ميان بالكسر،معروف كه بتازى وسط گويند،و كمر،و غلاف شمشير و كارد، مسعود گويد: بيت شاهى كه رخش او را دولت بود دليل شاهى كه تيغ او را نصرت بود ميان و مولوى گويد: بيت چون زبانم گرفت خونريزى همچو شمشير در ميان كردم و بمعنى هميان نيز گفتهاند كه او را اميان نيز گويند،سراج الدين سگزى گويد: بيت زرى كه زرد شد از هجر روى او شب و روز برغم من همه در سيم گون ميان افكند 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص1369) 
به كسر اول معروف است كه در مقابل كنار باشد و به عربى وسط گويند و به معنى كمرگاه هم هست و غلاف كارد و خنجر و شمشير و مانند آن را نيز گفتهاند و به معنى هميان هم آمده است و آن كيسهاى باشد طولانى كه زر در آن ريزند و بر كمر بندند و به لغت هندى به معنى بزرگ باشد كه در مقابل كوچك است. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص882) 
بالكسر معروف و بتازى وسط كويند و آنچه بر ميان بندند از خنجر و شمشير و شال و زنجير و امثال آن آن را كمر و كمربند كويند حكيم فرّخى كفته آن كمر باز كن بتاز ميان و هم او كفته نتابد همى تار موى ميانش كرا ديدۀ چون ميانش ميانى قطران كفته عشق من از سرين تو دزديد فربهى صبر من از ميان تو آموخت لاغرى و بمعنى وسط هر چيز مانند ميان مجلس و يا ميان شهر يا ميان باغ و امثال آن چنانكه حكيم قطران كفته نركس ميان باغ چو شمعى بشش چراغ يا چون ميان پروين تابنده مشترى يا همچو چشم آن صنم مشترى جبين كش من شدم بجان و دل و ديده مشترى ديكر بمعنى غلاف شمشير و كارد و خنجر كه به نيام مشهور است همانا نيام و ميان مقلوبند مسعود سعد سلمان كفته شاهى كه رخش او را دولت بود دليل شاهى كه تيغ او را نصرت بود ميان مولوى كفته چون زبانم كرفت خونريزى همچو شمشير در ميان كردم مخفف هميان نيز آمده است سراج الدّين كفته ررى كه روى من از هجر او زراندود است بر غم من همه در سيمكون ميان افكند و بلغت هندى لفظ تعظيم است چنانكه در تركى آقا و در پارسى خواجه كويند و در عربى شيخ و در توران ايشان و كشمير جو مثل احمد جو و على جو يعنى احمد آقا و على آقا و لغت اهالى كشمير لغتى است خاص بغير همه لغتها 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص694) 
- بمعنى وسط باشد و بمعنى كمر نيز باشد [1]. مثال اين دو معنى مولانا كاتبى گويد: شعر بتى كه باغ پر از گل شود بنكهت گل چو گلبن ار بگشايد ميان باغ ميان 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1351) 
(اعنى)دراز مكن . 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص253) 
[اسم][فارسی]وسط و آن جايى كه دورى آن نسبت بد و سر چيزى برابر باشد و آن جاى از هر سطحى كه از كنار هاى آن سطح دور باشد و هر محلى كه بعد آن از اول و آخر چيزى تقريبا مساوى بود.و كمر و كمرگاه.و مركز.و هميان و كيسه زر.و نيام شمشير و غلاف كارد و خنجر و جز آن.و 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج5 , ص3616) 
(اسم ، قيد) وسط هر چيز.بين.آن جايى از درون هر سطحى كه از كنارهاى آن سطح فاصله داشته و دور باشد.|| ميانه. بين.مابين.وسط و در فاصلۀ دو چيز يا دو كس، چنانكه ميان دو انسان يا ميان دو جاندار يا ميان دو درخت.|| بين.مابين. در بين دو يا چند چيز يا كس كه در امرى و حالتى مشترك يا مجاور باشند: اين حرف ميان آنها پخش شد.|| درون. داخل.مابين.اندر.اندرون.تو.توى: ميان خانه بود.|| جوف.داخل.|| كمر، چه از آن انسان باشد و چه حيوان.كمرگاه. || آنچه از جنس دوال و جز آن كه گرد كمر بندند.كمربند.مِنطَقَه.|| نيام شمشير و غلاف كارد و خنجر و جز آن.|| (اصطلاح نظامى) قلب.قلب لشكر.|| دل.ضمير. درون.اندرون آدمى.|| خلال.حين.اثنا. وسط: ميان سخن به او گفت فردا نمىآيد. || مابين.بين: در منظومۀ شمسى ميان علما اختلاف است.|| حد فاصل ميان دو چيز يا دو جاى فروتر وبرتر: ميان زمين و هوا.يا ميان زمين و آسمان.|| مرز. فاصله.سرحد.حد فاصل بين دوجا. || حد فاصل ميان دو امر معنوى: ميان مرگ و زندگى.ميان نيكى و بدى. || نقطهاى كه درست در وسط چيزى يا جايى قرار گرفته و فاصلۀ آن با محيط و يا اضلاع، برابر باشد، مركز. -ميان بر بستن به (بهر، براى، از پى) چيزى يا امرى؛ آمادۀ انجام آن شدن.مهيا گشتن. -از ميان برخاستن؛ مجازاً برطرف شدن.رفع شدن. -از ميان برداشتن؛ كشتن و نابود كردن. از بين بردن.معدوم كردن. -از ميان رفتن؛ از بين رفتن.ناپديد شدن.نابود شدن. -به ميان؛ در فاصله.در بين. -در اين ميان؛ در اين اثنا.در اين هنگام. -در ميان آمدن؛ در بين آمدن.مذكور گشتن.گفته شدن. -|| ميانجى شدن. -|| پديد گشتن.ظاهر شدن. -در ميان افتادن؛ ميانجى شدن.خود را ميانجى ساختن. -در ميان بودن؛ در بين بودن. -|| واسطه و رابط بودن. -در ميان داشتن؛ ميانجى ساختن. ميانجى كردن. -در ميان نهادن؛ گفتن.اظهار داشتن. بيان كردن. -جانبرميان؛ مهياى جانبازى. -جان بر (در) ميان بستن؛ آمادۀ جانبازى و فداكارى شدن. -يك در ميان؛ با فاصلۀ يكى.يكى را شامل حكمى كردن و يكى را نه: كلاس پنجمىها يك در ميان از صف بيرون بيايند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2877) 