كيفر بفتح كاف و فا،مكافات بدى،و ظرفى كه ماست فروشان شير در انجا كنند،و كنار ان از كنار تغار اندك بلندتر باشد،و ناودان دارد،و گاو دوشه نيز گويند، طيان گويد: بيت شير عاشق بدو پستان در جغرات شده چشم دارد كه فرو ريزد در كيفر تو و سنگى كه بر حصار ديوار نهند،تا چون غنيم قصد قلعه كند،آن سنگ بر سر او اندازند،و بعربى مترس گويند،و بمعنى پشيمانى و رنج نيز آمده،ابو شكور گويد: بيت مار را هر چند بهتر پرورى چون يكى خشم آورد كيفرى برى و در فرهنگ بمعنى نهر آب نيز آورده،ليكن در بيت ابو شكور بمعنى مكافات بدى نيز توان گفت. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1262) 
به فتح اول بر وزن حيدر مكافات نيكى و مكافات بدى را گويند و به عربى جزا خوانند و ظرفى باشد تغار مانند كه ماست فروشان و برزيگران شير و ماست در آن كنند و كنار آن از كنار تغار اندك بلندتر مىباشد و ناودانى هم دارد مانند جرغتو و بلبله و مشك دوغ و هر چيز را نيز گويند كه شير و ماست در آن كنند مطلقا و نام قلعهاى است كه در آن طلسمى بستهاند و هيچكس قدرت بر گرفتن آن قلعه نيافته است و سنگى را نيز گويند كه بر كنگره قلعه نهند تا چون غنيم نزديك آيد بر سر او زنند و به عربى مترس خوانند و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و ندامت و پشيمانى را نيز گويند و نهر و رودخانه آب را هم گفتهاند و به معنى محنت و رنج و حيف باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص769) 
بفتح كاف و فا بمعنى مكافات است در جاى مكافات بدى استعمال مىشود چنانكه پاداش در محل تلافى خوبى چنانكه كفتهاند اكر بد كنى كيفرش بد برى نه چشم زمانه بخواب اندر است بر ايوانها نقش بيژن هنوز بزندان افراسياب اندر است و ديكر ظرفى است كه ماستفروشان شير در آن كنند و كنارش از تغار اندك بلندتر است و ناودان دارد و كاودوشه كويند طيان بمى كفته شير عشاق به پستان در جغرات شده چشم دارد كه فرو ريزد در كيفر تو ديكر سنكى كه بر حصار و كنكره قلعه نهند كه چون دشمن قصد تسخير كند بر سر او اندازند و بعربى مترس كويند و بمعنى پشيمانى و محنت و رنج نيز آورده مثال و شاهدى نديدهام 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص616) 
- [بفاء. بوزن حيدر] چند معنى دارد. اول جزا و مكافات باشد ببدى كه آن را بادافراه و شيان نيز گويند: دوم تغار ماست را گويند كه ديوارش بلند باشد و ناودانى داشته باشد و آن را گاودوش نيز گويند [2]. بهر دو معنى شمس فخرى گويد: بيت هر كه در ملك او بد انديشد برد از حد تيغ او كيفر در جهان باد خشمش ار بوزد خون شود باز شير در كيفر بمعنى دوم استاد طيان نيز گويد: بيت شير عاشقت به پستان در جغرات شدست چشم دارد كه فروريزد در كيفر تو سوم سنگى باشد كه بر سر ديوار حصار نهند و بدان جنگ كنند و بعربى مترس گويند - بكسر ميم و فتح تاى قرشت و سكون راى مهمله -؛ چهارم پشيمانى را گويند و باين معنى استاد رودكى گويد: بيت مار را هرچند بهتر پرورى چون يكى خشم آورد كيفر برى سفله طبع مار دارد بيخلاف جهد كن تا روى سفله ننگرى و بمعنى رنج نيز آمده و بقطعۀ مرقوم اين معنى نيز مناسبت دارد و در نسخۀ وفائى مسطورست كه بزبان بعضى از ولايات نهر باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1050) 
[اسم][فارسی]جزا و پاداش و مكافات نيكى و بدى و عوض و بدل.و ندامت و پشيمانى.و محنت.و رنج.و حيف.و تغار مانندى كه شير و ماست در آن ريزند و تغار ماست بندى.و نام قلعهاى كه غلبۀ بر آن ممكن نباشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2874) 
مژك دوغ .طيان گويد . مثال: شير غاش است و بپستان در جغرات شده است#چشم دارد كه فرو ريزد در كيفر تو 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص136) 
كيفر (اسم) مكافات بدى.بدى. جزا.پاداش و جزاى عمل بد.|| جزا و پاداش و مكافات نيكى.|| (اصطلاح حقوق) جزا.مجازات قانونى.|| هر چيز كه شير و ماست در آن كنند مطلقاً.ظرف شير و ماست.|| مشك دوغ.|| سنگى كه بر كنگرۀ قلعه نهند تا چون غنيم نزديك آيد بر سر او زنند.سنگى كه بر حصار و كنگرۀ قلعه نهند كه چون دشمن قصد تسخير كند بر سر او اندازند.مترس. -كيفر انتظامى مأمورين قضايى؛ (اصطلاح حقوق) كيفرى است كه دادگاه انتظامى مىتواند در صورت ثبوت تخلف قضات، مطابق درجۀ اهميت آن حكم دهد. -كيفر انضباطى؛ (اصطلاح حقوق) مجازاتهاى مربوط به تقصيرات انضباطى. -كيفر تبعى؛ (اصطلاح حقوق جزا) اثر ناشى از حكم است بدون قيد در حكم (مانند محروميت از حقوق اجتماعى). -كيفر تكميلى؛ نظير كيفر تبعى است با اين تفاوت كه مثل كيفر اصلى در حكم دادگاه قيد مىشود (مانند اقامت اجبارى در محل مخصوص).نقطۀ مقابل كيفر تبعى و تكميلى، «كيفر اصلى» است. -به كيفر رساندن؛ مجازات كردن. -به كيفر رسيدن؛ مجازات ديدن. مكافات يافتن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2382) 