bookmark

معنای دستمال

دستمال

معروف است يعنى هر چه به دست بمالند و پارچۀ منديل و منديل را نيز گويند و كنايه از گرفتار و اسير و زبون باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص386)
sourceLink

كنايه از سه چيز است اول معروفست دويم كنايه از منديل باشد سيم كنايه از كرفتار و اسير و زبونست
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص791)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] رومال و روپاك و ابزارى و شوب و پارچۀ منديل و منديل و هر چه دستها را بدان پاك كنند. و آسان و سهل. و صاف و صيقلى. و برهنه و عريان. و محبوس و اسير و گرفتار. و مال و دولت.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1505)
sourceLink

دستمال

(صفت مفعولى مركب ، اسم مصدر مركب ، اسم مركب) دست‌ماليده.ماليده‌شده به دست.هرچه به دست بمالند.|| گرفتار.اسير.زبون. || (اسم مصدر مركب) دستمالى.به دست ماليدن. || (اسم مركب) حوله.روپاك.پارچه‌اى در شكل‌ها و اندازه‌هاى گوناگون كه معمولاً براى خشك كردن، پاك كردن يا حمل چيزى به كار مى‌رود. -دستمال به دست گرفتن؛ كنايه است از تملّق كردن. -دستمال ديگ؛ قابگير.دستگيره. پارچه‌اى چندلا دوخته شده براى برداشتن يا نگه داشتن چيزهاى داغ. -دستمال سفره؛ دستمال چهارگوش ساده يا نقش‌دارى كه براى پاك كردن دست و دهان در كنار سفره مى‌گذارند. -دستمال كاغذ؛ دستمالى محتوى كاغذهاى ميرزا يا محاسب يا مستوفى كه همراه او به محل كار وى مى‌بردند و شب به خانه بازمى‌گرداندند. -دستمال كاغذى؛ قطعات مربع يا مستطيل يك‌بارمصرف از جنس الياف پنبه كه به جاى دستمال سفره يا حوله و دستمال جيب به كار مى‌برند. -دستمال كتاب؛ دستمالى كه در قديم دانش‌آموزان (مكتب‌خانه) كتاب و دفترهاى خود را در آن مى‌گذاشتند. -دستمال گردن؛ پارچه‌اى سه‌گوش يا مستطيل‌شكل و بلند كه براى زينت به دور گردن مى‌بندند. -دستمال يزدى؛ دستمال كتانى با نقش‌هاى پيچازى كه بافت يزدى آن مشهور است. -پيش كسى دستمال انداختن؛ كنايه است از چاپلوسى كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1306)
sourceLink

ضرب المثل دستمال

سر خودش را نمى‌توانست دستمال ببندد ميرفت سر عروس مردم را دستمال ببندد

بكتاب داستانهاى امثال مراجعه شود.
(
فرهنگ عوام
, ص345)
sourceLink

سرى كه درد نمى‌كند دستمال نبندند(يا)دستمال چه ضرور(يا)دستمال چه بايد

كار بيهوده نبايد كرد،بى‌جهت براى خود توليد زحمت نبايد كرد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص484)
sourceLink

كهنه چين هرچه توى خورجين خودش است بخيالش توى شال دستمال رفيقش هم هست

همانند: كولى هرچه توى توبرۀ خودش هست بخيالش توى توبره همه هست.
(
فرهنگ عوام
, ص475)
sourceLink

كير و خايه كسى را دستمال كردن آنهم با دستمال ابريشمى

شديدا تملق گفتن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص615)
sourceLink

براى يك دستمال قيصريه اي را آتش نميزنند

قيصريه‌ايرا براى دستمالى آتش زدن-بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص99)
sourceLink

آشتى‌كنان دستمال گسلى ميخواد (ميخواهد)

كسى كه واسطۀ آشتى دو تن مى‌شود بايد شيرينى آنرا هم خود بدهد. (سابقا شيك‌پوشها دستمال گلى رنگ در جيب مى‌گذاشتند و مراد مثل اينست كه دستمال گلى را پر از شيرينى كرده در مجلس آشتى‌كنان مصرف كنند.
(
فرهنگ عوام
, ص23)
sourceLink

براى يك دستمال قيصريه را آتش ميزند

در نفع‌جوئى نهايت بى‌رحم و قصى است. نظير: يبنى قصرا و يهدم مصرا.
(
امثال و حکم
, ص414)
sourceLink

سرى كه درد نميكند دستمال نميبندند

كار بيهوده كردن شايسته نيست.چه لازم كه براى خود بيهوده ايجاد زحمت كنند.
(
فرهنگ عوام
, ص354)
sourceLink

براى يك دستمال قيصريه را آتش زدن

رجوع شود به قيصريه را براى يك دستمال آتش زدن و داستان مربوط به آن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص136)
sourceLink

قيصريه ای را براى دستمالى آتش زدن

به كتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص436)
sourceLink

قيصريه را براى دستمالى آتش زدن

براى استفادۀ كوچك خود زيان بزرگى به ديگرى وارد كردن داستان:در يكى از قيصريه‌ها شاگرد علاقه‌بندى در غياب صاحب دكان دو عدد دستمال ابريشمى اعلاء را به معشوقۀ خود هديه مى‌كند و چون توانايى پرداخت بهاى آن‌ها را به صاحب دكان نداشت براى آنكه اين كار غلط او پنهان بماند قبل از بستن دكان در پايان روز آتش كوچكى در دكان روشن مى‌كند و به سراغ معشوقۀ خود مى‌رود.آتش كم‌كم شعله‌ور مى‌شود و از حجره علاقه‌بند به ساير دكّاكين كشيده شده تمامى قيصريه را مى‌سوزاند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص577)
sourceLink

خايه كسى را دستمال كردن

تملق گفتن.به پستى از كسى چاپلوسى كردن. مثال:خايه فلان را دستمال مى‌كند تا يك لقمه نان بكف آورد،يا تا بفلان مقام برسد.
(
فرهنگ عوام
, ص221)
sourceLink

تملق گفتن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص323)
sourceLink

تخم كسى را دستمال كردن

همانند خايه كسى را دستمال كردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص232)
sourceLink

دستمال در اصطلاح

دستمال

المِنْدِيل.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص62)
sourceLink

دستمال: پارچه‌اى براى پاك كردن، خشك كردن يا قرار دادن چيزى در آن. از آن به مناسبت در باب طهارت و اطعمه و اشربه نام برده‌اند. خشك كردن اعضاى وضو با دستمال و مانند آن بنابر مشهور مكروه است؛ ليكن در اينكه خشك كردن تنها با مثل دستمال مكروه است يا با هر چيزى ديگر نيز همچون آستين لباس كراهت دارد، محل بحث است.(1) خشك نكردن دستها با دستمال و مانند آن پس از شستن آنها جهت غذا خوردن و نيز خشك كردن آنها پس از شستن بعد از غذا مستحب است.(2) پاك كردن دست آغشته به غذا با دستمال و مانند آن، قبل از پاك كردن غذاى آن با زبان، مكروه است.(3) (1) جواهر الكلام 345/2-346؛ الحدائق الناضرة 413/2-417. (2) مستند الشيعة 241/15. (3) الدروس الشرعية 34/3.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج3 , ص616)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.