غوشنه [ qucane ]همان غوبنك،اما در فرهنگ و نسخۀ وفايى گياهى است كه هنگام ترى نانخورش كنند،و چون بخشكد دست بآن بشويند،و آن نوعى است از سماروغ،و زنان بجهة فربهى در حلوا پزند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1017) 
به ضم اول و سكون ثانى مجهول و فتح ثالث و نون گياهى باشد كه آن را در هنگام ترى و تازگى خورند و چون خشك شود دست بدان شويند و رنگ آن سياه و سفيد مىباشد و بعضى گويند نوعى از كماه است و زنان از آن حلوا پزند و به جهت فربهى خورند و بعضى گويند گياهى است كه به جاى اشنان بدان رخت شويند و بعضى گويند نوعى از فطر است به ضم فا كه سماروغ باشد و به سكون ثالث نيز آمده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص641) 
بضم اوّل كياهى باشد كه آن را در ترى و تازهكى نانخورش كنند چون خشك شود دست و جامه بدان شويند و رنك آن سياه و سفيد است و نوعى از كما باشد و زنان از آن حلوا پزند و براى فربهى خورند و آن بيت عروضى كه آن موى اونكر چو يك آغوش غوشنه بسبب سياهى و سفيدى درهم كفته و رشيدى كفته كه همان غوبنك است كه نبشته شد و آن را غويشه نيز كفتهاند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص535) 
[اسم][فارسی] گياهى كه بدان دستها را شويند.و قسمى از غارچ و سماروغ. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2495) 
گياهيست كه به ترى بخورند و بخشكى اشنان سازند.عروضى گويد: آن روى او بسان يك آغوش غوش خشك#و آن موى او بسان يك آغوش غوشنه. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص38) 