bookmark

معنی بلخ

بلخ

- اوانى شراب چون صراحى و قرابه و نيز شهرى معروف كه برامكه از آنجا بودند و مفتوح العنوة است و جيحون بدوازده فرسنگى او گذرد و آن را قبة الاسلام نيز گويند. مثال معنى اول حكيم سوزنى گويد: بيت بهاى ياسمن و چكريم فرست امروز كه دو ستيم دو بلخ شراب داد ايوار
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص126)
sourceLink

بوزن تلخ شهريست مشهور كه از بناهاى سلاطين قديم عجم بوده و سالها لهراسب و كشتاسب در آنجا زيستند و در آنجا آتشكده ساخته بوده‌اند كه آن را نوبهار مى‌خوانده‌اند حكيم دقيقى در كشتاسب نامه كفته شعر چو كشتاسب را داد لهراسب تخت فرود آمد از تخت و بربست رخت به بلخ كزين شد بدان نوبهار كه يزدان‌پرستان آن روزكار مر آن خانه را داشتندى چنان كه مر مكّه را تازيان اين زمان و هم چنانكه مرو را مرو شاهيجان كويند آن را بلخ با ميان مى‌كفتند چنانكه حكيم فرخى كفته شعر مرحبا اى بلخ با مى همرۀ باد بهار از در نوشاد رفتى يا ز باغ نوبهار نوبهار بلخ را با چشم من قيمت نماند تا بهار كوركانان پيش من بكشاد بار ديكر بمعنى كدوئى است كه در آن شراب كنند حكيم سوزنى كفته بهاى ياسمن و چكريم فرست امروز كه دوستيم دو بلخ شراب دا دايوار
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص185)
sourceLink

[اسم خاص‏][فارسی‏]باين اسم يك جزء از باختريان قديم را مى‌نامند كه واقع است در جنوب مملكت بخارا و امروز در تصرف اوزبك و تاجيك و جزو افغانستان است.و نيز شهر حاكم‌نشين اين ايالت كه موسوم به خانات بلخ است باين اسم ناميده مى‌شود.و اين شهر از رودخانۀ دهاز مشروب مى‌گردد و اكنون داراى 20000 نفر جمعيت است و همان شهرى است كه در قديم باختر ناميده مى‌شد كه قديم‌ترين و و آبادترين شهرهاى ايران بوده و تا قبل از غلبۀ مغول و قتل و نهب ايران اين شهر را قبة الاسلام مى‌ناميدند.و اكنون تاتارها آن را ام القرى مى‌گويند و در سال 618 هجرى چنگيز اين شهر را تصرف كرده قتل عام نمود و در سال 771 هجرى امير تيمور در اين شهر بسرير حكمرانى متمكن گرديد.
(
فرهنگ نفیسی
, ص635)
sourceLink

(اسم) كدويى كه شراب در آن كنند. ظرف شراب.
(
لغت نامه دهخدا
, ص454)
sourceLink

هم آوند شراب چو صراحى و قرابه. سوزنى گويد : بهاى ياسمن و چكريم فرست امروز#كه دوستيم دو بلخ شراب داد ايواز
(
فرهنگ قواس
, ص138)
sourceLink

بالفتح،شهر معروف،و كدويى كه در ان شراب كنند،سوزنى گويد: بيت بهاى ياسمن و چكريم فرست امروز كه دوستيم دو بلخ شراب داد ايوار
(
فرهنگ رشیدی
, ص337)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار نام شهرى است مشهور از خراسان و آن از شهرهاى قديم است همچو استخر فارس و آن را قبة الاسلام خوانند و لقب آن بامى است گويند برامكه از آنجا بوده‌اند و مفتوح العنوه است و كدوئى را نيز گويند كه شراب در آن كنند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص156)
sourceLink

ضرب المثل بلخ

به بلخ اندر به سنگى برنوشته است - كه دوزخ عاشقان را چون بهشت است

ببلخ اندر بسنگى برنوشته است كه دوزخ عاشقان را چون بهشت است چو باشد مرد عاشق در بر دوست همه زشتى بچشمش سخت نيكوست كجا عاشق بمرد مست ماند كه در مستى غم و شادى نداند. ويس و رامين. نظير: هركجا تو با منى من خوشدلم ور بود در قعر چاهى منزلم
(
امثال و حکم
, ص380)
sourceLink

خطا كرد در بلخ آهنگرى به شوشتر زدند گردن مسگرى(يا ديگرى)

(
فرهنگ عوام
, ص236)
sourceLink

گنه كرد در بلخ آهنگرى به ششتر زدند گردن مسگرى

(
فرهنگ عوام
, ص499)
sourceLink

چون عُمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ

(...پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ)خيام
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص293)
sourceLink

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

(... پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ خوشباش كه بعد از من و تو ماه بسى از سلخ بغره آيد از غره بسلخ...) خيام.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص665)
sourceLink

مگر ديوان بلخ است‌؟

كه چنين بى‌عدالتى و جور حكمفرماست.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص705)
sourceLink

قاضى ديوان بلخ

به كتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص425)
sourceLink

حكم قاضى بلخ

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص213)
sourceLink

ديوان بلخ

جايگاه بى‌انصافى و ستمرانى،دادگاهيكه دادرس رشوه‌خوارى آنرا اداره كند.
(
فرهنگ عوام
, ص301)
sourceLink

الأعلام

بلخ

شهرى است بزرگ از امهات بلاد خراسان. منوچهر بن ايرج بن فريدون، بناى آن شهر را نهاد. اهلش لاف زن و گزاف دوست مى‌باشند. اهل فرس را در آنجا، زيارتگاهى بوده بسان خانۀ كعبه و نامش «نوبهار»، به كمال زينت آراسته شده. اهل ترك (و چين) و فارس، حرمت آن خانه را نگاه داشتندى. و خدمت آن خانه با آل برمك بود تا زمانى كه عثمان خراسان را مفتوح ساخت. در آن وقت، برمك ابى خالد خدمت خانه را داشت. نزد عثمان آمده، اظهار اسلام نمود و مال بسيار قبول كرد. و چون عبد اللّه عامر، فتح تمام خراسان را نمود احنف بن قيس بن هيثم را به بلخ فرستاده، نوبهار را خراب ساخت. ابراهيم بن ادهم عجلى از ولايت بلخ است و او، مالك بلخ بود. روزى به شكار رفت و از عقب صيدى مى‌تاخت. صاحب آثار البلاد نوشته كه صيد به ابراهيم گفت كه ترا براى غير اين كار آفريده‌اند. ابراهيم متنبه شده در همان‌جا، شبانى را ديد و لباسهاى خود را به شبان داده، دست از حكومت كشيده رو به عالم تجريد گذاشت. روايت شده كه ابراهيم بر كشتى سوار شده ناخدا از او، اجرت خواست. دو دينار از آسمان به دست او دادند به ناخدا داد. پس از آن، كشتى را باد مخالف خواست غرق كند. ابراهيم دعا كرد باد ساكت شد. گويند ابراهيم ادهم در كنار دريا نشسته بود و خرقۀ پارۀ خود را پينه مى‌كرد. شخصى، او را سرزنش مى‌كرد در ترك حكومت. ابراهيم، سوزن خود را به دريا انداخت و از ماهيان دريا، سوزن خود را باز پس خواست. ماهى بسيار، سوزنهاى طلا در دهن گرفته به كنار دريا آمدند. ابراهيم، سوزن خود را گرفته، ماهيهاى ديگر را مراجعت داد و به آن شخص گفت: كدام حكومت و پادشاهى از اين بهتر است‌؟ گويند شخصى از او پرسيد: راه كدام است‌؟ ابراهيم، قبرستان را سراغ داد. آن شخص در غضب شده، سر ابراهيم را بشكست و چون، ابراهيم را شناخت عذر خواست. ابراهيم گفت: عذر ضرور نيست؛ من، ترا در حين شكستن سر خود، دعاى خير كردم. (گويند شب در مسجدى از مساجد شام خوابيده بود. خادم مسجد آمده پاى او را گرفته از مسجد، بيرون كشيدند. ندايى از آسمان رسيد كه اى ابراهيم! هر چه خواهى در اين حالت روا كنيم. ابراهيم، طلب مغفرت براى خادم نمود. گويند در اول شب، نماز خواندى و خود را بر لحاف پيچيده تا صبح حركت كردى و صبح بى‌وضو، نماز كردى. از او، سبب پرسيدند. گفت: خواب نكنم، گاهى به سير بهشت و گاهى به تماشاى دوزخ روم، پس وضوى اول شب، شكسته نشود.) گويند كه او، گاهى بوستان‌بانى كردى. شخصى از او، ميوۀ بستان خواست. گفت: از صاحب بستان مأذون نيستم. شخص در غضب شده، ابراهيم را مى‌زد و ابراهيم مى‌گفت: بزن سرى را كه معصيت خدا كرده. (صاحب آثار البلاد نوشته كه وقت خوابيدن ابراهيم، مار، گل نرگس به دهن گرفتى و باد زدى.) در سنۀ صد و شصت و يك هجرى وفات نمود. و ابو على شقيق بن ابراهيم از اهل بلخ و استاد حاتم اصم است. گويند كه او، تاجر بود، در هند به بتخانه‌اى رفت و به يكى از بت‌پرستان گفت كه چرا خدا را نمى‌پرستى و بتانى را كه صاحب نفع و ضرر نيستند به خدايى قبول كرده‌اى‌؟ بت‌پرست در جواب گفت: تو، چرا به خدايى كه نفع و ضرر مى‌رساند اعتقاد ندارى و براى طلب روزى از بلخ تا هند آمدى‌؟ شقيق از شنيدن اين سخن، متنبه شده، راه زهد و صلاح پيش گرفت. گويند كه زن شقيق نفقه از او خواست. شقيق گفت: كار گل كنم تا نفقه آرم. به مسجد رفت و تا شام به نماز ايستاد. چون بازگشت، زن پرسيد چه آوردى‌؟ گفت: به پادشاه كار گل كردم و قرار شده تا آخر هفته كار كنم و اجرت، يكجا ستانم. شش روز به مسجد رفت و نماز گزارد. روز هفتم پيش خود گفت كه زن، ديگر امروز صبر نكند و از من، نفقه خواهد. پس به شخصى عمله شد و به كار گل رفت. شخصى ديگر به درب خانۀ شقيق در بزد. زن بيرون آمد و گفت چه كسى‌؟ گفت: خادم پادشاهم و اجرت شش روزۀ شقيق را آورده‌ام. شصت درهم به زن داد و گفت به شقيق بگو: از ما چه بدى ديدى كه به كار ديگرى رفتى‌؟ (مترجم بعرض مى‌رساند إن شاء اللّه درست باشد). گويند حاكم بلخ را سگى شكارى در صحرا گم شد و شخصى را كه همسايۀ شقيق بود متهم به دزدى آن سگ نمودند و كسان حاكم به اذيت آن شخص برخاستند. شقيق، ضامن آن شخص متهم شده كه سگ را سه روزه بدهد. شخصى كه رفيق شقيق بود سگ را در صحرا يافته به تحفه براى شقيق آورد و شقيق، سگ را به كسان امير، رد نمود. و شقيق در غزوۀ كولان كشته شد [در سال صد و نود و چهار]. و ابو حامد [احمد بن حضرويه] از اهل بلخ است. صاحب آثار البلاد نوشته كه او، وقت مردن، هفتصد دينار قرض داشت. از حق تعالى خواهش نمود كه دين او را ادا فرمايد بعد، او را مقبوض فرمايد. در اين حال، شخصى آمده قرض او را داد، پس از آن، وفات نمود. و عبد الجليل بن محمد ملقب به رشيد وطواط از اهل بلخ است. وى كاتب خوارزمشاه اتسز بود. صاحب نظم و نثر است به فارسى و عربى. سلطان، او را بسيار دوست داشت و دستور داد خانه‌اى در كنار قصر براى او ساختند. روزى سلطان از بالاخانۀ خود، تماشا مى‌كرد. رشيد وطواط را ديد نشسته. سلطان ظرافت فرموده گفت: اى رشيد! سر خوكى در منزل تو مى‌بينم! وطواط بعرض رسانيد كه فدايت شوم! آينه‌اى در آنجا، منصوب است. سلطان بخنديد و از فراست او، متعجب شد. گويند شخصى از نويسندگان دفتر، قلمدان رشيد وطواط را بسيار به عاريه گرفتى . رشيد به تنگ آمده، براى او، اين رقعه را نوشت. چون رقعه در عربى بسيار خوش آيند بود بعينه رقعه را به لفظ عربى نقل كرديم و مضمون او را نيز به فارسى ترجمه مى‌كنيم تا خوانندگان را بهجتى فزايد: «بلغنى من النوادر المطربة و الحكايات المضحكة ان تاجرا استاجر حمارا من نيسابور الى بغداد، و كان حمارا ضعيفا لا يمكنه السير، و لا يرجى منه الخير، اذا حرك سقط، و اذا ضرب ضرط، من مكارى قليل السكون، كثير الجنون، طول الطريق يبكى دما، و يتنفس الصعداء ندما، فبعد اللتيا و التى وصل الى بغداد و الحمار ضئيل، و لم يبق من المكارى الا القليل، اذا سمع صيحة هائلة تصرع القلوب و تشق الجيوب، فالتفت المكارى فاذا المحتسب بدرته، و صاحب الشرطة لابس ثوب شرته، فقال المكارى: ما ذا حدث‌؟ قالوا: ههنا تاجر فاجر، اخذ مع غلام الخطيب، كالغصن الرطيب، تواتر عليه الصفعات المغمية، و الضربات المدمية، طلبوا حمارا، و كان حمار المكارى حاضرا، فتعادوا اليه، و اركبوا التاجر عليه. فالمكارى ذهب عنه القرار، و ينادى بالويل و يعد و خلف الحمار، الى ان طيف بجميع المحال و البلد بغداد. فلما كان المساء ردوا الحمار الى المكارى جائعا سلمه الطوى الى التوى، و الصدى الى الردى! فاخذه المكارى مترحما مد اذنيه، و تفل ما بين عينيه، و زاد فى علفه، خوفا من تلفه، فلما دنا الصباح، و ظهر اثر النهار و لاح، قرع سمعة صوت اهول من الصيحة الامسية، فالتفت المكارى فاذا المحتسب على الباب، و صاحب الشرطة كاشر الناب، فقال المكارى: ما ذا حدث‌؟ قالوا: ذاك التاجر اخذ مرة اخرى مع غلام القاضى، كالسيف الماضى، فاراد المكارى ان يوارى الحمار، فسبقت العامة اليه، و اركبوا التاجر عليه، و المكارى يعدو خلفه و يصيح، بعين باكية و قلب جريح، الى ان طيف به فى جميع المحال ثم ردوه الى المكارى و قد اشرف على الهلاك، و لا يقدر على الحراك، فبات المكارى مسلوب القرار فى مداواة الحمار، فلما انتشرت اعلام الضوء فى اقطار الجو، سكت اذنه من الصيحتين الاوليين، فالتفت فاذا المحتسب فى الدرب، و صاحب الشرطة منشمر للضرب، فقال المكارى: ما ذا حدث‌؟ قالوا: ذاك التاجر اخذ مرة اخرى مع غلام الرئيس، كالدر النفيس، و العامة رأت حمار المكارى فعدت اليه فعدا المكارى الى التاجر و قال: يا خبيث! ان لم تترك صنعتك الشنيعة و لم ترجع عن فعلتك القبيحة فاشتر حمارا يركبونك عليه كل يوم فقد اهلكت حمارى و ازلت قرارى! و ها انا اقول ما قال المكارى للتاجر، ان اردت ان تكون كاتبا للامير، فهيئ النقس و الطرس و الا فالزم البيت و العرس». در آثار طرب‌انگيز و حكايات مسرت‌آميز، چنان روايت شده كه تاجرى از نيشابور از مكاريى الاغى به كرايه تا بغداد گرفت، ناتوان الاغى كه نه پاى سير داشت و نه اميد خير. چون چيزى بردى، در افتادى و اگر چوب خوردى، جز باد، چيزى رها نكردى. و مكارى مردى بود بداخلاق و ديوانه، گاهى گريه نمودى و گاهى آه بيجا كشيدى. پس از زحمت بسيار و مشقت بى‌شمار، وارد بازار بغداد شدند. خر مانده و مكارى، ناتوان شده هنوز از رنج راه، نيارميده و جا و مكانى نگرفته، مكارى صدايى مهيب شنيد كه دلها از شنيدن آن، پاره شدى و گريبانها چاك شدى. ناگاه، چشم مكارى به محتسب و داروغه افتاد كه با جمعى، رو به مكارى مى‌آيد. مكارى پرسيد: چه حادث شده‌؟ گفتند كه تاجر فاجرى با پسر خطيب در خزانه، مشغول به لواطه بوده‌اند؛ محتسب و داروغه او را گرفته‌اند و مى‌خواهند در بازارش بگردانند چون خر مكارى را حاضر ديدند خر را به عنف از مكارى گرفتند و به گرد محلات بغداد، تاجر را سوار كرده گردانيدند. مكارى، آه و فغان برداشت و چون چاره‌اى نداشت سر در پى ايشان گذاشت تا آفتاب غروب نمود. الاغ را به مكارى دادند، گرسنه و نزديك به هلاك رسيده. پس، مكارى الاغ را گرفته به خدمتش مشغول شد. گاهى گوش الاغ را ماليدى و كشيدى و گاه آب دهن بر صورت او ماليدى و گاهى علفش را زياده از همه شب تعيين نمودى، و تا سحر از خوف تلف الاغ به خدمتش مشغول شد. چون صبح صادق ظاهر شد و آفتاب سر از دريچۀ مشرق بيرون آورد، مكارى، صدايى هولناك‌تر از صداى ديروز شنيده نظر به جانب در نمود. محتسب را ديد، ايستاده و داروغه به شكستن در طويله مشغول. نالان و ترسان پرسيد كه باز چه حادث شده‌؟ گفتند: تاجر فاجر ديروز با پسر قاضى امشب فجور آغاز نهاده و گرفتار گرديده. مكارى خواست كه الاغ را پنهان كند. عوام الناس بر سرش ريختند و الاغ را از او گرفتند و تاجر را سوار نمودند و مكارى، گريان و نالان سر در پى ايشان گذاشت. آن روز را نيز تا شب در محلات بغداد گردانيدند و الاغ را وقت غروب به مكارى باز پس دادند. مكارى را نه پاى فرار ماند و نه جاى قرار، ناچار در مداواى خر كوشيده تا سحر به زحمت خر، مبتلا شد. چون صبح صادق دميدن آغاز نهاد و آفتاب سر از پشت كوه بيرون آوردن گرفت مكارى صدايى هولناك‌تر از صداهاى سابق شنيده باز محتسب و داروغه را ديد كه با جماعتى در درب طويله ايستاده‌اند. پرسيد: چه حادث شده‌؟ گفتند كه تاجر، باز فاجر شده با پسر رييس - كه چون درى است نفيس - گرفتار آمده. مردم بازار، چون خر مكارى را ديدند باز به جانب خر دويدند. مكارى چون حال را باز چنان ديد به جانب تاجر دويده ريش او را گرفته گفت: اى فاجر خبيث! اگر تو از كار بدى كه دارى، توبه نخواهى كرد بارى براى خود، خرى خر تا هرگاه گرفتار گردى بر خر خود سوار شوى و خر مرا از اين زحمت خلاص نمايى كه او را ديگر تاب و توان نمانده. اى كاتب! پس من به تو آن مى‌گويم كه آن مكارى به تاجر فاجر گفت. اگر ميل آن دارى كه كاتب امير گردى پس، براى خود، قلمدانى و دواتى خر و مرا از اين رنج خلاصى ده و الا در خانۀ خود، قرار گير و نصيحت من بپذير. 336 ب 225 و
(
ترجمه آثار البلاد
, ص389)
sourceLink

[ب] شهرى مشهور به خراسان است. در كتاب «ملحمۀ» منسوب به بطلميوس است كه: بلخ در درازاى يكصد و پانزده درجه و پهناى سى و هفت درجه، در اقليم پنجم است طالع آن درجه 21 عقرب، در زير 13 درجۀ «سرطان» است، برابر آن همان اندازه از «جدى» است. بيت ملك آن همان اندازه از «حمل» است، عاقبت آن همان اندازه از «سرطان» است. من هنگامى كه جملۀ اقليم‌ها را ياد مى‌كردم گفتم كه در چهارم است. ابو عون گويد: بلخ در اقليم پنجم است، در درازاى هشتاد و هشت درجه و سى و پنج دقيقه و پهناى سى و هشت درجه و چهل دقيقه است. بلخ از مهمترين شهرهاى خراسان و مشهورترين و پربركت‌ترين و غله‌خيزترين آنها است، غلّۀ آن را به همۀ خراسان تا خوارزم مى‌برند. گويند نخستين بنيانگذار آن لهراسپ شاه هنگامى آن را ساخت كه همروزگارش بخت نصر بيت المقدس را ويران كرد و برخى گويند اسكندر آن را بنيان نهاد و درگذشته اسكندريه خوانده مى‌شد. دوازده فرسنگ از ترمذ دور است، جيحون را «نهر بلخ» نيز نامند كه نزديك ده فرسنگ از يكديگر دورند. احنف پسر قيس به روزگار عثمان عفّان و بجاى عبد اللّه پسر عامر پسر كريز آن را بگشود. عبيد اللّه پسر عبد اللّه حافظ چنين مى‌سرايد: اقول و قد فارقت بغداد مكرها سلام على اهل القطيعة و الكرخ هواى ورائى و المسير خلافه فقلبى الى كرخ و وجهى الى بلخ گروهى بسيار بدانجا نسبت دارند مانند: محمد پسر على پسر طرخان پسر عبد اللّه پسر جبّاش با كنيت ابو بكر يا ابو عبد اللّه بلخى، سپس بيكندى، او در دمشق و جز آن از محمد پسر عبد الجليل خشنى و از محمد پسر فضل و از قتيبه پسر سعيد و از محمد پسر سليمان لوينا و از هشام پسر عمّار و از زياد پسر ايوب و از حسن پسر محمد زعفرانى برشنود. ابو على حسن پسر نصر پسر منصور طوسى و ابو محمد [714] عبد الرحمن پسر احمد پسر حسن فارسى و پسرش ابو بكر عبد اللّه پسر محمد پسر على و نيز ابو حرب محمد پسر احمد حافظ همگى از وى روايت دارند. او حافظ حديث و خوش نگارش بود، به شام و مصر رفت در كوفه و بصره و بغداد بسيار مى‌نوشت و در رجب 278 درگذشت. 2) حسن پسر شجاع پسر رجاء ابو على بلخى حافظ. او براى كسب دانش به عراق و شام و مصر رفت، از ابو مسهر و از يحيا پسر صالح و حاظى و از ابو صالح كاتب الليث و از سعيد پسر ابو مريم و از عبيد اللّه پسر موسى روايت دارد. بخارائى و ابو زرعۀ رازى و محمد پسر زكرياى بلخى و احمد پسر على بن مسلم ابّار از وى روايت دارند. عبد اللّه پسر احمد پسر حنبل گويد: از پدرم پرسيدم: پدر! حافظان كيانند؟ در پاسخ گفت: پسرم! جوانانى از خراسان بنزد ما بودند و پراكنده شدند! گفتم: اى پدر ايشان چه كسان بودند؟ گفت: محمد پسر اسماعيل همان بخارائى و عبيد اللّه پسر عبد الكريم، همان رازى و عبد اللّه پسر عبد الرحمن، همان سمرقندى و حسن پسر شجاع، همان بلخى! پرسيدم: اى پدر! كدام حافظتر مى‌بود؟ گفت: ابو زرعۀ رازى سازمان دهنده‌ترين، محمد پسر اسماعيل داناترين، عبد اللّه پسر عبد الرحمن دقيق‌ترين، حسن پسر شجاع گردآورترين آنها بودند. ابو عمر بيكندى مى‌گفت: اين داستان را براى محمد پسر عقيل بلخى نقل نمودم. او حسن پسر شجاع را بسيار ستود، من گفتم: پس چرا همانند آن سه آن ديگر نامبردار نشد؟ گفت: عمر او كوتاه بود، حسن پسر شجاع در نيمۀ شوال 244 در سنّ چهل و نه سالگى درگذشت.
(
ترجمه معجم البلدان
, ص616)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.