز آورده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص715) 
به كسر ها بر وزن تعظيم تاجى كه مخصوص پادشاهان است و به معنى تخت و چار بالش و چتر هم گفتهاند و بعضى گويند ديهيم افسرى بوده كه آن را در قديم به جهت تيمن و تبرك بر بالاى سر پادشاهان مىآويختهاند و كلاه مرصع را نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص412) 
بمعنى تاج است و اصل داهيم بوده و ديهيم اماله آن است و داهم نيز كفتهاند شمس فخرى كفته شهريار جهان كه طلعت اوست زيور تخت و زيور ديهيم من كفتهام ستاره بدان تابش چهر نيست چو رخشنده ديهيم او مهر نيست و آن را داهى نيز كفتهاند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص400) 
تاج باشد كه ملوك دارند.رودكى گفت: بيت بيك گردش بشاهنشاهى آرد دهد ديهيم[و]طوق و گوشوارش و بعضى گويند كلاهى مرصع است كه پيش ازين ملوك و سلاطين داشتندى.(فردوسى گفته: [بيت ] كه بود آنكه ديهيم بر سر نهاد ندارد كس از پادشاهان بياد) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص220) 
- بمعنى تاج باشد. مثالش فردوسى گويد: بيت چو ديهيم شاهى بسر بر نهاد جهان را سراسر همه داد داد و آن را داهيم نيز گويند . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص547) 
(اسم) تاج پادشاهان. داهيم. افسر. ¦¦پيشانىبند مرصع به جواهر. ¦¦كلاه مرصع به جواهر¦¦مجازاً، سلطنت و پادشاهى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1410) 
[اسم] [فارسی] تاج مخصوص پادشاه. و تخت و چار بالش. و چتر. و كلاه مرصع. و افسرى كه جهة تيمن و تبرك بر بالاى سر پادشاهان مىآويزند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1581) 
كلاهى بود بجواهر مرصع كرده و ملوك پيشين داشتندى.و گروهى تاج را ديهيم خوانند.رودكى گفت: بيك گردش بشاهنشاهى آرد#دهد ديهيم و تاج و گوشوارا. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص139) 
چتر پادشاهانست.خاقانى گويد: ديهيم بخش و تاج ستان ملوك عصر#شاهى كه عيد مصر ملوك است مخمرش 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص150) 