bookmark

معنی تله

تله [ talle ]

بفتختين،معروف،و بكسر اول و تشديد لام،زر كه به طلا اشتهار دارد.
(
فرهنگ رشیدی
, ص442)
sourceLink

به فتح اول و ثانى غير مشدد مطلق آنچه جانور در آن به قيد در آيد و جائى كه چاروا را در آن بندند و اتوئى كه بر جامه و امثال آن كشند و با ثانى مشدد پايه نردبان را گويند و به كسر اول بر وزن چله به معنى طلا باشد كه به عربى ذهب خوانند و پايه نردبان و زينه و پايه را نيز گفته‌اند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص247)
sourceLink

بفتح اول و ثانى آنچه جانور كه در آن بقيد درآيد چه پرنده و چه درنده و جائى كه چارپاى در آن بندند و با ثانى مشدّد پايه نردبان را در برهان كفته همانا پله را تله خوانده‌اند و بكسر اول بر وزن چله بمعنى تلا است كه آن را تلى كويند و طلاى معرب آنست
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص274)
sourceLink

- دام باشد از هر نوع كه باشد. مثالش ابن يمين گويد: بيت نفس نفيس او نشود خاضع فلك سيمرغ را كسى نفكندست در تله و در نسخۀ حليمى بمعنى جايى كه چاروا بندند و او تو كه بر جامه نهند نيز آمده.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص335)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] پايۀ نردبان و زينه پايه. ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] هر چيزى كه جانورى در آن بقيد در آيد. و جائى كه چاروا در آن بندند. و اوتوئى كه بر جامه و مانند آن كشند. و خريطه و جوال و نره. و سنگ فسان.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص960)
sourceLink

فج.
(
فرهنگ قواس
, ص77)
sourceLink

تله

(اسم) وسيله‌اى براى شكار حيوانات كه به اشكال مختلف است مانند قفس يا دو تيغۀ دندانه‌دار كه در زمين پنهان مى‌كنند و پاى شكار را مى‌گيرد. ¦¦مجازاً، حيله. فريب. خدعه. ¦¦قطعۀ بزرگ از چيزى: يك تله برف. يك تله يخ. به تله افتادن؛ گرفتار مشكل غيرمنتظره شدن. درگير شدن با مشقتى پيش‌بينى‌نشده. به فريبى فريفته شدن. به تله انداختن؛ كسى را به فريب و زرق گرفتار ساختن. دم به تله ندادن؛ تسليم نشدن. فريب كسى را نخوردن. خود را در ماجرايى ناشناخته و حساب‌نشده وارد نكردن. دم كسى را به تله انداختن، دم كسى را لاى تله گذاشتن؛ كسى را با حيله و مكر و ظاهرآرايى تسليم كردن. كسى را با فريب گرفتار كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص777)
sourceLink

ضرب المثل تله

دام لاى تله دادن، دم لاى تله گير دادن

(
فرهنگ عوام
, ص286)
sourceLink

دم به تله ندادن

خود را گير ندادن. از شرى خود را نجات بخشيدن.مثال: چند نفرى با هم ساخته بودند كه مرا بدام قمار بكشند و پولهايم ببرند،ولى من از چنگ آنها گريختم و دم به تله ندادم.
(
فرهنگ عوام
, ص284)
sourceLink

به تله افتادن

گير افتادن،به دام افتادن،گرفتار شدن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص161)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.