bookmark

معنی زنبر

زَنْبَرٌ

به فتح اول بر وزن چنبر چهارچوب باشد مانند نردبان دو پايه كه ميان آن را به ريسمان يا نوار يا چرم ببافند و از خاك و خشت و امثال آن پر كنند و دو كس برداشته از جايى به جايى برند و به عربى منقل خوانند و مشكى را نيز گفته‌اند كه بر دو سر آن دو چوب تعبيه كرده باشند و بدان آب كشند و زرشك را نيز گويند و آن چيزى باشد ترش مزه كه در آش و طعام كنند و خورند و به عربى انبر باريس خوانند و نام يكى از آلات جنگ است و كنايه از ديوث و مردمى باشد كه در محافل و مجالس قابل دفع كردن باشند و شاهد بازار را نيز گويند و به ضم اول و ثالث آن باشد كه كسى دهان خود را پر باد كند و ديگرى چنان دستى بر آن زند كه آن باد با صدا از دهان او بجهد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص462)
sourceLink

گليمى يا مشك يا تختۀ پهن باشد از هر دو سردستۀ چوب نهاده تا بدو تن خاك و گل و آب و هر چيزى برند.دقيقى گفت:[بيت] كنون كنده و سوخته خانه‌هاشان همه باز برده بتابوت و زنبر)
(
صحاح الفرس
, ص106)
sourceLink

- [بفتح زاء و باء و سكون نون] گليمى باشد يا تخته‌اى كه بر دو سر آن دستۀ از چوب تعبيه كنند و بدان گل و خاك و امثال آن كشند. مثالش شمس فخرى فرمايد: بيت مى‌كشد خاك خانۀ خصمش فعلۀ كين بتوبره و زنبر و در شرفنامه بمعنى منقل نيز آمده و زنبل نيز گويند و ديگر يكى از آلات جنگ را نيز گويند و در فرهنگ بمعنى زرشك نيز آمده كه انبر باريس نيز گويند .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص664)
sourceLink

زنبل.
(
فرهنگ قواس
, ص175)
sourceLink

زنبر

[اسم‏][فارسی‏]افزارى چارچوب مانند كه در آن خاك و خشت و جز آن ريخته و دو كس برداشته از جائى بجائى برند و بتازى منقل گويند.و مشكى كه بر دو سر آن دو چوب تعبيه كرده‌اند و بدان آب كشند.و يكى از ادوات جنگ.و محفه و پالكى.و زرشك.و انبر- باريس.و شاهد باز.و ديوث و ¦¦
[اسم‏][عربی‏]شير بيشه.و مرد حاضر جواب.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1779)
sourceLink

(اسم) آلتى چوبين به شكل مكعب مستطيل كه سطح فوقانى آن باز است و در آن خاك، خشت و مانند آن كنند و از جايى به جايى برند. زنبه. چهارچوبى مانند: نردبان دو پايه كه ميان آن را به ريسمان يا نوار چرم ببافند و از خاك و خشت و امثال آن پر كنند و دو نفر برداشته از جايى به جايى برند. منقل. زنبل.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1583)
sourceLink

زنبر و زنبل

كليمى يا تخته كه برد و زبر آن چوب تعبيه نموده خاك كشند و آن را خاك‌كش نيز كويند فخرى كويد مى‌كشد خاك خانۀ خصمش فعله كين به توبره و زنبر خاقانى كويد در اعتبار پيشۀ بر زيكرى همى پايت شكنج و پنجه دست تو زنبل است چون ميانه آن كليم يا تخته قدرى فرورفته بايد تا خاك و سنك كه در آن پر كنند نريزد و آن را زنبل خوانند پس زنبل چيزيست كه بواسطۀ نقل حمل شكم كرده است سقفى كه كران‌بار باشد و شكم كرده باشد كويند زنبل كرده اكنون براى خاك‌كشى چوبى را كه بر شكل ناو است ناوه كويند و حامل آن را ناوه‌كش خوانند و شرح آن در ذيل لغت ناو بيايد و در شرفنامه زنبر بمعنى منقل و در فرهنك بمعنى زرشك كه انبرباريس است آورده و كويند يكى از آلات جنكست و اللّه اعلم
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص436)
sourceLink

الأعلام

زَنْبَرٌ

[ز ب] بر وزن عنبر به گفتۀ عمرانى نام محله‌اى در مصر است. و گمان مى‌كنم كه بو بكر احمد پسر مسعود پسر عمر پسر ادريس پسر عكرمه زنبرى مصرى بدانجا نسبت داشته باشد. او از ربيع پسر سليمان و از محمد پسر عبد الله پسر عبد الحكم روايت دارد. بو ذر عمّار پسر محمد پسر مخلّد تميمى و بو القاسم طبرانى از وى روايت دارند. او به سال 333 درگذشت.
(
ترجمه معجم البلدان
, ج2 , ص634)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.