bookmark

معنی ناز

ناز

به سكون زاى نقطه‌دار به معنى نوخيز و نورسته باشد و استغناى معشوق را نيز گويند از عاشق كه مبنى باشد برانگيزانيدن شوق و درختى كه عربان صنوبر خوانند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص889)
sourceLink

- يعنى استغناى محبوب [4]. و درخت صنوبر را نيز گويند [5]. مثال معنى اول را امير خسرو گويد: شعر اياز آمد كرشمه ساز كرده جهانى نيم كشت ناز كرده (1)برهان ندارد. (2)در برهان بمعنى امر بترسيدن و واهمه كردن هم هست. (3)در برهان معنى بندگى و اطاعت و اداى طاعت و پرستش و سجود و خدمتگارى و فرمانبردارى نيز دارد. (4)و نوخيز و نورسته (برهان). (5)ناژ. نوژ. كاج مثال معنى دوم سراج الدين راجى گويد: شعر بس كه هست از عشق در سوز و گداز پاره‌پاره شد دلش چون بار ناز
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1414)
sourceLink

(اسم ، صفت) نعمت. رفاه. آسايش. تنعم. كامرانى. تنآسانى. شادكامى. عز. بزرگى. رامش. رخا. ¦¦عزت. احترام. پادشاهى. ¦¦فاخر. ¦¦كرشمه. كشى. غنج. دلال. شيوه. دلفريبى. غمزه. غمزۀ شهوتانگيز. لفظ يا حركت يا اشارهاى كه دليل بر محبوب دانستن بجاآورنده نزد مخاطب باشد. عشوه. ادا. اطوار. قر و غربيله. غنجاره. ¦¦امتناع. استغناى معشوق از عاشق كه مبنى باشد بر انگيزانيدن شوق. استغنا. منت گذاشتن. مقابل نياز عاشق. ¦¦ريا. تزوير. حيله و بهانه از روى تزوير و امتناع. بهانه. ¦¦بهانهاى كه كودك از مادر و پدر خود مىگيرد و از آنها تسلا و دلنوازى و نوازش مىخواهد. ¦¦زيبايى. ظرافت. جمال. خوبى. ¦¦ناز و نوز، نوايى است از موسيقى. ¦¦صنوبر. ناژ. سرو كوهى. شمشاد. ¦¦فخر كردن. تفاخر. افتخار. تكبر. لاف. لفظ يا حركت يا اشارهاىكه دليل بر غرور بجاآورنده باشد. عجب. نخوت. كبر. ¦¦ (ص) نوخيز. نورُسته. جوان تر و تازه. ¦¦آرام. خوش. نوشين. ¦¦ملايمت. نرمى. ملاطفت. دلجويى. - ناز و نوز. ←ه. م.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2917)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]فخر و افتخار و تكبر و خودمنشى و لاف و نوازش.و تسلا.و دل‌فريبى و كرشمه و غمزه و شيوه و غمزۀ شهوت‌انگيز.و بهانه و حيله و بهانۀ از روى تزوير و امتناع.و زيبايى و ظرافت و جمال و خوبى. و ريا و تزوير.و ملايمت و نرمى.و غمزه و دل‌فريبى كه عاشق بمعشوق
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3641)
sourceLink

درختان معروف‌اند. لبيبى گويد: بكير گيرد كون تو فرو زيب همى#چو بوستان كه فروزان شود بسرو و بناژ.
(
فرهنگ قواس
, ص48)
sourceLink

ضرب المثل ناز

نازوغمزه

همانند ناز و كرشمه.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص728)
sourceLink

هركه خواهد گو بيا هرچه خواهد گو بگو كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص783)
sourceLink

پاى اگر در راه ننهى كى شود منزل به سر - رنج تا بر تنت ننهى كى شود جان جفت ناز

سنائى. رجوع به: از تو حركت...، شود.
(
امثال و حکم
, ص498)
sourceLink

تهيدستى و ايمن از درد و رنج - بسى بهتر از بيم با ناز و گنج

اسدى.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

چه خوش نازيست ناز خوبرويان ز ديده رانده را دزديده جويان

(... بچشمى خيرگى كردن كه برخيز بديگر چشم دل دادن كه مگريز.) نظامى. رجوع به: با دست پس ميزند...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص678)
sourceLink

هنوزم دست بى‌رحمى دراز است هنوزم تكيه بر بالين ناز است

(نظامى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص799)
sourceLink

اين نيابد همى به رنج پلاس - و آن نپوشد همى ز ناز پرند

(نرسد دست من بچرخ بلند ورنه بگشادميش بند از بند قسمتى كرد سخت ناهموار بيش و كم در ميان خلق افكند ... ... آنكه بسيار يافت ناخشنود وانكه اندك ربود ناخرسند.) مسعود سعد سلمان نظير: اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم كه اين چون است و آن چون يكيرا ميدهى صدگونه نعمت يكيرا نان جو آلوده در خون. بابا طاهر.
(
امثال و حکم
, ص339)
sourceLink

سخت باشد چشم نابينا و درد درد باشد روى نازيبا و ناز

(سنائى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص466)
sourceLink

صعب باشد چشم نابينا و درد زشت باشد روى نازيبا و ناز

(سنائى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص526)
sourceLink

از آب در آمدناز آب و گل درامدناز آب خوب درآمدن

از بوته امتحان خوب بيرون آمدن بحد كمال رسيدن.مثال اين كودك خوب از آب درآمده است.اين فرشى كه از بازار خريده‌ام خوب از آب در آمده است.
(
فرهنگ عوام
, ص38)
sourceLink

صد من گوشت شكار به يك ناز(يا)گوز تازى نمى‌ارزد

نعمت به منت نمى‌ارزد،بسى محبت و خدمت به يك ترشرويى نيارزد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص525)
sourceLink

صد من گوشت شكار به يك ناز يا چس تازى نميارزد

همانند:بهشت به سرزنشش نمى‌ارزد.صداى مرغ به تخمى نيرزد.
(
فرهنگ عوام
, ص393)
sourceLink

زنى كه جهاز ندارد، اين همه ناز ندارد

همانند:ناز عروس بجهاز است.
(
فرهنگ عوام
, ص330)
sourceLink

ترش بود پس هفتاد، ناز و الغنجار

(چو پير گشتى و بيدار گشتى اى نادان...) مختارى. رجوع به: آخر پيرى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص545)
sourceLink

گرگم بدرد به كه شكمم ناز كشد

همانند:بگرسنگى مردن به كه زير بار منت دونان رفتن.
(
فرهنگ عوام
, ص488)
sourceLink

درد باشد روى نازيبا و ناز

(...سخت باشد چشم نابينا و درد)سنائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص367)
sourceLink

زشت باشد روى نازيبا و ناز

(...صعب باشد چشم نابينا و درد)سنائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص448)
sourceLink

ميان ناز و وحشت فرق باشد

(ستيز عاشقان چون برق باشد...)نظامى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص721)
sourceLink

ناز ديگر است و جنگ ديگر

همانند جنگ جنگ است و ناز ناز.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص727)
sourceLink

از تو نازى از ما نيازى

نظير، از شما رقاصى از ما عباسى.
(
امثال و حکم
, ص120)
sourceLink

جنگ جنگ است و ناز ناز

همانند ناز ديگر است و جنگ ديگر.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص265)
sourceLink

ناز عروس به جهاز است

عروسى كه جهاز ندارد حق ناز كردن هم ندارد؛زنيكه جهاز ندارد اينهمه ناز ندارد.
(
فرهنگ عوام
, ص596)
sourceLink

همانند زنى كه جهاز ندارد اين همه ناز ندارد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص727)
sourceLink

عروس نازش به جهازش است

ناز هركس به اندازۀ ثروتش اوست.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص541)
sourceLink

نازولى ببه بودن

بچۀ لوس و ننر بودن.كودك جذاب دلفريب بودن.
(
فرهنگ عوام
, ص596)
sourceLink

نازش به جهازش است

بمثل زير مراجعه شود.
(
فرهنگ عوام
, ص596)
sourceLink

كنايه از عروسى كه به جهازش مى‌نازد.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص727)
sourceLink

ناز في الاصطلاح

ناز

نزد صوفيه يعنى آنكه معشوق، عاشق خود را در عشق قوت دهد.بعضى گفته‌اند«فريب دادن معشوق است عاشق خود را.»
(
فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی
, ص757)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.