bookmark

معنای شاه

شاه

اصل،و خداوند،و بهتر،و بزرگ،و ملك نسبت برعيت اصل و خداوند و بزرگتر است،و مهرۀ معروف از شطرنج،و جانوريست در هند،و جامه ايست كه از هند آرند،و داماد،و كشت كردن شاه شطرنج را،بهاء الدين زنجانى گويد: بيت شاه نطع آسمان هنگام كشت امتحان مات گردد در زمان گر گويد او را شاه شاه و بدين معانى،شه بحذف الف،نيز آمده.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص913)
sourceLink

بر وزن ماه به معنى اصل و خداوند باشد و چون پادشاهان نسبت به مردمان اصل و خداوند باشد ايشان را شاه خوانند و داماد را نيز شاه گويند كه شوهر دختر كسى باشد و يكى از آلات شطرنج را هم شاه مى‌گويند و كشت كردن شاه شطرنج را نيز گفته‌اند و كشت به كسر كاف به اصطلاح شطرنج‌بازان آن است كه مهره‌اى از مهره‌هاى شطرنج را در خانه‌اى گذارند كه به حسب حركت آن مهره شاه در خانه او نشسته باشد و شاه خوانند يعنى برخيز از خانه من و هر چيز كه آن را در بزرگى و خوبى به حسب صورت و معنى از امثال خود امتياز باشد همچو شاهباز و شاه‌راه و شاهكار و شاه كاسه و شاه‌توت و شاه‌بالوت و شاه‌تره و شاه‌سوار و شاه‌باز و شاه رود و شاه تير و شاه انجير و شاه‌آلو و امثال آن و راه گشاده را نيز گويند كه از آن راهها و شعبها جدا شود و نام جانورى است در هندوستان و نام جامه و پارچه‌اى است كه از هند آورند و به زبان عربى گوسفند را گويند و شياه جمع آن است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص554)
sourceLink

"چهار معنى دارد:اول پادشاه،دوم شاه شطرنج بود،سيوم شاهراه بمعنى راه‌شاه، چهارم داماد،اين از همه غريب‌تر است. عنصرى گفت:[بيت] نشستند بر گاه بر،شاه و ماه چه نيكو بود گاه را ماه و شاه"
(
صحاح الفرس
, ص281)
sourceLink

- معروف و راه فراخ و مهرۀ مهين شطرنج و نام جانورى در هند. و در مؤيد بمعنى داماد و راه گشاده كه بسيار راه از آن گشاده شود نيز آمده و جامه‌اى كه از هند آرند نيز بنظر رسيده. بمعنى داماد مسعود سعد فرمايد: بيت خاطر به پسند من شاهيست بر عروسان مدحت تو غيور و اخسيكتى نيز فرمايد: بيت رفته بر كنگرۀ قصر عروسان بهشت بتماشا كه همى صدر جهان گردد شاه و در فرهنگ مسطورست كه شاه بمعنى اصل و خداوندست و ملوك نسبت بخلايق چون اصل و خداوندند لهذا ايشان را شاه خوانند و بمعنى كشت كردن شاه شطرنج نيز باشد بهاء الدين زنجانى گويد و معنى اول و سوم نيز ازين بيت ظاهرست *: شاه نطع آسمان هنگام كشت امتحان مات گردد در زمان گر گويد او را شاه شاه و بر هر چه بهتر و بزرگتر از امثال و اشباه خود باشد نيز اطلاق كنند چون شاه سوار و شاه ناى و مانند آن.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص899)
sourceLink

بر وزن ماه بمعنى اصل و خداوند و بزركتر و ملك نسبت برعيّت و مهرۀ معروف از شطرنج و كشت كردن شاه شطرنج را بهاء الدين زنجانى كفته شعر شاه نطع آسمان هنكام كشت امتحان مات كردد در زمان كر كويد او را شاه شاه ديكر بمعنى داماد است حكيم سنائى غزنوى كفته شعر داده كلكش چنانكه شاه عروس از نقاب تنك خرورا بوس اسدى طوسى كفته شعر هم از ره عروس نو و شاه نو در ايوان نشستند بر كاه نو حكيم بديعى بلخى كفته شعر جوان زن چو بيند جوانى هژير به نيكى نينديشد از شوى پير عروس جوان كفت با پير شاه كه موى سپيد است مار سياه و بر هر چيز بزرك اطلاق كنند مانند شاه‌تير و شاه‌مار و شاهراه و شاهسوار
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص498)
sourceLink

[اسم][فارسی]اصل.و خداوند. و بزرگ و بزرگوار و پاك‌نژاد و اصيل و شريف از هر طبقه.و پادشاه و فرمانفرما و صاحب اختيار مملكت و سلطان.و لقب مخصوص پادشاهان ايران.و ملك و شهريار. و نام يكى از مهره‌هاى شطرنج.و داماد.و عروس.و شوهر دختر.و لقبى كه فقرا و دراويش براى خود اختيار مى‌كنند.و هر چيز كه در بزرگى و خوبى بحسب صورت و معنى از امثال خود امتياز داشته باشد مانند شاهباز و شاهرود و شاه‌تير و جز آن.و راه عريض و گشاده كه از آن راهها و شعبه‌ها جدا گردد.و نام يك قسم پارچه‌اى كه از هند آورند.و نام حيوانى ¦¦
[صفت‏][عربی‏]رجل شاه البصر: مرد تيز چشم و تند بينائى.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1995)
sourceLink

ضرب المثل شاه

چو در داد شاه آورد كاستى بپيچد سر هركس از راستى .

كنهكار چون بد نبيند ز شاه دليرى كند بيشتر بر گناه...) اسدى. رجوع به: اسكندر رومى...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص645)
sourceLink

از مى غفلت چو شود شاه دنگ - مال رعيت ببرد هر مشنگ

سراج الدين.
(
امثال و حکم
, ص161)
sourceLink

جهان را ز باران ارديبهشت - سزاوارتر شاه دانش سرشت

چو خورشيد روشن بكند آورى چو شمشير جوشن‌گه داورى حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص600)
sourceLink

شترهاى شاه را نعل ميكردند،كبك هم پاش را بلند كرد

شخصى حريص و طماع است.
(
فرهنگ عوام
, ص377)
sourceLink

باخرد را ز شه صبورى به - بى خرد را ز شاه دورى به

سنائى. رجوع به: احذر مباسطة الملوك، شود.
(
امثال و حکم
, ص349)
sourceLink

چون بود شاه را نكوكردار مملكت را فزون شود مقدار.

سنائى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص657)
sourceLink

اگر فضول نباشد شاه چه ميداند كچو و هاردنك كجاست

كچو قصبه‌ايست جزء لنجان عليا و هاردنك دهى است در مجاورت كچو و اين هر دو در نقطه‌اى دوردست از لنجان عليا واقع شده‌اند و مقصود اينستكه اگر نمام و سخن‌چين(كه در اين مورد تعبير به فضول شده است)نبود چه كسى اين دو دهكده دور افتاده را بشاه نشان ميداد تا از آن ماليات بگيرد يا عوارض ديگر مطالبه نمايد.
(
فرهنگ عوام
, ص62)
sourceLink

شاه مهر و وزير ماه بود زين دو،آفاق در پناه بود

(اوحدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص503)
sourceLink

فيل خوب مركبى است، اما براى طويلۀ شاه خوب است

همه چيز در خور همه كس نيست.
(
فرهنگ عوام
, ص421)
sourceLink

شاه بيداربخت را هر شب ما نگهبان افسر و كُلهيم

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص502)
sourceLink

هركه گريزد ز خراجات شاه،باركش غول بيابان شود

هركه وظيفه خود را انجام ندهد گرفتار زيان و زحمت مى‌شود.داستان:معروف است فردى براى ندادن خراج و ماليات سر به بيابان گذارد و در آنجا گرفتار غول گرديد كه بر پشت او سوار شد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص786)
sourceLink

تو را آن سزاوارتر - كه از دامن شاه جویى گهر

(و ليكن...) فردوسى. رجوع به: اگر خاك هم بسر ميكنى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص561)
sourceLink

شاه به زبان مباركش فرمود پدرسوخته(يا)قرمساق

افتخار كردن به شنيدن دشنام از بزرگان.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص502)
sourceLink

اى پسر گر ملازم شاهى - نتوان بود غافل و ساهى

(... بخش كن روز خويش و شبرا نيز مگذران بر فسوس عمر عزيز شب سه ساعت بامر حق كن صرف سه حساب و كتاب و دفتر و حرف سه بتدبير ملك و راى صواب سه بآسايش و تنعم و خواب بكنى گر مدبرى و مصيب روز را هم بر اين قياس نصيب پيش سلطان خشمناك مرو در دم پنجۀ هلاك مرو موج درياست قربت شاهان خشم ايشان بلاى ناگاهان اول روز پيش شاه مدام جهد كن تا سبق برى بسلام شاهرا بى‌نفاق طاعت كن بقبولى از او قناعت كن گر تو را كم دهد مرو در خشم ور به او بيشتر مگردان چشم چشم پر كن بدوستان قرين گوش بر دشمنان گوشه‌نشين هيزم خشك و برق آتشبار مرد خفته است و دشمن بيدار سود كس بر زيان او مپسند فتنه بر آستان او مپسند هركه را شاه بركشد بپذير وانكه را دشمن است دست مگير دل در او بند و گنجش افزون كن وانكه نگذاشت رنجش افزون كن بنوازد دعا كنش از جان بزند سرمپيچى از فرمان مال خواهد كليد گنج ببر مرد جويد بكوش و رنج ببر گر بآبت فرستد از آتش برخ هر دو رخ درآور خوش با كسى كو براه پيشتر است نزد سلطان بجاه بيشتر است گر بزرگى كند مدارش خرد كه تو را بار او ببايد برد آنكه بر صيد شاه دام نهد بوسه بر دست هر غلام دهد تا كه باشد دل غلامى دور از تو كارت كجا پذيرد نور بر فتوح كسان ميفكن چشم ور فتوحت نشد مشو در خشم ور گروهى مخالف شاهند راه ايشان مده كه بى‌راهند عيب كس بر تو چون شود تابان ديده از ديدنش فرو خوابان جهد كن تا چو ناكس اوباش نكنى سر مملكت را فاش در ميان‌دار بند به كوشى بر زبان نيز مهر خاموشى با كسى كش نمى‌توان زد مشت ور بكوشى نمى‌توانى كشت اندكى خلق خوشترك بايد ور فتوحى است مشترك بايد خاطر شاه را چو آينه دان همه نقشى در او معاينه دان آنكه تا بود نقش راست شمرد نقش كژ پيش او نشايد برد. اوحدى. بدان كز همه چيزها آشكار بگردد سبكتر دل شهريار دم پادشاهان اميد است و بيم يكى را سموم و دگر را نسيم چو چرخ است كردارشان گرد گرد يكى شاد از ايشان يكى پر ز درد چو رفتى بر شه پرستنده باش كمربسته فرمانشرا بنده باش چنان كن كه هركس كه نزديك اوست برادر شود با تو دلسوز و دوست اگرچه ندارى گنه نزد شاه چنان باش پيشش كه مرد گناه بهركار بروى دليرى مكن مگو پيش او چون همالان سخن بپرهيز از او بر بد آراستن هم از آرزوى كسان خواستن اگر چند گستاخ داردت پيش چنان ترس از او كز بدانديش خويش منه پيش او درگه خشم پاى چو خشم از تو دارد تو پوزش نماى زيانش مخواه از پى سود كس بكارش درون راستى جوى و بس ز كردار گفتار بر مگذران مگوى آنچه دانش ندارى بران بهر نيكيش دار سيصد سپاس هم اندك دهش زو فراوان‌شناس بخوبانش بر ديده مگمار هيچ وزان ره كه فرموده باشد بسيج چو چيزيش خواهى و ندهد متاب مبر ز آتش خشمش از رويت آب همه خوى و كردار او را ستاى همان دشمنش را نكوهش فزاى ز سستى مدان گر بود نيكمرد كه داند چو نيكى بدى نيز كرد مبين نرمى پشت شمشير تيز گزارش نگر گاه خشم و ستيز تو از بردباران بدل ترس دار كه از تند در كين بتر بردبار مگردان دروغ آنچه گويد سخن وز آنچت بپرسد نهان زو مكن گرت چيزى اندر خور شهريار فزونى بود آيد او را بكار بدو بخش هرچند داريش دوست كه نيز آنچه الفقدى از جاى اوست نبايد شد از خندۀ شه دلير نه خنده است دندان نمودن ز شير چو دريا نمايدت در خوشاب همى جوى در و همى ترس از آب اگرچه پرستى ورا بيشمار برو بر مكن ناز و كژى ميار كه گر خواهد او چون تو يابد بسى دهد جاى و جاهت بديگر كسى مزن فال بد پيشش از هيچ سان بد و نيك رازش مگو با كسان هرآن‌گه كه كاريت فرمود شاه در آنوقت هيچ آرزو زو مخواه چو فرهنگى آموزيش نرم باش بگفتار با شرم و آزرم باش چنانش نماى از دل راه جوى كه از وى تو گيرى همى رنگ و بوى به نخجيرگاه و صف رزم و كين نگرد از برش دور گامى زمين گر از جاه باشى سر انجمن تو آن جاه از او دان نه از خويشتن بدان تا تو با بزم باشى و سور مگرد از پرستيدن شاه دور چو نزدش بوى بسته كن چشم و گوش بر او جز بنرمى زمانى مكوش ز كسهاى او بد مران پيش اوى سخنها جز آن كش خوش آيد مگوى ره اسب و آرايش بزم و ساز ز هرسان كه دارد شه سرفراز تو ز انسان مياور ز كار آگهى كه باشه برابر نشايد رهى چو چندين رهى را ببايد گهر نگر شاهرا چند بايد دگر ز كهتر پرستيدن و خوشخوئيست ز مهتر نوازيدن و نيكوئيست. اسدى طوسى.
(
امثال و حکم
, ص320)
sourceLink

دختر شاه غازى‌ام به هرچه باشه(باشد)راضى‌ام

(اشاره به بانوان بيشمار اندرون پاره‌اى از شاهان قاجار).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص360)
sourceLink

باسب شاه گفته است يابو، باسب شاه كره گفتن

وقتى بفرومايه‌اى بدى يا سخن درشتى بگويند و باو بربخورد و اظهار رنجش كند اين مثل را در مورد او ايراد نمايند.مثال:آقا شما حق نداريد اين«حرفهاى كلفت را بمن بزنيد.مخاطب: مگر باسب شاه گفتم كره(يا)يابو.
(
فرهنگ عوام
, ص84)
sourceLink

با پول سر سبيل شاه هم مى‌توان نقّاره زد

با پول همه كار مى‌توان كرد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص110)
sourceLink

با پول روى سبيل شاه هم ميتوان نقاره زد

همانند و بمعنى«با پول همه كار ميتوان كرد»
(
فرهنگ عوام
, ص79)
sourceLink

پول بده و روى سبيل شاه نقاره خانه بساز

رجوع شود به:با پول روى سبيل شاه.
(
فرهنگ عوام
, ص143)
sourceLink

شاه خدابنده،سنده كى سنده، منده كى منده

به كتاب داستانهاى امثال جلد دوم رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص372)
sourceLink

شاه را از زين (يا از اسب) پائين كشيدن

توهين كردن.بى‌ادبى كردن (غالبا بطريق سئوال و با ادات«مگر» استعمال ميشود).مثال:چرا از حرفى كه زدم اينقدر خشمگين شدى،مگر شاه را از اسب(يا از زين)پائين كشيدم‌؟
(
فرهنگ عوام
, ص373)
sourceLink

پشت مسجد شاه داد زده است آى سيب‌زمينى

همانند به اسب شاه گفته است يابو.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص206)
sourceLink

آدم پولدار روى سبيل شاه نقاره مى‌زند

با پول هركار مى‌توان كرد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص13)
sourceLink

شاه را از اسب(يا)از زين پايين كشيدن

سخت توهين كردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص502)
sourceLink

فضول چه كار دارد خانۀ شاه كجاست(؟)

(
فرهنگ عوام
, ص420)
sourceLink

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست

(تا چه بازى رخ نمايد بيدقى خواهيم راند...)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص540)
sourceLink

بر سر كوى عاشقى شاه و گدا يكى بود

(... پادشهى كند كسى كوست گداى چون توئى.) سلمان ساوجى.
(
امثال و حکم
, ص422)
sourceLink

با پول سر سبيل شاه نقاره می زنند

رجوع به: اى زر تو خدا نۀ...، شود.
(
امثال و حکم
, ص347)
sourceLink

شاه مى‌بخشد شيخ على‌خان نمى‌بخشد

بكتاب داستان‌هاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص373)
sourceLink

وقتى شخص اصلى لطفى كند يا گناه كسى را ببخشد ولى اتباع او برخلاف آن رفتار كنند گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص503)
sourceLink

دلخواه را خورين يا شاه حكم كرده

به كتاب داستانهاى امثال(جلد دوم)مراجعه شود.
(
فرهنگ عوام
, ص280)
sourceLink

سكه شاه ولايت هرجا رَوَد پس‌آيد

در مورد اشخاص بى‌لياقتى گفته ميشود كه در هر كار وارد شوند بر اثر بى‌كفايتى سرانجام رانده شوند.
(
فرهنگ عوام
, ص356)
sourceLink

به آدم نالايق كه از هرجا رانده مى‌شود گويند(مانند سكه بى‌ارزشى كه به هر كه دهى او پس مى‌دهد).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص486)
sourceLink

در آفتاب سايه شاه و گدا يكى است

(در چشم پاك‌بين نبود رسم امتياز...)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص361)
sourceLink

نيست از شاه عجب،گر بنوازد درويش

(پرسش حافظ دلسوخته كن بهر خدا...)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص756)
sourceLink

حكم بچه از حكم شاه روان‌تر است

چرا كه بچه هرچه را خواست با گريه و زارى طلب مى‌كند و سرانجام بحصول مقصود موفق ميگردد.
(
فرهنگ عوام
, ص213)
sourceLink

كودكان آنچه را خواهند با گريه و زارى به دست آورند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص312)
sourceLink

تو را با سخن هاى شاهان چه كار

(... نه فرزانه مردى نه جنگى سوار. و در جاى ديگر سخنهاى بيهوده كم ميشمار.) فردوسى. رجوع به: «تو را با نبرد دلیران چه کار»شود.
(
امثال و حکم
, ص561)
sourceLink

شاه بالله‌اش بازى ميكند؟(مگر)

اصطلاحى است بين قماربازان كه وقتى حريف از اجراى قواعد و مقررات بازى شانه تهى و بخواهد بزور عقيدۀ خود را بطرف تحميل كند،حريف بعنوان اعتراض گويد:شاه بالله‌اش بازى ميكند؟يا مگر شاه بالله‌اش بازى ميكند.
(
فرهنگ عوام
, ص372)
sourceLink

زمستان آب شاه و گدا يكسان است

فقط در زمستان آب شاه و گدا هردو خنك و گوار است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص450)
sourceLink

مگر به اسب شاه گفته‌اند يابو؟

مگر توهين شده است،گفته من حقيقت است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص704)
sourceLink

مگر شاه با لَلِه بازى مى‌كند؟

كه رعايت اصول بازى را نكنى.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص706)
sourceLink

مگر شاه بالله‌اش بازى ميكند؟

به مثل«بازى شاه و لله»مراجعه شود.
(
فرهنگ عوام
, ص576)
sourceLink

چه فرمان يزدان چه فرمان شاه

(تو دانى كه از دين و آئين و راه...) اسدى. نظير: امر سلطان چو حكم يزدان است. سنائى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص680)
sourceLink

(تو دانى كه از دين و آيين و راه...)اسدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص297)
sourceLink

(
فرهنگ عوام
, ص203)
sourceLink

به شطرنج اندرون هم شاه باشد

(نه هر شاهى سزاى تاج و تخت است...)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص172)
sourceLink

چون گدا شاه نيز نانخواهيست.

(هركه را در جهان همى بينى گر گدائى و گر شهنشاهى است طالب لقمه‌ايست وز پى آن در بن چاه يا سر گاهى است مقصد جمله خلق يك چيز است ليك هريك فتاده در راهى است اهل عالم بنان چو محتاجند پس بنزديك آنكه آگاهى است شاه را بر گدا چه ناز رسد ... اختلافى كه هست در نام است ورنه سى روز بى‌گمان ماهى است.) ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص667)
sourceLink

پيل يا شاه راست يا خود راست

(همچو پيل است كار بخرد راست...) سنائى. رجوع به: پيل در بيشه است يا...، شود.
(
امثال و حکم
, ص526)
sourceLink

آخر شاه‌منشى كوت‌نشينى است

عاقب آدم ثروتمند ولخرج،فقر و بيچارگى است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص11)
sourceLink

چو زن شاه شد كارها گشت خام

(يكى دخترى بود پوران بنام...) فردوسى. نظير: سئل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله من استخلفوا [اى الفرس] قالوا ابنته بوران دخت قال على عليه السلام لن يصلح قوم اوسدوا امرهم الى امرأة. حديث.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص649)
sourceLink

آنجا كه شاه هم تنها مى‌رود

توالت،مستراح.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص26)
sourceLink

راحت باش وز مير و شاه مترس

(كروكور ارنه‌اى ز چاه مترس...)اوحدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص420)
sourceLink

شاه با لَله‌اش بازى مى‌كند

همانند بازى شاه با لَله.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص502)
sourceLink

كشور آباد نگردد به دو شاه

(...بشكند از دو سپهدار سپاه)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص597)
sourceLink

حساب‌كهنه‌ها را شاه بخشيد

به شوخى وقتى كسى طلب كهنه خود را بخواهد گويند به معنى صرفنظر كنيد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص310)
sourceLink

شاه موشان نشسته بر سر تخت

(...همچو لوطى كاسه گردانا)عبيد زاكانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص503)
sourceLink

پناه سپه شاه نيك‌اختر است

(... چو شه شد سپه چون تن بى‌سر است.) اسدى.
(
امثال و حکم
, ص512)
sourceLink

پيش از چوب شاه لله ميكند

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود همانند پيش از مرگ واويلا مى‌كند.
(
فرهنگ عوام
, ص148)
sourceLink

مگر باسب شاه يابو گفتند؟

چرا چنين بتو برخورد،يا چنين ترا بد آمد؟
(
فرهنگ عوام
, ص573)
sourceLink

بدانديش شاه جهان كشته به

(... سر بخت بدخواه برگشته به.) فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص401)
sourceLink

آنجا كه شاه پياده مى‌رود

توالت،مستراح.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص26)
sourceLink

خدا شاه خلها را بيامرزد

باطفال يا اشخاص بالغى كه عملى زشت يا مقرون بديوانگى مى‌كنند بر سبيل مزاح گفته مى- شود.
(
فرهنگ عوام
, ص224)
sourceLink

سرت مثل سر شاه مى‌ماند

به شوخى به كسى كه انتظار تعريف يا تمجيد دارد گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص472)
sourceLink

ظلم لشگر ز ضعف شاه بود

(...بد شود دل چو تن تباه بود)سنائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص535)
sourceLink

سرش مثل سر شاه مى‌ماند

تعريف از كسى با چاپلوسى.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص835)
sourceLink

با شاه خويشى ندارد كسى

(خطرهاست در كار شاهان بسى كه...) نظامى. رجوع به: الملك عقيم...، شود.
(
امثال و حکم
, ص363)
sourceLink

به اسب شاه گفتند يابو؟

توهين شد.چنانچه تذكّرى موجب اعتراض يا رنجش گردد گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص158)
sourceLink

روى سبيل شاه نقاره زدن

زياده از حد جسارت كردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص436)
sourceLink

سايه شاه و گدا يكى است

سايه سايه است تفاوتى ندارد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص463)
sourceLink

سرش به سر شاه مى‌ماند

خودنمائى يا تكبر و غرور بسيار دارد(بر سبيل استهزاء گفته ميشود).
(
فرهنگ عوام
, ص348)
sourceLink

متكبر و مغرور است.بر سبيل استهزا گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص477)
sourceLink

پشت سر شاه كُس زن شاه

در غياب همه‌كس بدگويى ممكن است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص205)
sourceLink

پشت سر شاه به پدر شاه

به توبيخ، در غيبت همه كس بى‌ترسى بدى توان گفت.
(
امثال و حکم
, ص508)
sourceLink

آخر شاه منشى،كاه‌كشى

پس از زندگى بعزت بمذلت افتادن.اين مثل بيشتر در مورد كسى بكار رود كه بعد از ادعاى سرورى و مهترى كردن،تن به پستى و فروتنى در دهد.
(
فرهنگ عوام
, ص14)
sourceLink

با شاه پالوده نخوردن

زير بار احدى نرفتن.بخود مغرور بودن.خود را برتر از ديگران گرفتن.مثال:آنقدر بخود مغرور است كه حاضر نيست حتى با شاه پالوده بخورد.
(
فرهنگ عوام
, ص85)
sourceLink

به خود زياده از حد مغرور بودن(با شاه پالوده نمى‌خورد).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص117)
sourceLink

مگر شاه مردن شده‌؟

در گذشته اغلب وقتى شاه مى‌مرد امراى كشور سر بطغيان برميداشتند و مملكت را پر از آشوب و هرج و مرج ميساختند و اين مثل از آنجا پيدا شده و امروز عوام موقعى ايراد كنند كه كسى بآن‌ها بخواهد زورى بگويد و ملكى يا مالى را بستم از چنگ آن‌ها بيرون آورد.مثال:مگر شاه مردن شده كه ميخواهى ملكم را بزور تصرف يا اثاث خانه‌ام را بجبر تصاحب كنى‌؟
(
فرهنگ عوام
, ص576)
sourceLink

تحفه شاه خراسونه

(خراسان است).به جنس بنجل و كم‌ارزش گويند.گاهى اضافه كنند هرجا رود پس آيد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص231)
sourceLink

شاباجى شاه نميشه

(نمى‌شود).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص500)
sourceLink

بازى شاه و لله

قمارى كه يكطرف نسبت بحريف خود با قلدرى عمل كند و باو زور بگويد و رعايت قواعد را نكند. مثال:مگر بازى شاه و لله است كه تو هر طور ميل دارى بازى ميكنى و دايم جر ميزنى.
(
فرهنگ عوام
, ص84)
sourceLink

چو بيدادگر شد جهاندار شاه به گردون نتابد ببايست ماه به پستانها در شود شير خشک نباشد به نافه درون بوى مشک ز ناو و ريا آشكارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود به دشت اندرون گرگ مردم خورد خردمند بگريزد از بى خرد شود خايه در زير مرغان تباه هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه

(چنين گفت زن كاى گرانمايه شوى مرا بيهده نيست اين گفتگوى...) فردوسى. و رجوع به: اسكندر رومى را...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص635)
sourceLink

چنين گفت نوشيروان قباد كه چون شاه را سر بپيچد ز داد كند چرخ منشور او را سياه ستاره نخواند ورا نيز شاه ستم‌نامۀ عزل شاهان بود چو درد دل بيگناهان بود.

فردوسى. رجوع به: اسكندر رومى را گفتند...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص628)
sourceLink

چو كشور شود پر ز بيداد و كين بود همچو بيمارى اندوهگين نباشد پزشكش كسى جز كه شاه كه درمانش سازد بگنج و سپاه.

اسدى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص653)
sourceLink

به ايران هرآنگه كه آسوده شاه - به هر كشورى برندارد سپاه - ببايد ز هرجاى دشمن بكين - پرآشوب گردد سراسر زمين

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص377)
sourceLink

چالش فرزين و بيدق جنگ پيل و رخ به هم - جز براى پاس شاه و بهر مات شاه نيست

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص606)
sourceLink

شاهى كه بر رعيت خود مى‌كند ستم مستى بود كه مى‌كند از ران خود كباب

(صائب)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص503)
sourceLink

اگرچه ساعد شاهان بود نشيمن باز - ولى به كام دل باز آشيان باشد

(غريب اگرچه وزير شه جهان باشد هميشه ميل دلش سوى خانمان باشد...) ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ص205)
sourceLink

بر آن شاه نفرين كند تاج و گاه - كه پيمان شكن باشد و كينه خواه

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص412)
sourceLink

اگر فضول نباشد شاه از كجا مى‌داند على آباد(يا)پس قلعه كجاست

راه اخاذى و تعدى را فضولها به صاحبان قدرت نشان مى‌دهند.فضولى افراد موجب زحمت ديگران مى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص84)
sourceLink

تو گر بنده اى خون شاهان مريز - كه نفرين بود بر تو تا رستخيز

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص566)
sourceLink

بر ما چه برگشتن از شاه خويش - چه برگشتن از راه يزدان و كيش

اسدى.
(
امثال و حکم
, ص426)
sourceLink

آدم پولدار روى سبيل شاه نقاره ميزند(يا نقاره خانه ميسازد)

با پول مشكلترين كارها را ميتوان كرد و سخت ترين مقاصد را ميتوان انجام داد.
(
فرهنگ عوام
, ص17)
sourceLink

اگر شاه با داد و بخشايش است - جهان پر ز خوبى و آسايش است

(وگر كژى آرد بداد اندرون كيستش بود خوردن و آب خون.) فردوسى. رجوع به: اسكندر رومى را گفتند...، شود.
(
امثال و حکم
, ص217)
sourceLink

اگر شاه با شاه جويد نبرد - چرا بايد اين لشكر و دار و برد

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص218)
sourceLink

چو بی گنج باشى نيابى سپاه - تو را زيردستان نخوانند شاه.

فردوسى. رجوع به: اى زر تو خدا نه‌اى...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص635)
sourceLink

تنگ باشد يكى جهان و دو شاه - تنگ باشد يكى سپهر و دو ماه

سنائى. رجوع به: آب‌انبار شلوغ...، شود.
(
امثال و حکم
, ص553)
sourceLink

شاه چو دل بركند ز بزم گلستان آسان آرد به چنگ مملكت آسان

(ابو حنيفه اسكافى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص502)
sourceLink

چنان دان كه ريزندۀ خون شاه - جز آتش نبيند به فرجامگاه.

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص619)
sourceLink

بدان تا تو با بزم باشى و سور - مگرد از پرستيدن شاه دور

اسدى. رجوع به: اى پسر گر ملازم شاهى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص398)
sourceLink

چو از شاه شد تخت شاهى تهى نه خورشيد بادا نه سرو سهى .

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص630)
sourceLink

آنكه شاه آن كند كه او گويد - حيف باشد كه جز نكو گويد

سعدى. خاصگان و نزديكان شاه را سعايت دربارۀ ديگران سزاوار نيست.
(
امثال و حکم
, ص65)
sourceLink

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص32)
sourceLink

اگر چند باشد سرافراز شاه - به دستور گردد دل آراى گاه

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص203)
sourceLink

اگر فضول نباشد شاه چه داند پس قلعه/گج و هاردنك كجاست

از كلمۀ فضول نمام و سخن‌چين خواهند. و مراد اينكه اگر شاه براين قريۀ محقر و صعب الطريق خراج نهاده از اثر سعايت نمامان است. مثل را در نظاير اين مورد استعمال كنند.
(
امثال و حکم
, ص224)
sourceLink

اى شاه نصيب خويش بيرون كن - زين جاه بلند و نعمت شاهى

(... بنگر بضعيف حال درويشان بگذار سپاس آنكه بر گاهى) ناصر خسرو. رجوع به: ان اللّه تعالى فرض...، شود.
(
امثال و حکم
, ص326)
sourceLink

اگرچه ندارى گنه نزد شاه - چنان باش پيشش كه مرد گناه

اسدى. رجوع به: بدان كز همه چيزها آشكار...، شود.
(
امثال و حکم
, ص205)
sourceLink

چو بر شاه عيب است بدخواستن ببايد به خوبى دل آراستن.

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص634)
sourceLink

چو دانا بود شاه پيروزبخت بنازد بدو كشور و تاج‌وتخت.

فردوسى. رجوع به: آنكس كه داناتر است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص644)
sourceLink

شاه غمخوار نايب خرد است شاه خونخوار شاه نيست دد است

(سنائى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص503)
sourceLink

اى كه رويت به قربت شاهست - چه روى كابگينه در راهست

(... ميروى نرمتر بنه گامت تا مبادا كه بشكنى جامت.) اوحدى. رجوع به: احذر مباسطة الملوك، و رجوع به: ايكه دايم ملازم شاهى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص329)
sourceLink

پيل شاهيست ليك با هيبت - همه كس ترسناك از اين صولت

سنائى. تعبير رؤياى پيل پادشاه با هيبت باشد.
(
امثال و حکم
, ص526)
sourceLink

هركه شاه آن كند كه او گويد حيف باشد كه جز نكو گويد

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص785)
sourceLink

آنكه بر صيد شاه دام نهد - بوسه بر دست هر غلام دهد

(هركه را شاه بركشد بپذير و آنكه را دشمن است دوست مگير...) اوحدى. نظير: بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد.
(
امثال و حکم
, ص64)
sourceLink

اگر پشه از شاه يابد ستم - روانش به دوزخ بماند دژم

فردوسى. رجوع به: اسكندر رومى را پرسيدند...، شود.
(
امثال و حکم
, ص197)
sourceLink

اگر شاه هر هفت كشور بود - چو آميزه مو شد مكدر بود

اسدى. رجوع به: از مرگ خود...، و رجوع به: نزيبد مرا با...، شود.
(
امثال و حکم
, ص218)
sourceLink

اگر شاهى برد هزل آبرويت - وگر ماهى كند چون خاك كويت

(مكن فحش و دروغ و هزل پيشه مزن برپاى خود زنهار تيشه نخيزد دشمنى الا ز هذيان. تو هذيان بر زبان خود مگردان...) ناصر خسرو. رجوع به: اگر خواهى كه با مقدار باشى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص218)
sourceLink

شاه در اصطلاح

شاه، پادشاه

مَلِكٌ‌.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص80)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.