bookmark

معنای سنگ

سنگ

معروف،و وقار و اعتبار،و وزن و گرانى.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص885)
sourceLink

به فتح اول بر وزن رنگ معروف است و به عربى حجر خوانند و به معنى تمكين و وقار و اعتبار هم گفته‌اند و وزن و گرانى چيزها را نيز گويند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص530)
sourceLink

- معروف و ديگر وقار و اعتبار را گويند. مثالش حكيم انورى گويد: بيت نيست سنگم بنزد كس كه مرا سنگها زد زمانه بر قنديل و ديگر بمعنى وزن و گرانى نيز آمده. فردوسى گويد: بيت ز سنگ سپهدار و چنگ سوار نيامد دوال كمر پايدار سرآهنگ و سرهنگ هر دو بمعنى پيشرو لشكر باشد. مثال هر دو لغت حكيم خاقانى گويد : بيت حريف خاص «او ادنى» محمد كز پى جاهش سراهنگان كونينند سرهنگان درگاهش و در تحفه و نسخۀ وفائى سرچنگ نيز بمعنى سرهنگ است و در فرهنگ بمنى تارگنده نيز باشد كه بر سازها كشند. مثالش اثير اخسيكتى فرمايد: بيت عدوت گر نبود گو مباش كان بدرگ بريشمى است برين ارغنون سراهنگى و ديگر بمعنى عسس نيز آورده و بمعنى سر نوازى و خوانندگى نيز آورده چنانكه اسفرنگى گويد: شعر نشست و در زمان بگرفت در عشاق آهنگى كه ساز زهره را بشكست در حيرت سراهنگش
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص770)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]حجر و جسمى صلب و سخت كه از زمين استخراج مى‌كنند و ماده‌اى كه كوههاى صلب را تشكيل مى‌نمايد.و وزن. و وزنه.و هر چيز كه بدان جسمى را سنجيده و وزن و ثقل آن را با وى معين كنند.و گلوله. و وقار.و تمكين.و اعتبار و قدر و جاه و مرتبه.و بها و قيمت و ارز
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1946)
sourceLink

سنگ

(اسم ، صفت) هر يك از توده‌هاى بزرگ و سخت معدنى و طبيعى كه داراى ساختمانى صلب و املاح و عناصر معدنى يا آتشفشانى و يا رسوبى كه جزو ساختمان پوستۀ جامد زمين محسوبند. سنگ‌ها توده‌هاى اصلى كانى‌ها را به وجود مى‌آورند.حجر.|| تمكين.وقار. اعتبار.جاه.مرتبه.|| گرانى چيزها.وزن. || (اصطلاح جواهرفروشان) يك قطعه از احجار نفيسه، مانند الماس و زمرد و ياقوت و امثال آن.|| نگين.|| مقياسى است براى آب و آن عبارت است از عدۀ معينى ليتر در هر ثانيه كه در جاهاى مختلف اندازۀ آن متفاوت است.سنگ يا واحد بين‌المللى آب عبارت از ميزان آبى است كه از يك‌دهانه به عرض ده سانتى‌متر و ارتفاع ده سانتى‌متر با سرعت ده سانتى‌متر در ثانيه جارى شود.|| سنگ ديوانى.مقياسى است براى آب و آن به «چرخ» تقسيم مى‌شود و 5 سنگ ديوانى را يك «سنگ آسياگردان» حساب مى‌كنند.|| وزنه‌اى از آهن يا سنگ يا هر چيز ديگر كه با آن چيزها را وزن كنند. || قطعه‌اى از سنگ يا چوب سنگين كه پهلوانان در زورخانه روى دست بلند كرده مى‌گردانند.|| چيزى است كه آن را از سنگ يا چوب مى‌سازند و به آهنگى خاص به هم مى‌زنند تا آواز دهد.هنديان آن را چكچكى گويند.در ايام عاشورا رواج تمام دارد.|| عدۀ نسخ يك بار چاپ شده خاصه چاپ سنگى و آن عادتاً در چاپخانه‌هاى سنگى 750 نسخه بود و در چاپخانه سربى يا حروفى هزار نسخه است.|| ياتاقانى كه از سنگ سمباده تراشيده مى‌شود و در ساعت‌هاى دقيق و بعضى دستگاه‌هاى ديگر به كار مى‌رود. || جسم سختى كه در اثر رسوب مايعات در بعضى از اعضاى بدن تشكيل مى‌شود: سنگ مثانه.سنگ كليه.سنگ صفرا. || (صفت) سخت.بى‌رحم: دل سنگ. -سنگ آتش؛ حجرالنار.سنگ چخماق.قداح. -سنگ آتش‌زنه؛ سنگ چخماق. -سنگ آسمانى؛ سنگى كه از آسمان افتاده باشد.سنگى كه از آسمان بر زمين فرود مى‌آيد.حجرسماوى.شهاب‌سنگ. -سنگ آسيا؛ دو تخته سنگ گرد كه در ميان آنها دانه‌ها را بسايند و آرد كنند. -سنگ آهك؛ سنگى كه در آن كربنات كلسيم بسيار است و با پختن آن در كوره، آهك درست مى‌كنند و در ساختمان‌سازى نيز به كار مى‌رود. -سنگ آهن‌ربا.←آهن‌ربا. -سنگ آهن‌كش.←آهن‌ربا. -سنگ ابليس؛ حجر شياطين. -سنگ ارمنى؛ حجر ارمنى.گل اخرى. -سنگ استنجا؛ كلوخى كه به جاى آب با آن مقعد را از نجاست پاك كنند. -سنگ اسكاف؛ حجرالاساكفه.سنگى كه كفشگران با آن افزار تيز كنند. -سنگ اسود؛ حجرالاسود.سنگ معروف در بيت‌الحرام بر ركن عراقى. خانۀ كعبه. -سنگ امتحان؛ سنگ محك. -سنگِ باران؛ سنگى كه گويند به توسط آن بعضى قبائل شرقى هرگاه كه خواهند باران آورند.سنگ‌يده.يده‌تاش. -سنگ بر (به) آبگينه خانه انداختن؛ شور و غوغا برپا كردن. -سنگ بر دل نهادن؛ كنايه است از حوصله و صبر كردن.سنگينى بر دل تحمل كردن. -سنگ بر دندان آمدن؛ تودهنى خوردن. جواب دندان‌شكن شنيدن. -سنگ بر سبو زدن؛ با احتمال ضرر و خطرى چيزى را آزمودن. -سنگ بر سنگ نايستادن (بند نشدن)؛ كنايه است از هنگامۀ سخت پديد آمدن. همۀ اركان چيزى در هم ريختن. -سنگ بر شيشه (قراب، طاس) زدن؛ كنايه است از توبه كردن از شراب. -سنگ بر قنديل زدن؛ كنايه است از تاريك كردن و مكدر ساختن عيش. -|| كنايه است از توبه كردن از شراب خوردن. -سنگ برگان؛ سنگى است الوان و بغايت نرم و سست كه شيشه‌گران شيشه را با آن سفيد كنند.رنگ برگان. -سنگ بلور؛ حجرالبلور.سنگى سفيد و شفاف و سخت‌تر و شفاف‌تر از شيشه كه از آن نگين و عينك و تسبيح و ظروف آبخورى و نى‌غليان مى‌تراشند. -سنگ به سينه زدن؛ جانبدارى كردن. -سنگ پا؛ سنگى متخلخل كه براى پاك كردن پاشنه به كار مى‌برند و بيشتر از قزوين مى‌آورند. -|| در تداول، كنايه است از رويى سخت بى‌حيا: رو كه نيست سنگ پاى قزوين است. -سنگ پاخار؛ سنگ پا.نشفه.نسفه. -سنگ پاشنه؛ سنگ پا. -سنگ پراكنده؛ سنگ‌باران.سنگ كه بر بدن كسى مى‌زدند و او را بردار مى‌كردند. -سنگ پيش پاى كسى انداختن؛ براى او مانع و مشكلى ايجاد كردن.جلو رسيدن او به هدفش را گرفتن. -سنگ ترازو؛ وزنه و هر جسمى كه بدان چيزى را وزن كنند و بكشند. -سنگ تفرقه انداختن؛ پراكنده كردن. متفرق كردن.از هم جدا كردن گروهى را كه با يكديگر دوست و مجتمع باشند. -سنگ تمام گذاشتن؛ كارى را به وجه كمال انجام دادن.همۀ امكان و توان خود را به كار بردن. -سنگ توتيا.←توتيا. -سنگ جمار؛ سنگى است كه در عيد قربان حاجيان به شيطان مى‌اندازند. -سنگ جهنم؛ نيترات دارژان.نيترات نقره كه در چشم‌پزشكى و پزشكى عمومى و دندانپزشكى مورد مصرف واقع مى‌شود. -سنگ جهودان؛ حجراليهود. حجرالزيتون.فسيل شدۀ يك نوع خارپوست به نام سيداريس گلانديفروس مى‌باشد.صدف فسيل شدۀ اين حيوان شكل بيضوى زيبايى به طول تقريبى 4 سانتيمتر و عرض 3 سانتيمتر دارد و چون نقوش زيباى صدف را نيز غالباً در حالت فسيل محفوظ مى‌دارد، از اين جهت مورد توجه اهالى اطراف نيل از قديم‌الايام بوده است و آن به مناسبت شكل زيتونى خود به نام حجرالزيتون نيز موسوم است. سنگ يهود.حجراليهود.حجريهودى. زيتون بنى‌اسرائيل.حجرالزيتون. حجرالزيت. -سنگ چاقماق.←-سنگ چخماق. -سنگ چخماق؛ آتش‌زنه.←چخماق. -سنگ چقماق.←-سنگ چخماق. -سنگ حاجيان.←جمره. -سنگ خارا؛ نوعى از سنگ سخت. گرانيت. -سنگ خاره.←-سنگ خارا. -سنگ خاژ.←-سنگ پا. -سنگ در دهان انداختن؛ كنايه است از خاموش بودن. -سنگ در ساغر زدن؛ كنايه است از توبه كردن از شراب خوردن و شيشه شكستن. -سنگ در سم بودن.←-سنگ در موزه آمدن. -سنگ در قنديل زدن.←-سنگ در ساغر زدن. -سنگ درم؛ درم‌سنگ.وزنى به اندازۀ يك درم. -سنگ در موزه آمدن؛ ريگ به كفش درآمدن.كنايه است از بى‌تاب شدن و بى‌قرارى داشتن. -|| لنگ شدن.ترك سفر كردن. -سنگ در موزه داشتن؛ ريگ به كفش داشتن.خالى از شيطنتى نبودن. -سنگ در موزۀ كسى بودن؛ كنايه است از بى‌قرار بودن او. -سنگ دمشق؛ سنگ محك.سنگ امتحان. -سنگ راه؛ مجازاً، حائل و مانع. مزاحم. -|| متعرض راه. -سنگ رخام؛ مرمر. -سنگ رعد؛ كنايه است از گلولۀ توپ و گلولۀ بادليج. -سنگ روشنايى؛ حجرالنور.مرقشيشا كه آن را در دواهاى چشم به كار برند. -سنگ روى سنگ بند نشدن؛ كنايه است از نظم و امنيت سپرى گشتن. -سنگ روى يخ شدن؛ در پيش همگان از برنيامدن حاجت شرمسار گشتن. -سنگ زخم؛ حجر اعرابى.سنگى مانند عاج كه آن را بر موضعى كه خون از آن روان باشد مى‌گذاشتند تا خون را بازدارد. سنگ جراحت.حجرالعاج. -سنگ زور؛ (اصطلاح پهلوانان ايران) سنگى كه به دست بر سر و دوش مى‌گردانند.چوبى بزرگ و سنگين كه پهلوانان بدان ورزش كنند. -سنگ زيرين آسيا بودن؛ كنايه است از مقاومت و پايدارى داشتن.سخت مقاوم بودن. -سنگ سرمه؛ سنگى كه از آن سرمه سازند.كحل.توتيا.سنگ انتيمون. -سنگ سليمانى؛ يكى از اقسام كالسدوان است كه جزو سنگ‌هاى مجاور كوارتز محسوب مى‌شود، اين سنگ بر خلاف عقيق سيليسى بى‌آب و ظاهراً غيرمتبلور است و چون منظرۀ مطبّق داراى مطبق و متحدالمركز است.زيبايى خاصى دارد و در زينت‌ها استعمال مى‌شود.حجر اناخاطس.حجر اناغاطس.گچ رنگ.مغنيسا. -|| گونه‌اى سنگ آذرين تيره‌رنگ كه بر اثر مالش و اصطكاك خاصيت فسفرسانس و درخشندگى پيدا مى‌كند و چون داراى سختى قابل توجه است جزو احجار كريمه نيز شمرده مى‌شود.پودر نرم شده اين سنگ را سابقاً در چشم‌پزشكى به مناسبت اكسيد رويى كه در آن است استعمال مى‌كردند و جهت از بين بردن ورم چشم آن را مفيد مى‌دانستند.حجر باباقورى.اثمد. حجرالتوتيا.سنگ سرمه. -سنگ سماق؛ گونه‌اى از سنگ‌هاى آذرين كه داراى بلورهاى بزرگ و كوچك از كوارتز و پيروكسن و آمفيبول و ميكا مى‌باشد.سنگى است سخت و متمايل به صورتى يا سبز است (رنگش بسته به عناصر متشكله‌اش متغيّر است)، و چون استقامت و سختى و خشونت جالب توجه دارد در پى ابنيه و ستون‌هاى سنگى عمارات و همچنين ساختن سنگ آسيا به كار مى‌رود.سنگ سماك. -سنگ سماك.←-سنگ سماق. -سنگ سمباده؛ گونه‌اى از سنگ سيليسى كه از تراكم پوسته‌هاى آلگ‌هاى سيليسى موسوم به دياتومه مخلوط با پوسته‌هاى سيليسى تك‌سلولى‌هاى سيليسى موسوم به شعاعيان به وجود آمده و از آن جهت صيقل دادن فلزات استفاده مى‌كنند.سنگ ترپيولى. -سنگ سياه.←حجرالاسود. -سنگ سياه‌سوخته؛ يك نوع سنگى از محصولات محترقه و متخلخل و سبك كه در پرداخت كردن چوب و مرمر و جز آن به كار مى‌برند. -سنگ شاه؛ واحد وزنى بود معمول در تهران و پاره‌اى شهرستان‌ها معادل دو من تبريز برابر با شش كيلوگرم. -سنگ شجرى؛ مرجان.بسد.ريشۀ مرجان. -سنگ شوره؛ نمك چينى.حجر آسيوس. -سنگ شيشه؛ سنگى كه از آن شيشه سازند. -سنگ صبر بر دل بستن؛ خاموشى گزيدن.سكوت كردن. -سنگ صبور؛ سنگ افسانه‌اى كه غم‌هاى خويش را به آن مى‌گفتند و سنگ چون بلاگردانى مى‌تركيد.سنگ اساطيرى كه اندوه‌هاى مردم را مى‌شنيدى و غمخوار آنان بود. -|| مجازاً، كسى كه به درددل‌هاى ديگرى گوش دهد و رازدار او باشد. -سنگ صلايه؛ سنگى كه داروها را بر روى آن بسايند.مداك.مدوك. -سنگ فال؛ سنگ‌هاى رمل كه با آنها تفأل كنند. -سنگ فسان؛ سنگى كه با آن شمشير و كارد تيز كنند. -سنگ فلاخن؛ سنگى كه در فلاخن گذاشته در هوا بيندازند. -سنگ فندك؛ مفتولى از آلياژى خاص در فندك كه بر اثر تماس فرسايشى جرقه مى‌زند تا فندك روشن شود. -سنگ قبر؛ سنگى كه روى قبر بگذارند و گاه نام صاحب قبر و تاريخ وفات او را بر آن نقر كنند.سنگ لحد. -سنگ قبطى؛ حجر قبطى.سنگى سبز تيره‌رنگ و بسيار سست و نرم و زود در آب حل شود. -سنگ قمر؛ سنگى است كه آن را در بلاد عرب شب‌ها در هنگام تابيدن ماه مى‌يابند و آن سفيد و شفاف است. -سنگ قناعت؛ سنگى كه در وقت شدت گرسنگى بر شكم بندند تا فشار گرسنگى كم شود. -سنگ كسى (چيزى) را به سينه زدن؛ در تداول، كنايه است از طرفدارى و حمايت از او كردن. -سنگ كسى را در رود گردانيدن؛ كنايه است از با فريب او را به تغيير عقيده واداشتن. -سنگ كليه؛ سنگى كه در نتيجۀ تركيب اسيدهاى مختلف موجود در ادرار با مواد معدنى (از قبيل سديم و پتاسيم و كلسيم و غيره) در كليه حاصل شود. -سنگ گردان.←-سنگ آسيا. -سنگ گرده.←-سنگ مثانه. -سنگ گل؛ ←سجيل. -سنگ مثانه؛ سنگ گرده.سنگى كه در اثر رسوبات ادرار در مثانه ايجاد مى‌شود و باعث سختى ادرار كردن مى‌گردد. -سنگ مجاعت.←-سنگ قناعت. -سنگ محك؛ سنگى سياه و سخت كه طلا و نقره را بدان امتحان كنند. -سنگ مغناطيس.←آهن‌ربا. -سنگ مغنى؛ سنگى است الوان و بغايت سست كه شيشه‌گران شيشه را با آن سپيد كنند. -سنگ نسو؛ سنگ سفيد.مرمر. -سنگ نشان؛ سنگى كه در راه‌ها براى نشان و دانستن اندازۀ منازل نصب كنند. -سنگ نمك؛ نوعى از نمك متبلور كه از معدن برمى‌آيد و به نمك سنگ شهرت دارد. -سنگ نور؛ سنگى است شفاف و سفيد مصنوع يا طبيعى كه آن را تراش الماس دهند و از آن نگين سازند. -سنگ ورگان؛ سنگ برگان. -سنگ و صراحى؛ كنايه است از ناسازگار بودن و ضد بودن. -سنگ‌هاى خود را با كسى واكندن؛ با كسى اتمام حجت كردن و حرف‌هاى لازم را به او زدن. -|| تكليف كارى را يك سره كردن. -سنگ يده؛ سنگى كه در بدن حيوانات توليد گردد. -|| سنگى است كه هرگاه عزيمت و افسون بر آن خوانده بر كف دست مقابل آسمان كنند باران بسيار ببارد و اين عمل در تركان شايع است.حجرالمطر. -سنگ يمن؛ كنايه است از عقيق. -سنگ يهودا؛ حجراليهود. -آبگينه و سنگ با هم بودن؛ دو مخالف برابر هم افتادن. -از زير سنگ پيدا كردن (بيرون آوردن)؛ با سختى بسيار چيزى را به دست آوردن. -پاى به سنگ آمدن؛ به مشكلى برخوردن.ناراحتى ديدن.مانع پديد آمدن. -تخته‌سنگ؛ سنگ بزرگ و صاف. -جوسنگ؛ وزنى به مقدار يك جو. -خرسنگ؛ سنگ بزرگ. -درم‌سنگ؛ سنگ به وزن يك درم. -دستاسنگ؛ آسياى دستى. -دست‌سنگ.←-دستاسنگ. -دل در سنگ شكستن؛ خاموشى گزيدن.پايدارى كردن.مقاومت كردن. -دل‌سنگ؛ سنگ‌دل. -نيم سنگ؛ وزنى به مقدار نيم جو. -هم‌سنگ؛ هم‌وزن.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1716)
sourceLink

سنگك

مصغر سنگ،و نام غله ايست،و تگرگ و ژاله و سنگچه نيز گويند، عنصرى گويد: بيت بروياند هزاران سنبل و گل بعون آفتاب از سنگ سنگك
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص884)
sourceLink

بر وزن اندك مصغر سنگ باشد و نوعى از نان هم هست كه بر روى سنگ‌ريزه‌هاى گرم پزند و تگرگ و ژاله را نيز گويند و نام نوعى از غله است و آن سياه و كوچك مى‌باشد و نام مرغى است كوچك و شكارى از جنس سياه چشم كه آن را ترمتاى گويند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص533)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]مصغر سنگ يعنى سنگ كوچك و سنگريزه.و تگرگ و ژاله.و قسمى از نان كه بروى سنگ ريزه‌هاى تابناك پزند.و نوعى از غله.و مرغى كوچك و شكارى كه ترمتاى نيز گويند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1948)
sourceLink

(اِمصغر) مصغر سنگ. ¦¦نانى كه بر سنگ پخته مى‌شود. نانى است كه خمير آن را بر روى تنورى كه پر از سنگ‌ريزۀ داغ است مى‌اندازند تا بپزد. ¦¦تگرگ. ژاله. ¦¦نام نوعى از غله است. خلّر. ¦¦نام مرغى است كوچك و شكارى از جنس سياه چشم.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1721)
sourceLink

- مصغر سنگ. و نيز نام غله‌اى و نيز شبنم و تگرگ را گويند . هندو شاه گويد: بيت بروياند هزاران سنبل و گل بعرن آفتاب از سنگ سنگك و استاد عنصرى فرمايد: بيت وانگه آن ابر بر گنه‌كاران سنگك و برف بارد و باران
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص762)
sourceLink

دو معنى دارد اول ژاله بود(يعنى شبنم). پدرم گفت رحمة اللّه عليه : بيت بروياند هزاران سنبل و گل بعون آفتاب از شنگ سنگك دوم تگرگ باشد.عنصرى گفت : بيت ويحك اى ابر بر گنهكاران سنگك و برف بارى و باران
(
صحاح الفرس
, ص182)
sourceLink

مشنگ.
(
فرهنگ قواس
, ص55)
sourceLink

سنگستان

[اسم‏][فارسی‏]زمين و جائى كه انبوه از سنگ باشد و خاك نداشته باشد.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1948)
sourceLink

(اسم مرکب) سنگلاخ. زمينى پر از سنگ. زمين و جايى كه انبوه از سنگ باشد و خاك نداشته باشد.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1720)
sourceLink

سنگ هاى خود را با كسى واكندن

با كسى اتمام حجت كردن و حرف‌هاى لازم را به او زدن. ¦¦تكليف كارى را يك سره كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1716)
sourceLink

ضرب المثل سنگ

اگر صد دسته گل از آسمان بيفتد يكيش به دامان ما نيفتد ولى اگر دو تا سنگ از آسمان بيفتد اوليش روى سر ماست

در بيان بداقبالى خود گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص83)
sourceLink

بدهكار اگر سنگ هم بر سرت زد سنگ را بگير و از دست مده(يا)سنگ را بگير و بقيه حساب را دعوى كن

(
فرهنگ عوام
, ص96)
sourceLink

يكى دلش نميآمد پهلوى زنش بخوابد،ديگرى او را ميبرد توى سنگ و كلوخها پهلويش ميخوابيد

يكى دلش نمى‌آيد از مال يا چيزى گرانبها از مال خود استفاده كند،ديگرى از آن حد اعلاى استفاده را مى‌كند.
(
فرهنگ عوام
, ص690)
sourceLink

خر كوره‌پزى است از شنبه تا پنجشنبه گچ مى‌كشد روز جمعه هم از كوه سنگ مى‌آورد

در مورد كسى گفته مى‌شود كه دائم كار مى‌كند و هيچگاه استراحت ندارد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص335)
sourceLink

اگر سنگ به شيشه بخورد واى به شيشه،اگر شيشه به سنگ بخورد باز هم واى به شيشه

طرف شدن قوى يا ضعيف يا ضعيف با قوى،در هرحال به زيان ضعيف است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص82)
sourceLink

سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى ز آفتاب لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن

(
فرهنگ عوام
, ص338)
sourceLink

(سنايى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص463)
sourceLink

خر كوره‌پزيست،از شنبه تا پنجشنبه گچ ميكشد روز جمعه هم از كوه سنگ ميآورد

در مورد كسى گفته مى- شود كه با كمال مشقت از شنبه تا جمعه ملزم بكار كردن است و دمى آسايش و وقت راحت ندارد و هم گويند:«مثل خر كوره‌پزى بايد...»
(
فرهنگ عوام
, ص233)
sourceLink

هرجا كه ديدى مرد پير،بنشين و احوالش بگير هرجا ديدى پيره‌زن سنگ را وردار

(بردار)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص770)
sourceLink

چون بوی خوش از مشك جدا گشت و زر از سنگ بی قدر شود مشك و شود سنگ مزور.

ناصر خسرو. نظير: چوب صندل بو ندارد هيزم است.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص658)
sourceLink

خواه سنگ بر شيشه زن و خواه شيشه بر سنگ، در هر دو حال شيشه خواهد شكست

(
فرهنگ عوام
, ص239)
sourceLink

حجر كعبه به ميزان شريعت سنگيست - گرچه در كفه به سنگينش نهاده است فرنگ.

(شعر من هست بمعيار قبولت سنگين ديگران گو ننهندش بجوى قيمت و سنگ...) سلمان ساوجى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص690)
sourceLink

تو نيك باش و مدار اى برادر از كس باك - زنند جامۀ ناپاك گازران بر سنگ

مولوى.
(
امثال و حکم
, ص567)
sourceLink

گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض ورنه هر سنگ و گِلى لؤلو و مرجان نشود

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

سنگى به چند سال شود لعل پاره‌اى زنهار تا به يك نفسش نشكنى به سنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ غلطان نشود

(
فرهنگ عوام
, ص505)
sourceLink

گر نگهدار من آن است كه من ميدانم شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد

(
فرهنگ عوام
, ص489)
sourceLink

به بلخ اندر به سنگى برنوشته است - كه دوزخ عاشقان را چون بهشت است

ببلخ اندر بسنگى برنوشته است كه دوزخ عاشقان را چون بهشت است چو باشد مرد عاشق در بر دوست همه زشتى بچشمش سخت نيكوست كجا عاشق بمرد مست ماند كه در مستى غم و شادى نداند. ويس و رامين. نظير: هركجا تو با منى من خوشدلم ور بود در قعر چاهى منزلم
(
امثال و حکم
, ص380)
sourceLink

گر نگهدار من آنست كه من مى‌دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى‌دارد

(خيزانى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص630)
sourceLink

تو از مشك بويش نگه كن نه رنگ - كه در گرچه كوچك بها بين نه سنگ

اسدى.
(
امثال و حکم
, ص556)
sourceLink

از آسيا كه بيرون رفتى ترا با سنگ و پارسنگ يا پاسنگ چكار هست؟

در كارى كه رفع نيازت از آن شده است ترا مداخله كردن چه فايدتى خواهد داشت.
(
فرهنگ عوام
, ص38)
sourceLink

ترا تحمل امثال ما ببايد كرد كه هيچ‌كس نزند بر درخت بى‌بر سنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص233)
sourceLink

سنگى را كه ديوانه‌اى در چاه بيندازد،صد عاقل نميتوانند در آورند

زيان كارى كه بدون فكر و تعقل انجام پذيرد،گاهى بوسيلۀ تدابير صدها مردم خردمند جبران‌پذير نيست.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

برادر پشت برادرزاده هم پشت خواهرزاده را با زر بخر با سنگ بكش

نظير: اذا كنت فى سعد و امك منهم غريبا فلا يغررك خالك من سعد فان ابن اخت القوم مصفى اناؤه اذا لم يزاحم خاله باب جلد. دريد بن الصمه اخاك اخاك ان من لا اخاله كساع الى هيجا بغير سلاح و ان ابن عم المرء فاعلم جناحه و هل ينهض البازى بغير جناح
(
امثال و حکم
, ص411)
sourceLink

سنگ بدگوهر اگر كاسه زرين شكند قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

آن وقت كه عقل تقسيم مى‌كردند تو عقب سنگ و ترازو رفته بودى

درنتيجه سهمى به تو نرسيد و بى‌عقل ماندى.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص33)
sourceLink

راحت در آسياست همين سنگ زير را آسودگى اگر طلبى برترى مجوى

(واعظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص419)
sourceLink

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آرى شود وليك به خون جگر شود

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

اصل گوهر چيست سنگى رنگ رنگ - تو چنين آهن دل از سوداى سنگ

عطار.
(
امثال و حکم
, ص182)
sourceLink

مرا سر نهان گر شود زير سنگ از آن به كه نامم برآيد به ننگ

(فردوسى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص688)
sourceLink

گر سنگ همه لعل بدخشان بودى پس قيمت سنگ و لعل يكسان بودى

(
فرهنگ عوام
, ص487)
sourceLink

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص626)
sourceLink

وقتى كه عقل تقسيم مى‌كردند تو عقب سنگ و ترازو رفته بودى

از عقل بى‌بهره مانده‌اى.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص766)
sourceLink

چاهى كه خوردى از او آب پاك نشايد فكندن در او سنگ و خاك

(اسدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص444)
sourceLink

سكونى به دست آور اى بى‌ثبات كه بر سنگ غلطان نرويد نبات

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص486)
sourceLink

گرچه سيم و زر ز سنگ آيد همى در همه سنگى نباشد زر و سيم

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص624)
sourceLink

از آن مار بر پاى راعى زند كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص43)
sourceLink

جواب آن جفنگ اين جفنگ است كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است

مصرع اول اين شعر در اصل«جواب است اى برادر اين نه جنگ است»ميباشد ولى بر سبيل مطايبه به صورتى كه در اينجا نقل كرديم نيز گفته شده و صورت مثل را بخود گرفته است.
(
فرهنگ عوام
, ص184)
sourceLink

چو گل كى دهد بار خار درشت گهر چون صدف كى دهد سنگ پشت.

(كجا آيد از غرم كار هژبر كجا آورد گرد باران چو ابر...) اسدى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص653)
sourceLink

زر از بهر خوردن بود اى پسر براى نهادن چه سنگ و چه زر

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص446)
sourceLink

سگى را لقمه‌اى هرگز فراموش نگردد ور زنى صد نوبتش سنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص490)
sourceLink

از خرد خواجه شو كه سنگ سپيد - لعل شد زير دامن خورشيد

سنائى.
(
امثال و حکم
, ص124)
sourceLink

از آسيا كه بيرون می روى تو را با سنگ و پاسنگ چه كار

در امرى كه سود و زيانت نباشد از چه دخالت كنى.
(
امثال و حکم
, ص97)
sourceLink

بر سيه دل چه سود خواندن وعظ - نرود ميخ آهنين بر سنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص138)
sourceLink

(آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از او بصيقل زنگ...) سعدى. نظير: اذا لم يعن قول النصيح قبول فان تعاريض الكلام فضول ينبو الوعظ عنه نبو السيف من العصا. لقد اسمعت لو ناديت حيا. يك گوشش در است يك گوشش دروازه. چه بمن گو چه بدر گو چه بخر گو. و رجوع به: آه سعدى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص422)
sourceLink

به دست آوريده خردمند سنگ - به نايافته در ندهد ز چنگ

اسدى. رجوع به: اى شكم خيره...، شود.
(
امثال و حکم
, ص403)
sourceLink

پولاد كه سنگ را كند خرد - زان شيشه درست كى توان برد

امير خسرو.
(
امثال و حکم
, ص516)
sourceLink

اگر دارى از سنگ و آهن روان - بفرسایى از گردش آسمان

(... اگر سنگى آن آهن سنگ‌خاست وگر آهن آن سنگ آهن‌رباست.) فتحعليخان ملك الشعراء. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست. شود.
(
امثال و حکم
, ص213)
sourceLink

اگر سنگى ز گردون اندر آيد - همانا عاشقان را بر سرآيد

ويس و رامين. رجوع بهرجا سنگ است...، شود.
(
امثال و حکم
, ص217)
sourceLink

(ويس و رامين)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص82)
sourceLink

اگر سنگى آن آهن سنگ خاست - وگر آهنى سنگ آهن رباست

فتحعليخان. رجوع به: اگر تو دولى، و رجوع به از مرگ خود چاره نيست، شود.
(
امثال و حکم
, ص217)
sourceLink

دل پدر و مادر به اولاد بسته است و دل اولاد به سنگ

در مهرومحبت پدر و مادر به فرزندان خود و سنگدلى فرزندان نسبت به پدر و مادر گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص834)
sourceLink

سنگ بر دست و مار بر سنگ خيره‌رايى بود قياس و درنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

به سيه‌دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنى در سنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص171)
sourceLink

باران از سنگ دريغ نيست و صحبت از ناپذير دريغ است

خواجه عبد اللّه انصارى.
(
امثال و حکم
, ص357)
sourceLink

در تك دريا گوهر با سنگهاست فخرها اندر ميان ننگهاست

(مولوى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص364)
sourceLink

مثل سنگ توى پى ميماند،نه در مى‌آيد نه عيب ميكند

كنايه از مالى يا چيزى است كه نزد كسى يا در جائى گير بيفتند بطوريكه نه از بين برود نه مورد استفادۀ صاحب مال قرار گيرد.مثال اين ملكى هم كه بابام برايم گذاشته چون تا مدتى آنرا طبق وصيت‌نامۀ خود«حبس»كرده است مثل سنگ...
(
فرهنگ عوام
, ص545)
sourceLink

هزار كلاغ را يك كلوخ بس است (يايك سنگ كافى است)

همانند:چو يك مرد جنگى چو يك دشت مرد.
(
فرهنگ عوام
, ص655)
sourceLink

آه سعدى اثر كند در سنگ - نكند در تو سنگدل اثرى

سعدى. نظير: إِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتىٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ‌. قرآن كريم. سورۀ 27. آيۀ 82. گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالۀ من آنچه البته بجائى نرسد فرياد است. لقد اسمعت لو ناديت حيا و لكن لا حيات لمن تنادى. يك گوشش در است يك گوشش دروازه. چه بمن گو چه بدر گو چه بخر گو. از يك گوش ميگيرد از يك گوش در مى‌كند. قد جعل احدى اذينه بستانا و الاخر ميدانا. شتر نقاره‌خانه است. شتر زنبورك‌خانه است. اسب نقاره چيست. گوشش پر است. بيدى نيست كه از اين بادها بلرزد. من گوش استماع ندارم لمن تقول. سعدى. كر مصلحتى دوا ندارد. بيكى در درآيد از گوشش بدگر در برون كند هوشش. سنائى. اى بديدن كبود و خود نه كبود آتش از طبع و در نمايش دود. وى دو گوش تو كر مادرزاد با توام گرمى و عتاب چه سود. منطور بن نوح بن منصور سامانى.
(
امثال و حکم
, ص73)
sourceLink

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص35)
sourceLink

آدم(يا)آدميزاد از سنگ سختتر و از گل نازكتر است

انسان در تحمل ناملايمات گاه بسيار قوى و گاه بسيار ناتوان است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص12)
sourceLink

تيغ خوشتر ز طعنۀ دشمن - مشت بهتر ز سنگ مشتاسنگ

على شطرنجى.
(
امثال و حکم
, ص571)
sourceLink

آبگينه ز سنگ می زايد - ليك سنگ آبگينه می شكند

(شب نباشد كه آه خاقانى فلك چنبرى نمى‌شكند اگر از روزگار زاده است او روزگارش بكينه مى‌شكند....) . خاقانى. نظير: از ماست كه برماست. كرم درخت از درخت است. آتش چنار از چنار است.
(
امثال و حکم
, ص13)
sourceLink

(خاقانى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص7)
sourceLink

اگر سنگ از آسمان ببارد او كار خودش را مى‌كند

هيچ‌چيز مانع انجام كار او نمى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص82)
sourceLink

سنگ در دست و مار بر سنگ نكند مرد هوشمند درنگ

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

مرد بايد كه در كشاكش دهر سنگ زيرين آسيا باشد

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص689)
sourceLink

سنگ سنگ را مى‌شكندسنگ است كه سنگ را مى‌شكند

زور است كه زور را جواب مى‌دهد.زورمندتر است كه حريف زورمند را بزانو در مى‌آورد.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

همه سنگ يك منيد(يك من هستيد)، پس نيم من كو

وقتى بين چند نفر مرافعه اى يا جنگ و جدالى در ميان است و هيچيك زير بار يكديگر نميروند اين مثل ايراد مى- شود،و مراد اينست كه همه دعوى برابرى ميكنيد پس كدام زير بار ديگرى ميرويد تا جدال از ميان برخيزد؟
(
فرهنگ عوام
, ص662)
sourceLink

كسى كه بار شيشه دارد به ديوانه سنگ نميزند

كسيكه نقطۀ ضعف دارد از ديگران عيبجوئى نمى‌كند.كسيكه قدرت مقابله ندارد با زورمندتر از خود پنجه در نمى‌افكند.
(
فرهنگ عوام
, ص452)
sourceLink

سنگى را كه نتوان برداشت،بايد بوسيد و گذاشت

همانند:چو دستى را نشايد بريدن ببوس.
(
فرهنگ عوام
, ص364)
sourceLink

به هر جانب كه رفتم،پاى اميدم به سنگ آمد

(نه از مسجد فتوحى شد نه از ميخانه امدادى...)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص180)
sourceLink

سنگ در دكان كاسب بهتر از آدم بيكاره است

چرا كه از آن سنگ استفاده مى‌شود ولى وجود چنين آدمى بلا استفاده است.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

هرچه سنگه به پاى لنگه(يا)به پاى احمد لنگه

آسيب هميشه به آدم بيچاره مى‌رسد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص774)
sourceLink

يك سنگ و چهل كلاغ،يك چوب و صد چهل چراغ

(
فرهنگ عوام
, ص684)
sourceLink

سنگ روى سنگ بند نشدن(يا قرار نگرفتن)

كنايه از شدت سردى و برودت هواست.مثال:هوا بقدرى سرد است كه سنگ روى سنگ بند نمى‌شود.سكون و آرامش نداشتن.مثال:اوضاع شهر ما بقدرى پريشان است كه سنگ روى سنگ قرار نمى‌گيرد.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

آدم از سنگ سخت‌تر و از گل نازكتر است

آدمى در تحمل ناملايمات گاهى كمال قدرت و گاهى نهايت ضعف و ناتوانى را از خود نشان ميدهد.
(
فرهنگ عوام
, ص15)
sourceLink

سرش به سنگ آمده يا به سنگ خورده است

متنبه و پشيمان شده است.
(
فرهنگ عوام
, ص348)
sourceLink

خر گچ‌كش روز جمعه از كوه سنگ ميآورد

همانند مثل بالاست.
(
فرهنگ عوام
, ص233)
sourceLink

نازنين‌تر ز گُل و سخت‌تر از سنگ،بشر

(راست گفتند بزرگان خردمند كه هست...)امير خسرو
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص728)
sourceLink

اينجاست كه تير ما به سنگ آمده است

(هرگز به دل تو ناله تأثير نكرد...)رايب نائينى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص101)
sourceLink

پاى اميد ما همه‌جا مى‌خورد به سنگ

(...سرّيست در مجاذبت سنگ و پاى لنگ)بهار خراسانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص195)
sourceLink

كژدم از خبث طبيعت بزند نيش به سنگ

(من خود از كيد عدو باك ندارم ليكن... )سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص592)
sourceLink

سنگ چرخ خاله غورباغه را گرو كشيدن

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

با دهر جنگ،شيشه به سنگ آزمودن است

(...با روزگار صلح كن اين امتحان بس است)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص114)
sourceLink

سنگ چرخ خاله قورباغه را گرو كشيدن

چيز ناقابلى را براى انجام كارى به گرو كشيدن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

سنگ بزرگ نشانۀ(يا)علامت نزدن است

به كسى گويند كه ادّعاى انجام كار مهم و بزرگى را كند كه توانايى انجام آن را ندارد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

سنگ به زبان آمد او به زبان نيامد

به كسى گويند كه نتوان از او حرفى درآورد يا اقرار گرفت.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

كه هيچ‌كس نزند بر درخت بى‌بر سنگ

(تو را تحمل امثال ما ببايد كرد...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص614)
sourceLink

سنگ به در بسته ميبارد(يا ميخورد)

هميشه مصائب و بلا يا بيشتر متوجه مردان ناتوان مى‌شود.همانند:هرجا سنگ است بپاى لنگ است.
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

با قرب نهان قرب عيان را نبود سنگ

(گر قرب عيان نيست ولى قرب نهان هست...) قاآنى.
(
امثال و حکم
, ص366)
sourceLink

چو سگ صداع كند تن مزن برآور سنگ.

(حريف جنگ گزيند تو هم درآدر جنگ...) مولوى. رجوع به: با بدان بد باش...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص649)
sourceLink

ميان دو سنگ آرد گرفتن(يا خواستن)

طمع بسيار داشتن.با تدبير و نيرنگ در صدد استفاده برآمدن. مثال:مرد تردستى است،از ميان دو سنگ آرد ميگيرد؛يا مرد طماعى است از ميان دو سنگ آرد ميخواهد.
(
فرهنگ عوام
, ص591)
sourceLink

سِرّى‌ست در مجادله سنگ و پاى لنگ

(پاى اميد ما همه‌جا مى‌خورد به سنگ...)صبا
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص484)
sourceLink

سنگ بزرگ(برداشتن)نشانۀ نزدن است

زيادتر از ميزان قوۀ خود تقبل كارى يا كارهائى دليل انجام نيافتن آنست. وعده دادن زياده از نيروى مالى،نشانۀ عدم ايفاى بوعده است.مثال:مى‌خواهم كارخانۀ سيمانى تأسيس كنم.مخاطب:با اين بنيۀ مالى كه دارى سنگ بزرگ...
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

البرز را چه باك ز سنگ فلاخن است

(حلم تو را بحملۀ دشمن چه التفات...) سلمان ساوجى.
(
امثال و حکم
, ص236)
sourceLink

باده خوردن و سنگ به جام انداختن

پس از تمتع كفران و ناسپاسى نعمتى كردن. تمثل: باده با محتسب شهر ننوشى حافظ كه خورده باده‌ات و سنگ بجام اندازد. حافظ. رجوع به: نمك خوردن و نمكدان شكستن، شود.
(
امثال و حکم
, ص356)
sourceLink

كلوخ نشسته براى سنگ گريه مى‌كند

بدبختى غم خوشبختى را مى‌خورد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص601)
sourceLink

هر كجا سنگ است پاى احمد لنگ است

صدمه بيشتر به دردمندان و بدبختان مى‌رسد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص778)
sourceLink

صحبت سنگ و سبو راست نيايد هرگز

در مورد مصاحبت دو نفر غير هم روح و نامتجانس گفته مى‌شود.
(
فرهنگ عوام
, ص390)
sourceLink

هر جا سنگ است براى پاى لنگ است

همانند و بمعنى:سنگ بپاى شكسته مى‌خورد.سنگ بدر بسته ميبارد.
(
فرهنگ عوام
, ص635)
sourceLink

چو قانع شدى سنگ و سيمت يكى است

(نپندارى اين حرف معقول نيست...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص291)
sourceLink

شيشه را در بغل سنگ نگه مى‌دارد

(گر نگهدار من آن است كه من مى‌دانم...)خيرانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص519)
sourceLink

اينجاست كه سنگ سنگ را مى‌شكند

(جان‌سختى ما حريف دل‌سختى تست...)محمد كاشانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص101)
sourceLink

به جان كندن آيد برون زر ز سنگ

(نه آسان بود با صدف ياخت چنگ ...)اديب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص162)
sourceLink

(نه آسان بود با صدف ياخت چنگ...) حضرت اديب. رجوع به: از تو حركت...، شود.
(
امثال و حکم
, ص387)
sourceLink

خميرمايه دكان شيشه‌گر سنگ است

در بيان دشمنى افراد يك خانواده گويند(دشمن شيشه سنگ است كه از ذوب آن شيشه به دست مى‌آيد).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص341)
sourceLink

زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

(تو پاك باش و مدار از كس اى برادر باك...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص454)
sourceLink

سگ را گشوده و سنگ را بسته‌اند

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص358)
sourceLink

(گفت اين چه حرامزاده مردمانند كه...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص488)
sourceLink

سنگ بجاى(در جاى)خود سنگين است

آدم سنگين و موقر هميشه در نظر مردم محترم است.نقيض:سبكسر هميشه به خوارى بود.
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

هيچ‌كس نزند بر درخت بى‌بر سنگ

(تو را تحمل امثال ما ببايد كرد كه...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص801)
sourceLink

سنگ را بسته و سگ را گشاده‌اند

به كتاب داستانهاى امثال(جلد دوم)رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

سنگ را بسته و سگ را گشوده‌اند

(اين چه حرامزاده مردمانند...كه)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

كهن گردد نو،از سنگ است و خاره

(كهن گشتى و نو بودى،تو بى‌شك...)ناصر خسرو
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص614)
sourceLink

محنت زده را ز هر طرف سنگ آيد

همانند:سنگ هميشه بدر بسته ميبارد.هرچه سنگ است بپاى من لنگ است.ماده هميشه بعضو ضعيف ميريزد.
(
فرهنگ عوام
, ص558)
sourceLink

همانند هركجا سنگ است پاى احمد لنگ است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص687)
sourceLink

معدۀ جوان سنگ را هم آب ميكند

(
فرهنگ عوام
, ص570)
sourceLink

چو قانع شدى سنگ و سيمت يكيست

(شنيدم كه در روزگار قديم شدى سنگ در دست ابدال سيم نپندارى اين حرف معقول نيست...) سعدى. رجوع به: قناعت توانگر...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص652)
sourceLink

هرچه سنگ است بپاى من لنگ است

همانند:محنت زده را ز هر طرف سنگ آيد. سنگ هميشه بدر بسته مى‌بارد.
(
فرهنگ عوام
, ص640)
sourceLink

اجل سنگ است و مردم همچو شيشه

(عزيزان قدر يكديگر بدانيد...)بابا طاهر
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص39)
sourceLink

برو سنگ بيانداز بغلت باز شود

بى‌جهت سروصدا مكن فايده ندارد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص141)
sourceLink

ز منجنيق فلك سنگ فتنه مىبارد

(...من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار)عرفى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص450)
sourceLink

غافل مشو ز سنگ مكافات روزگار

(...در عمر خويش اگر دل مورى شكسته‌اى)آتش
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص551)
sourceLink

آدم گرسنه سنگ را هم مى‌خورد

كسيكه سخت گرسنه باشد در بند كيفيت غذا نيست هرچه فراهم شود بدون تأمل مى‌خورد.
(
فرهنگ عوام
, ص19)
sourceLink

بكسى كه ببهانه بدى غذا از خوردن امتناع ميكند گويند. نظير: كوفته را نان تهى كوفته است. سعدى. مرغ بريان بچشم مردم سير كمتر از برگ تره بر خوان است وانكه را دستگاه و قدرت نيست شلغم پخته مرغ بريان است . سعدى.
(
امثال و حکم
, ص25)
sourceLink

به كسى گويند كه به بهانۀ مطلوب نبودن غذا از خوردن آن امتناع مى‌ورزد.(يعنى كه گرسنه نيست.)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص16)
sourceLink

كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است

(جواب است اى برادر اين نه جنگ است...) همانند: هر دستى كه دهى همان دست پس گيرى؛ اين جهان كوه است و فعل ما ندا اين ندا را باز مى‌گردد صدا.
(
فرهنگ عوام
, ص462)
sourceLink

(جواب است اى برادر اين نه جنگ است...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص601)
sourceLink

سنگ به رودخانه خدا نينداخته

گناهى مرتكب نشده.توهينى بكسى وارد نياورده.همانند:به اسب شاه نگفته يابو.
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

سنگ كوچك سر بزرگ را مى‌شكند

چه بسا اشخاص خرد و محقر كه در مبارزه اشخاص بزرگ و توانا را بزانو در مى‌آورند.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

همانند دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد. دشمن ضعيف شخص قوى را به خطر اندازد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

سرش به سنگ زمانه نخورده است

آزموده نيست،بى‌تجربه است،تلخ و شيرين زندگانى را نچشيده است.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص477)
sourceLink

ترازوى قيامت را سنگ كم نيست

در قيامت سزاى هركس را باندازۀ عمل دهند. تمثل: در ترازوى قيامت نيست صائب سنگ كم عشق در يك پله دارد كعبه و بتخانه را. صائب. مهيا شو دلا در عشق انواع ملامت را كه سنگ كم نمى‌باشد ترازوى قيامت را. صائب. و در هر دو شعر، مثل بسيار نابجا افتاده است.
(
امثال و حکم
, ص543)
sourceLink

وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

(نبينى كه چشمانش از كهرباست...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص764)
sourceLink

هرجا سنگ است به پاى لنگ است

همانند سنگ به در بسته مى‌خورد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص770)
sourceLink

جاى نان نمى‌توان سنگ گذاشت

گرسنگى را جز نان چيز ديگرى جبران نميكند.
(
فرهنگ عوام
, ص181)
sourceLink

بر شيشه ناموس كسان سنگ مزن

(خواهى كه به سنگسار لايق نشوى...)اهلى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص138)
sourceLink

زمين چون سخت گردد سنگ باشد

(عتاب از حد گذشته جنگ باشد...)نظامى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص450)
sourceLink

سنگ به رودخانه خدا انداختن

مرتكب گناه بزرگى شدن(مگر به رودخانۀ خدا سنگ انداخته است:مرتكب گناه بزرگى شده است‌؟).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص324)
sourceLink

سنگ بينداز تا بغلت باز شود

زحمت بيهوده است.مثال:با تمام قدرتم ميكوشيدم تا«سر اين مرد بزرگ را بسنگ آورم».مخاطب(بمزاح يا بر سبيل استهزاء) سنگ بينداز تا بغلت باز شود،يعنى كوشش تو بيحاصل خواهد بود.
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

سنگ پاى مباش تا گرامى باشى

خود را كوچك و محقر مكن تا نزد همگان محترم باشى.همانند مثل بالاست.
(
فرهنگ عوام
, ص364)
sourceLink

كه بر سنگ غلطان نرويد نبات

(سكونى به دست آور اى بى‌ثبات...)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص611)
sourceLink

هزار كلاغ را يك سنگ بس است

جمعى آدم ترسو را يك مرد دلير متوارى سازد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص789)
sourceLink

براى نهادن چه سنگ و چه زر

بكتاب داستان‌هاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص99)
sourceLink

(زر از بهر خوردن بود اى پسر...) سعدى. نظير: خير مالك ما نفعك. رجوع به: بخور هرچه دارى بفردا...، شود.
(
امثال و حکم
, ص414)
sourceLink

(زر از بهر خوردن بود اى پسر...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص135)
sourceLink

از هيچ سنگ آينه نتوان كرد

كشف المحجوب.
(
امثال و حکم
, ص166)
sourceLink

مكن كارى كه بر پا سنگت آيد

(...جهان با اين فراخى تنگت آيد)بابا طاهر
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص703)
sourceLink

سنگ و آبگينه، سنگ و شيشه

اين دو،دو شىء متضاد يا دو شخص متخالف يكديگراند.مثال:سنگ و آبگينه با هم جور نمى‌شوند يا سازگار نمى‌شوند.اگر سنگ و شيشه با هم سازگار شدند اين دو نفر هم سازگار خواهند شد.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ

(... هم ايدر ترا ساختن نيست برگ.) فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود.
(
امثال و حکم
, ص384)
sourceLink

بهر نهادن چه سنگ و چه زر

(زر از بهر خوردن بُود اى پسر...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص443)
sourceLink

سنگ در خانه جهود انداختن

جاروجنجال بيهوده به‌پا كردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

آبگينه و سنگ باهم نسازد

تمثل: بهم چون بود مهر و كين‌گاه جنگ ابا آبگينه كجا ساخت سنگ . اسدى. نظير: محبت سنگ و سبو است.
(
امثال و حکم
, ص14)
sourceLink

سنگ تمام را برايش گذاشت

و نيز گويند:با سنگ تمام نسبت باو صحبت كرد يا از او پذيرائى كرد.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

قرار نگرفتن سنگ روى سنگ

همانند سنگ روى سنگ بند نمى‌شود. در بيان پريشانى و بى‌نظمى اوضاع گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص569)
sourceLink

از نظر آفتاب سنگ شود زر

(نشگفت ار به شوند از نظر تو ك‍...) ملك الشعراء بهار.
(
امثال و حکم
, ص162)
sourceLink

سنگ به پاى شكسته ميخورد

همانند و بمعنى مثل بالاست.
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

سنگ پيش پاى كسى انداختن

مانع و رادع كسى در انجام كارى شدن. مثال:خواستم قنات ملك خودم را آباد كنم ولى شركايم نگذاردند و هزار سنگ پيش پايم انداختند.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

هميشه سنگش جاى پارسنگ است

در زندگى هميشه مقروض و«باقى كار» است.همانند:هميشه هشتش گرو نه است.
(
فرهنگ عوام
, ص665)
sourceLink

هر سنگى براى پاى لنگى است

همانند:هميشه سنگ بپاى لنگ مى‌آيد. هميشه ماده بعضو ضعيف ميريزد.
(
فرهنگ عوام
, ص643)
sourceLink

از ميان دو سنگ آرد بودن

(اشاره به دو سنگ آسيا)به آدم زرنگ كه از سودوزيان طرفين بهره‌مند شود،گويند(از ميان دو سنگ آرد مى‌برد)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص65)
sourceLink

اسم كسى را روى سنگ كندن

كنايه ازمردم كسى و كندن نام او روى سنگ قبرش.به‌طور نفرين گويند،به معنى الهى بميرى.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص71)
sourceLink

بلكه سنگ تو آستينش باشد

در رعايت حزم و احتياط گويند.داستان:كلاغى به بچه‌اش گفت: هرگاه آدمى را ديدى كه به زمين خم شود،فورى فرار كن،چون ممكن است بخواهد سنگى از زمين بردارد و به طرف تو پرتاب كند.بچه كلاغ گفت:من تا آدم ديدم فرار مى‌كنم،شايد سنگ در آستينش باشد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص151)
sourceLink

چربى از سنگ برنمی آيد.

گج: رجوع به: «چربو از پولاد نيايد» شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص611)
sourceLink

از بد طينت چشم امتد نيكى نتوان داشت
(
فرهنگ عوام
, ص192)
sourceLink

سنگ روى دستش خورده است

عاجز از انجام كار است.مثال:مگر سنگ روى دستت خورده بود كه نتوانستى اين كار كوچك را انجام دهى‌؟
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

سنگ به در بسته مى‌خورد

بلا بيشتر متوجه بيچارگان مى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص492)
sourceLink

سنگ كسى را به سينه زدن

از وى طرفدارى و حمايت كردن.غمخوارى كردن براى كسى.مثال:علت اينكه اين اندازه سنگ فلان را بسينه مى‌زنى چيست‌؟-از كثرت پاكدلى و عطوفت سنگ هر ضعيفى را بسينه ميزند و از هر ناتوانى هوادارى ميكند.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

نرود ميخ آهنين بر سنگ

(
فرهنگ عوام
, ص100)
sourceLink

(بر سيه‌دل چه سود گفتن وعظ...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص737)
sourceLink

درخت پربار سنگ ميخورد

مردم لايق و پركار همواره هدف سهام تهمت دون- همتان‌اند.
(
فرهنگ عوام
, ص256)
sourceLink

پيروز باشد خداوند سنگ

(همى از شتابش به آيد درنگ كه...) فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص521)
sourceLink

تيرش بسنگ آمد(يا خورد)

در تدبيرى كه كرد بمقصود نرسيد نوميد شد. مثال:تمامى كوششها را براى موفقيت خود بكار برد ولى سرانجام تيرش بسنگ آمد.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

اگر نشكست سنگ بياورم

وقتى كسى چيز شكننده‌اى را با بى‌احتياطى جابجا كرده يا ضربه شديد به آن وارد سازد گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص86)
sourceLink

بند نشدن سنگ روى سنگ

نبودن نظم و امنيت در كار(سنگ روى سنگ بند نمى‌شود:وضع بسيار پريشان و ناآرام است).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص154)
sourceLink

سنگ آشنا سه چارك است

همانند و بمعنى:چارك آشنا هشت سير است.
(
فرهنگ عوام
, ص361)
sourceLink

سنگ توى چاه انداختن

ايجاد مشكل كردن در كارى.مثال:من در صدد تأسيس كتابخانه‌اى بودم ولى برادرم سنگ توى چاه انداخت و مانع از انجام اين مقصود نيك گرديد.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

اين سنگ و اين پاسنگ

وسيله آزمايش فراهم است.همانند:اگر گز دور است گز كه نزديك است.
(
فرهنگ عوام
, ص73)
sourceLink

رجوع: به‌اين چاه و اين ريسمان، شود.
(
امثال و حکم
, ص335)
sourceLink

خوردن سر كسى به سنگ

تجربه تلخ كردن.(سرش به سنگ خورد:به مانع سخت برخورد)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص833)
sourceLink

سنگ روى بافه گذاردن

تثبيت كردن امرى يا موضوعى.ايجاد مشكل كردن بطوريكه طرف نتواند استفاده كند. مثال:مى‌خواستند شما را از خريد اين مال محروم كنند ولى من با بالا بردن آن سنگى روى بافه‌اش گذاردم كه هيچكس زير بار خريدش نرود.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

سنگ مفت،كلاغ هم مفت

هر چيز مفت را باسراف مصرف مى‌كنند.همانند: مال مفت و دل بيرحم.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

پابسنگ آمدن يا خوردن

مايوس شدن كامياب و موفق نشدن.مثال كارى كه پيشه كرده بود كار خوبى نبود و بالاخره پايش بسنگ خورد و دست از كار كشيد- نادم شدن.مثال:آنقدر از معاشرت با او زيان ديد كه سرانجام پايش بسنگ خورد و بترك رفت‌وآمد با او گفت:
(
فرهنگ عوام
, ص127)
sourceLink

سنگ دم راه كسى شدن

مانع پيشرفت يا حصول مقصود كسى گرديدن. همانند:خار راه يا سد راه كسى شدن.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

سنگ صبر بر دل بستن

بردبارى پيشه نمودن.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

سنگ مفت،ميوه مفت

حالا كه اسباب استفاده فراهم است چرا استفاده نكنم.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

همانند بالا.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

به سنگ خوردن تير

(كسى).به مقصود خود نرسيدن(تيرش به سنگ خورد:به مقصود يا هدف خود نرسيد).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص171)
sourceLink

سنگ رويش بگذار

از وى صرف نظر كن.برود گم شود.مثال:بمن قول داده است كه منظور مرا انجام دهد.مخاطب: سنگ رويش بگذار،از وجود او هرگز استفاده نخواهى كرد
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

سنگ زيرين آسيا

كنايه از كسى است كه بسيار بردبار و شكيباست.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

سنگ نيم‌من شدن

كوتاه آمدن و قبول كردن حرف طرف به منظور اجتناب از بحث.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

يك سنگ دو كلاغ

همانند يك تير دو نشان. از يك كار دو نتيجه گرفتن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص816)
sourceLink

پايش بسنگ خوردن

مانع بر خوردن و در كارى كه در پيش گرفته شد نوميد شدن مثال:مدتها در راه اختراعى كه مى‌خواست بكند رنج برد ولى بالاخره پايش بسنگ بر خورد و موفق نشد.
(
فرهنگ عوام
, ص131)
sourceLink

نانش سنگ شدن

وضع زندگى كسى بد و خراب شدن.مثال:اين روزها نانش سنگ شده است.در مقام نفرين نيز بكار برند و گويند:الهى نانت سنگ شود.
(
فرهنگ عوام
, ص600)
sourceLink

سنگ سنگ كردن

كندى و تنبلى كردن در كار.معطل كردن.مثال:آنقدر سنگ سنگ كرد تا موعد كارم گذشت. همانند:شف‌شف كردن.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

سنگ و آبگينه

دو ناهمتا مانند آب و آتش،دو چيز متضاد كه يكى باعث نابودى ديگرى مى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص493)
sourceLink

مثل سنگ صبور

بردبار،جوركش(به دوستى كه با صبر و حوصله شرح غم‌ها و دردهاى آدم را گوش كند نيز گويند).رجوع شود به سنگ صبور.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص676)
sourceLink

نانش سنگ شد

وضع زندگيش خراب شد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص732)
sourceLink

سنگ سنگ شكن

حريف قوى و توانا.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

سنگ و سبو

همانند و بمعنى:سنگ و شيشه.آتش و پنبه.
(
فرهنگ عوام
, ص363)
sourceLink

سنگ در اصطلاح

سنگ

سنگ جسم طبيعى سخت ومعدنى، فراهم آمده از اجتماع كانيهاى سازندۀ پوستۀ زمين/وزنۀ به كار رفته در ترازو براى اندازه‌گيرى وزن (سنگ ترازو). از سنگ به معناى نخست در بابهاى طهارت، صلات، اطعمه و اشربه، احياء موات و حدود سخن گفته‌اند. سنگ و زمين: سنگ از اجزاى زمين است.بنابر اين، احكام مترتب بر عنوان زمين بر سنگ نيز مترتب مى‌گردد، مانند پاك شدن كف پا و ته كفش نجس با راه رفتن بر آن، جواز تيمم بر آن به قول مشهور، پاك شدن آن در صورت نجس شدن با تابيدن آفتاب (← خورشيد) و جواز سجده بر آن (← زمين). استنجا با سنگ: از راههاى تطهير مخرج غايط، استنجا (← استنجاء) با سنگ است كه بر مخرج غايط كشيده مى‌شود (← استجمار). خوردن سنگ: به قول برخى خوردن سنگ حرام است؛(1)ليكن برخى در حرمت آن اشكال كرده‌اند؛(2)بلكه برخى آن را حرام ندانسته‌اند، مگر آنكه براى بدن زيان داشته باشد.(3) سنگ چينى: سنگ چينى اطراف زمين موات موجب حق اولويت براى سنگ چين كننده مى‌شود (← تحجير). سنگ و حدود: از جمله كيفرهاى تعيين شده در شرع مقدس، سنگسار است كه حدّ زناكار محصن (← احصان) مى‌باشد (← رجم). از سنگ به معناى دوم در باب تجارت و ضمان سخن گفته‌اند. در معامله، وزن كالاى وزنى بايد معلوم باشد؛ از اين رو، سنگ ترازويى كه كالا با آن وزن مى‌شود اندازۀ آن بايد معلوم باشد.(4) چنانچه پس از معامله معلوم شود سنگ ترازو سبك‌تر از مقدار اسمى آن بوده-به عنوان مثال، سنگ يك كيلويى، در واقع نهصد گرم بوده است-فروشنده نسبت به آن مقدار ضامن است(5)(← ترازو). (← آسياب) (← احجار كريمه) (← سنگ ريزه) (1).الشرح الصغير 109/3* (2).كفاية الأحكام 611/2؛ جواهرالكلام 356/36* (3).مستندالشيعة 162/15؛ وسيلة النجاة/ 622؛ مهذب الأحكام 158/23* (4).جواهر الكلام 417/22-418* (5).150/26.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج4 , ص539)
sourceLink

سنگهاى قيمتى

الأحْجارُ الكَرِيمَة.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص78)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.