bookmark

معنی گوهر

گوهر [ gavhar ]

اصل و نژاد،و جوهر قيمتى،و در فرهنگ هندوشاه بمعنى عوض و بدل آورده.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1252)
sourceLink

بر وزن جوهر به معنى مرواريد است كه به عربى لؤلؤ خوانند و مطلق جواهر را نيز گفته‌اند و به معنى اصل و نژاد و فرزند باشد و به معنى ذات هم آمده است چه هرگاه گوهرى گويند مراد از آن ذاتى باشد و به معنى سر نهانى و صفات پوشيده كه ظاهر شود و عقل و فرهنگ هم هست و به معنى عوض و بدل نيز آمده است و به اين معنى غريب است و جوهر معرب آنست.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص811)
sourceLink

- مرواريد باشد. مثالش سراج الدين قمرى گويد: بيت بى‌زيور كلامش عاطل بود شريعت نبود بها صد فراگر گوهرى نباشد و بمعنى مطلق جواهر و بمعنى اصل و نژاد نيز باشد. مثال هر دو معنى را شيخ سعدى گويد: بيت زرش داد و گوهر بشكر قدوم بپرسيدش از گوهر و زاد بوم و در نسخۀ وفائى بمعنى بدل و عوض كردن نيز باشد و اين معنى بسيار غريبست [6]. (1)كوبله و در برهان معنى مطلق پياله نيز دارد. (2)كنجدك. و در برهان گوزده باين معنى است و گويد آن را جهودانه نيز گويند و بعربى عنزروت خوانند. (3)برهان معنى گدا كه گدايى كننده است نيز آورده. اما متن ما صحيح است. (4)گردباده. و برهان نيز فقط اين صورت را دارد. (5)در برهان بمعنى ذات و سر نهائى و صفات پوشيده كه ظاهر شود و عقل و فرهنگ هم هست.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1190)
sourceLink

دو معنى دارد:اول اصل و نژاد مردم باشد. (حكيم انورى گفت: [بيت] اى بگوهر تا بآدم پادشاه در پناه اعتقادت ملك شاه)
(
صحاح الفرس
, ص115)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏] جوهر و هر سنگ قيمتى و جواهر.و مرواريد. و زيور.و تاب سنگهاى قيمتى و شمشير. و اصل و نژاد و ذات.و شريف النسب و شريف خاندان.و خلاصه و جوهر و عطر.و هيئت. و فرزند و نسل.و هر صفت پوشيده و سر نهانى كه ظاهر شود.و عقل و فرهنگ.و عوض و بدل.و فرزند آدم.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2924)
sourceLink

گوهر

(اسم) سنگ قيمتى مثل الماس و لعل و مرواريد و امثال آنها. || مرواريد.|| فلز.معدنيات.كانى. || جوهر تيغ و شمشير و آهن و فولاد. پَرَند.فَرَند.|| ميناى دندان يا لعاب روى دندان.درون دندان.|| اصل.حقيقت. اساس.سرشت.نهاد.طينت.جبلت. || مزاج.طبيعت.فطرت.|| (اصطلاح فلسفه) ذات.ذات شىء.آنچه قائم به ذات خود باشد ضد عرض.|| جماد. جمادات.مقابل نباتات و حيوانات. || چهار عنصر خاك و آب و هوا و آتش. || تخمه.نژاد.خاندان.سلسله.خانواده. دودمان.|| مجازاً، اشك. -گوهر آبگينه؛ جوهر آن. -گوهر آدم؛ ذات و اصل آدم. -|| فرزند آدم. -|| خاك. -گوهر آسمان؛ كنايه است از اصل و جرم آسمان. -|| كنايه است از ستاره. -گوهر اشك؛ دانه‌هاى اشك.دانه‌هاى سرشك. -گوهر به (در) رشته كشيدن؛ جواهر را در رشته در آوردن.لؤلؤ و مرجان را در رشته كشيدن. -|| كنايه است از فصاحت و بلاغت ورزيدن. -گوهر پاك؛ اصيل.نجيب.نهاد پاك. -گوهر تر؛ كنايه است از اشك چشم. -|| كنايه است از سخن فصيح و با آب و تاب. -گوهر تن؛ نهاد شخص. -گوهر تيغ؛ اثر سيف.فرند شمشير. تلألؤ شمشير. -گوهر جان؛ نفس ناطقه.اصل و حقيقت جان. -گوهر دل؛ حقيقت دل.ميان قلب. -گوهر ديده؛ بينايى.ذات و اصل چشم. -|| كنايه است از اشك چشم. -گوهر سفته؛ گوهر سوراخ‌شده، كه در آن سوراخ پديد آورده باشند، مقابل ناسفته. -|| كنايه است از سخن مبتذل و مشهور. -گوهر سنجيده؛ گوهر سخته. -|| كنايه است از سخن موزون و درست. -گوهر سيراب؛ لؤلؤ و مرواريد رسيده. -گوهر شب‌تاب؛ گوهر شب‌چراغ. -گوهر شب‌چراغ؛ جواهرى افسانه‌اى كه در شب چون چراغ مى‌درخشد.گوهر شب‌تاب. -گوهر غلطان؛ دُر و مرواريد. -|| كنايه است از اشك چشم. -گوهر كان؛ فلز.معدنيات.گوهر استخراج شده از كان. -گوهر مريخ؛ كنايه است از زغال. -گوهر مژگان؛ كنايه است از اشك. -گوهر مطلا؛ نفس پاك.اصيل. نيكونژاد.شريف. -گوهر مطهر؛ پاك.پاكيزه.اصل.سره. -گوهر مُلك؛ كنايه است از پادشاه‌زاده. -|| پادشاه. -گوهر نسب؛ اصالت.شرافت ذات. -گوهر نظم؛ نظمى چون گوهر عالى و داراى فصاحت و بلاغت. -گوهر نيم‌سفت؛ گوهرى كه سوراخ آن باريك باشد و هنوز گشاده نكرده باشند كه در او رشته توان كشيد چنانچه در مرواريدهاى نو و استعمال شده اين حالت يافته مى‌شود. -|| كنايه است از كلام سربسته.كه همه كس نفهمد. -|| كنايه است از كلامى كه تمام قواعد و قوانين و صنايع و بدايع سخن در آن صرف نشده باشد. -گوهر يكتا؛ گوهر يك‌دانه. -گوهر يك‌دانه؛ گوهر بى‌نظير.گوهر منحصر به فرد. -|| كنايه است از شخص گرانمايه و بى‌نظير. -با گوهر؛ اصيل. -بدگوهر؛ بداصل.بدذات. -بى‌گوهر؛ كه نژاده و اصيل نيست. -پارساگوهر؛ داراى نهادى پارسا و با پرهيز. -پاك‌گوهر؛ داراى گوهر پاك. پاك‌سرشت. -پرگوهر؛ نژاده.اصيل. -كم‌گوهر؛ كه نيك نژاده و با تبار نيست. -والاگوهر؛ بزرگ‌نژاد.والاتبار. -هم‌گوهر؛ هم‌نسب.از يك اصل و تبار. هم‌نژاد.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2467)
sourceLink

ضرب المثل گوهر

چو صاحب سخن زنده باشد سخن به نزد همه رايگانى بود يكى را بود طعنه در لفظ او يكی را سخن در معانى بود چو صاحب سخن مرد آنگه سخن به از گوهر نغز كانى بود زهى حالت خوب صاحب سخن كه مرگش به از زندگانى بود.

ابن نصير.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص650)
sourceLink

اگر چند بر گوهر افسون كنى - بكوشى كش از رنگ بيرون كنى - چو پروردگارش چنان آفريد - نيابى تو بر بند يزدان كليد

رجوع به: از مار نزايد جز ماربچه، شود.
(
امثال و حکم
, ص203)
sourceLink

اگر مار را مهره تاج سر است - ولى مهرۀ آدمى گوهر است - اگر گوهرت نيست سر گو مباش - چو گوهر بود تاج زر گو مباش

امير خسرو.
(
امثال و حکم
, ص227)
sourceLink

از فروغ ماه و خور بايد هزاران سالها - تا يكى گوهر به كان اندر پديد آيد مگر

معزى. رجوع به سالها بايد كه تا...، شود.
(
امثال و حکم
, ص140)
sourceLink

گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفيس است، و غبار اگر بر فلك رود همچنان خسيس

(
فرهنگ عوام
, ص505)
sourceLink

گر صد هزار در و گهر ميدهى چه سود، دل را شكسته اى نه كه گوهر شكسته اى

(
فرهنگ عوام
, ص487)
sourceLink

گر فلك نشناخت قدر ما،رهى عيبش مكن ابله از كف گوهر ناياب را ارزان دهد

(رهى معيرى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص626)
sourceLink

گوهر آدمى انديشۀ وى باشد و بس جز بدان پى نتوان بُرد به مقدار كسى

(وثوق الدوله)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به فلك رود خسيس

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

قطره آبى كه دارد در نظر گوهر شدن از كنار ابر تا دريا تنزل بايدش

(صائب)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص573)
sourceLink

بر فضل تيغ پاكى گوهر بود نشان - بر قدر مرد نيكى گوهر بود اثر

قاآنى.
(
امثال و حکم
, ص424)
sourceLink

چه گوهر چه سخن دانگى نيرزند بر آن دشتى كه گردان كينه ورزند.

ويس و رامين. رجوع به: حديث تيغ دگردان...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص681)
sourceLink

اصل گوهر چيست سنگى رنگ رنگ - تو چنين آهن دل از سوداى سنگ

عطار.
(
امثال و حکم
, ص182)
sourceLink

چو تنگى بود دانه چون جان بود برابر به گوهر هم ارزان بود.

فردوسى. ى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص638)
sourceLink

اگر آلوده شد گوهر به يك ننگ - نشويد آب صد دريا از او زنگ

ويس و رامين. رجوع به: يك جامه بدر به نيكنامى، شود.
(
امثال و حکم
, ص191)
sourceLink

چنان دان كه شاهى و پيغمبرى - دو گوهر بود در يك انگشترى .

فردوسى. رجوع به: نزد خرد شاهى...، شود. و رجوع به: الدين و الملك...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص619)
sourceLink

چو دست من بريده شد به خنجر چه سود ار من كنم دستى ز گوهر.

ويس و رامين.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص646)
sourceLink

به چه كار آيد و چه نرخ آرد - صدفى كاندرونش گوهر نيست

عنصرى.
(
امثال و حکم
, ص391)
sourceLink

جهان را گوهر آمد زشتكارى - چرا زو مهربانى گوش دارى

(... بنزدش هيچكس را نيست آزرم كه بيقدر است و بيمهر است و بيشرم.) ويس و رامين
(
امثال و حکم
, ج2 , ص600)
sourceLink

در تك دريا گوهر با سنگهاست فخرها اندر ميان ننگهاست

(مولوى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص364)
sourceLink

بنى‌آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص155)
sourceLink

آسياب از آب طلا گشتن آسياب از آب گوهر گشتن

عزت و احترام و كاميابى داشتن.
(
فرهنگ عوام
, ص23)
sourceLink

تو را آن سزاوارتر - كه از دامن شاه جویى گهر

(و ليكن...) فردوسى. رجوع به: اگر خاك هم بسر ميكنى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص561)
sourceLink

قطره از دريا چو رو پنهان كند، گوهر شود

(گوشه‌گيرى فيض ما دارد،در اين وحشت‌سرا...)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص573)
sourceLink

روى دريا خس نشيند،قعر دريا گوهر است

(ناكسى گر از كسى بالا نشيند فخر نيست...)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص436)
sourceLink

قيمت گوهر چه داند هر كه نابينا بود

(تنگ‌چشمان را نيايد روى زيبا در نظر...)خواجو
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص578)
sourceLink

گوهر چو دست داد به درياچه حاجت است

(آن شد كه بار منت ملاح بردمى...)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

قدر زر زرگر شناسد،قدر گوهر گوهرى

(
فرهنگ عوام
, ص427)
sourceLink

ارزش هر چيز را خبره يا كارشناس آن داند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص567)
sourceLink

بهترين گوهر گنجينه هستى سخن است

(...گر سخن جان نبود مرده چرا خاموش است)حبيبى كابلى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص161)
sourceLink

سخن اگر زر است خاموشى گوهر است

در مزاياى خاموشى گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص467)
sourceLink

گذشت آنكه صدف اعتبار گوهر داشت

(...به نرخ خاك بود،دُر شاهوار امروز)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص620)
sourceLink

گوهر ذاتى هر كس ز كلامش پيداست

(صائب)سخن هركس معرف حال و ارزش اوست.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

نزد خر،خرمُهره و گوهر يكى است

همانند:مشك و پشك هر دو در نظرش يكسان است.
(
فرهنگ عوام
, ص606)
sourceLink

(آن ايشك را در دُر دريا شكى است...)مولوى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص738)
sourceLink

سخن اگر زر است سكوت گوهر است

(
فرهنگ عوام
, ص340)
sourceLink

نگردد سفته گوهر جز به الماس

(مى الماس است و گوهر شادمانى...)سنايى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص744)
sourceLink

بى ‌گوهر گوهرى ز گوهر نشود

(زن زن ز وفا شود ز زيور نشود سر سر ز خرد شود ز افسر نشود... سگ را سگى از قلاده كمتر نشود.) سنائى. نظير: جهود هم بسيار پول دارد. سگ كه چاق شد قورمه‌اش نمى‌كنند.
(
امثال و حکم
, ص491)
sourceLink

آه از دست صرّافان گوهرناشناس

(...هر زمان خرمهره را در برابر مى‌كنند)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص35)
sourceLink

جان چراغ است و عقل گوهر او

(...جان ما عقل و عقل ما جان است)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص257)
sourceLink

صدف را بزرگى فزايد ز گوهر

(زمانه بزرگى از او يافت آرى...)اديب صابر
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص525)
sourceLink

هميشه در صدف گوهر نباشد

همانند:همه وقت(يا هميشه)خره خرما نمى‌افكند.
(
فرهنگ عوام
, ص664)
sourceLink

همانند هميشه خره خرما نمى‌افكند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص797)
sourceLink

سخن بهتر از گوهر شاهوار

(سخن ماند اندر جهان يادگار...)فردوسى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص467)
sourceLink

هنر بهتر از گوهر نامدار

(...هنرمند را گوهر آيد بكار)فردوسى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص798)
sourceLink

كى شود سنگ بدگُهر گوهر

(از خرد بدگوهر نگيرد فرّ...)سنائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص616)
sourceLink

قدرشناس گوهر خويش باش

(...صيرفى سيم و زر خويش باش)جامى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص567)
sourceLink

گوهر به عمّان بردن

همانند زيره به كرمان بردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص642)
sourceLink

گوهر به عمان بردن

همانند:گوگرد بفارس بردن،زيره بكرمان بردن.
(
فرهنگ عوام
, ص505)
sourceLink

گوهر في الاصطلاح

گوهر [ gavhar ]

روح،نفس ناطقه،حقيقت انسان كامل و معانى و صفات را گويند. گوهر عالم توئى در بن دريا نشين پيش خسان همچو كوه بيش كمر برمبند بر صف مردان مرد كيست ترا هم نبرد پاى منه در ركاب،دست مزن در كمند مولانا گويد: گوهر جان وراى فصلها است خوى آن اين نيست خوى كبرياست برخى از تركيبات: گوهر وجود،گوهر هستى،گوهر عقل،گوهر نفس،گوهر عالم،گوهريان، گوهر جان.
(
فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی
, ص679)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.