bookmark

معنای جنبنده

جنبنده

(صفت فاعلی) حركتكننده. متحرك. ¦¦جانور. ¦¦شپش.
(
لغت نامه دهخدا
, ص890)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] هر چيز متحرك و هر چيز زنده و جاندار و مخلوق و جانور. و خزنده و حشرات و حشرات زهردار.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1128)
sourceLink

جنبنده

حيوان
(
فرهنگ قواس
, ص18)
sourceLink

ضرب المثل جنبنده

اگر به هر گناهى بگيرند در روى زمين جنبنده اى نماند قرة العيون

نظير: گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هرآنكه هست گيرند. اى كاش كه هر حرام مستى دادى تا من بجهان نديدمى هشيارى. خيام. گفتا شيخا هرآنچه گوئى هستم اما تو چنانكه مى‌نمائى هستى. شه اگر باده‌كشان را همه بردار زند گذر عارف و عامى همه بردار افتد. خيام. گر پرده ز روى كارها بردارند معلوم شود كه در چه كاريم همه. منسوب بابو سعيد ابو الخير. ناكرده گناه در جهان كيست بگو. خيام.
(
امثال و حکم
, ص195)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.