bookmark

معنی هيمه

هيمه [ hime ]

به كسر اول و ثانى مجهول بر وزن نيمه گوشتابه را گويند و هيزم سوختن را هم گفته‌اند و به معنى اول به فتح اول هم آمده است كه به وزن خيمه باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص968)
sourceLink

- [بوزن قيمه] معروف [2] و نيز بمعنى گوشتابه باشد. كذا فى الادات و در تحفة السعادة بمعنى گوشتابه - باشباع كسرۀ هاء - آمده. مثال معنى اول شيخ نظامى فرمايد: بيت يكى گفت هندوستان بهترست كه هيمه‌اش عود و گل و عنبرست مثال معنى دوم و اول نيز نيازى حجازى گويد: بيت گويى: آماده، مهيا. هيمه، هيزم. هيمه گوى گوشتابه. مشغله، آشوب و شور و فتنه گير
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1544)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]ياى مجهول-هيزم و چوبى كه جهة سوزاندن قطعه قطعه كرده باشند. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]ياى مجهول-آش و قيمه شوربا و گوشتابه.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

هيزم است نظامى گفته است: بجز هيمۀ خشك و سيلاب تر#نه‌بينى در آن مرز چيزى دگر
(
فرهنگ قواس
, ص141)
sourceLink

هيمه

(اسم) هيزم. ← ه. م.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

هيمۀ تر فروختن

يعنى مكر و تزوير كردن.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1513)
sourceLink

مكر و غدر كردن و حيله كردن و تزوير كردن
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

هيمه كشيدن

(مصدر مرکب) هيزم كشيدن.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

هيمه خانه

(اسم مرکب) جاى هيمه. هيمه‌دان. هيزم‌دان.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

هيمه فروش

(صفت فاعلی مرکب) هيزم‌فروش.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

هيمه دان

[اسم‏][فارسی‏] ياى مجهول-جايى كه در آن هيزم انبار مى‌كنند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

(اسم مرکب) هيمه‌ستان. محتطب. هيمه‌خانه. هيزم‌دان.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

هيمه ريز

[اسم‏][فارسی‏] هر دو يا مجهول-ريزه‌هاى چوب.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

هيمه زفت

[اسم‏][فارسی‏] ياى مجهول-تخته و يا كندۀ درختى كه قصاب بروى آن گوشت را مى‌برد.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

هيمه شكن

[اسم‏] [فارسی‏]ياى مجهول-كسى كه چوبها را براى سوزاندن قطعه قطعه مى‌كند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

هيمه كشى

(حاصل مصدر مرکب) هيزم‌كشى.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

هيمه كش

(صفت فاعلی مرکب) هيزم‌كش.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3191)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏]ياى مجهول-آنكه هيمه حمل مى‌كند براى فروختن.
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3991)
sourceLink

ضرب المثل هيمه

خر را به عروسى می برند تا آب و هيمه بارش كند

مردم بى‌اراده را بهر كار وادارند براى اخذ نتيجه است.اين مثل را غالبا كسانى بمزاح گويند كه از طرف دوستى يا خويشاوندى يا ديگرى براى انجام كار بيمزدى دعوت شوند،در صورتيكه در مواردى كه استفاده‌اى در ميان است دعوت نشوند.نظامى در يك مورد فرمايد «خرانرا كسى در عروسى نخواند مگر آنزمان كاب و هيزم نماند». خاقانى نيز در همين مورد فرموده: خر كى را بعروسى خواندند خر بخنديد و شد از قهقهه سست گفت من رقص ندارم بسزا مطربى نيز ندانم بدرست بهر حمالى خوانند مرا كاب نيكو كشم و هيزم چست.
(
فرهنگ عوام
, ص231)
sourceLink

هيزم تر به كسى فروختن(يا)هيمه تر فروختن

در حق كسى بدى كردن،او را فريب دادن،جنس بد و نامرغوب به كسى فروختن(كنايه از زمانى كه براى سوخت از هيزم استفاده مى‌شد و هيزم تر درنتيجۀ آب داشتن سنگين‌تر و گرانتر و براى سوزاندن نامناسب‌تر بود).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص802)
sourceLink

چون خانه بسوزانى به هيمه درنمانى .

مثل هنديست. نقل از نسخۀ خطى شاهد صادق متعلق به آقاى مهديقلى خان هدايت.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص660)
sourceLink

احمد به هيمه نمی رفت بردندش

نظير: ما را از مدرسه بيرون مى‌رويم.
(
امثال و حکم
, ص87)
sourceLink

حسنك به هيمه نميرفت بردندش

در مورد اشخاص تنبلى كه جبرا بكار گرفته مى‌شوند گفته مى‌شود.
(
فرهنگ عوام
, ص212)
sourceLink

احمدك هيمه نميرفت بردندش

در مورد كسى كه وظيفه خود را بزور انجام دهد بكار ميرود.
(
فرهنگ عوام
, ص36)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.