bookmark

معنی كنب

كنب

بر وزن ادب گياهى است كه از آن ريسمان تابند و كاغذ هم سازند و بعضى گويند ريسمانى است كه آن را از پوست كتان مى‌تابند و آن در نهايت استحكام مى‌باشد و به معنى ورق الخيال هم آمده است كه بنگ باشد و شاهدانه را نيز گويند كه تخم بنگ باشد و در عربى چرك دست و پا را گويند كه به سبب كار كردن به هم مى‌رسد و به ضم اول و سكون ثانى نام شهر قم است كه نزديك به كاشان باشد و نوعى از خيار هم هست كه آن را شنبر خيار خوانند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص749)
sourceLink

- [بفتح كاف و نون] گياهى است كه ريسمان كنند و كاغذ نيز از آن سازند [4]. حكيم انورى گويد: بيت دختر رز كه تو بر طارم تاكش ديدى مدتى شد كه در آونگ سرش در كنب است و بنگ را نيز گويند [5] مثالش كمال خجندى گويد: بيت مى‌زند بنگ صرف مرشد خاف غافل از نوش بادۀ عنبى است (1)در برهان بكسر اول بمعنى كى كه پادشاه بزرگ باشد و پهلوان و صاحب و خداوند و دهقان و پاكيزه و لطيف و بمعنى دهان نيز آورده است و در معنى مصطكى يا علك رومى گويد سريا نيست. (در معنى طبائع مصحف كيان است. حاشيۀ برهان مصحح دكتر معين). (2)كلمه عربيست. (3)يعنى: كپ. معرب آن قپ (برهان). و رجوع به كپ شود. (4)برهان گويد بعضى ريسمانى را گفته‌اند كه از پوست كتان تابند و در نهايت استحكام باشد (كنف. معرب آن قنب. حاشيۀ برهان). (5)ورق الخيال (برهان) و شاهدانه را نيز گويند كه تخم بنگ باشد (برهان). گرچه الشيخ كالنبى مثل است كالنبى نيست شيخ ما كنبى است و بعربى چرك دست را گويند. و در فرهنگ - بضم كاف و سكون نون - نام شهر قم باشد چنانكه مولوى مثنوى فرمايد : بيت تو بدان خداى بنگر كه صد اعتقاد بخشد ز چه سنى است مروى، ز چه رافضى است كنبى و نوعى از خيار نيز باشد. مثال اين معنى بسحاق اطعمه گويد: بيت كدك و كشك نهادست و تغار لور و دوغ قدحى كرده پر از كنگر و كنب خوش‌خوار
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1019)
sourceLink

كنو باشد كه از(آن) ريسمان سازند و در اصفهان كاغذ نيز از آن كنند.حكيم انورى گفت: بيت دختر رز كه تو بر طارم تاكش ديدى مدتى شد كه بر آونگ سرش در كنب است
(
صحاح الفرس
, ص39)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]گياهى كه از آن ريسمان و كاغذ سازند.و ريسمانى كه از پوست و ريشۀ كتان سازند.و نيز گياهى كه از برگ آن بنگ و چرس بدست آورند و تخم آن را شاهدانه گويند. ¦¦
[مصدر][عربی‏]كنبت يده كنبا (از باب سمع):شوخ بست دست آن از كار و عمل و كنبت الرجل:ستبر شد پاى آن. و كنب الخف و الحافر كذلك.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2843)
sourceLink

(اسم) گياهى كه از آن ريسمان تابند و كاغذ هم سازند. كنف. كنو. ¦¦ريسمانى از گياه معروف كه به هندى سن گويند. ريسمانى كه از پوست نبات كتان بتابند و در غايت استحكام باشد. بند. غل. ¦¦برگ و تخم بنگ. گياهى كه از برگ آن بنگ و چرس به دست آورند و تخم آن را شاهدانه گويند. قنب. شهدانه. شهدانق. شهدانج. ¦¦ورقالخيال.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2338)
sourceLink

سنى را گويند كه ازليف تنۀ اورسن سازند.سوزنى گفته است: گلوى درد را با سرفه كم كرد و كنب سازد#بجاى شربت كشكاب عناب و سك پستان.
(
فرهنگ قواس
, ص39)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.