bookmark

معنای چرخ

چرخ [ carx ]

بالفتح،گردش،و حركت دورى كه درويشان در سماع كنند،و هر چيز كه حركت دورى كند،چون چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ دولاب،و چرخ عصارى؛و چرخى كه بدان پنبه ريسند،و كمان شخ،و پيراهنى كه آنرا گريبانى و كرته گويند،و گريبان جامه،و دهى از مضافات غزنين كه شيخ يعقوب چرخى از انست، و طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و امثال آن،خسرو گويد: بيت قبا و چرخ زربفت و مرصع ستام و زين زرين و ملمع و له: بيت بس كه هر سو شد قبا و چرخ در عالم فراخ همچو چرخ اطلس اطراف همه گيهان گرفت و فخرى گويد: بيت كرتۀ دولت و اقبال ترا باد از فتح و ظفر دامن و چرخ و فردوسى گويد: بيت بياراست جاى بلند و فراخ سرش برتر از چرخ درگاه و كاخ
(
فرهنگ رشیدی
, ص501)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار نام شهرى بوده قديم در خراسان و نام دهى است از ولايت غزنين و آسمان و فلك را نيز گويند و گريبان جامه و پيراهن را نيز گفته‌اند و كمان سخت و نوعى از كمان كه آن را تخش گويند و طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و غيره و جائى كه انگور در آن ريزند و لگد كنند تا شيره آن برآيد و به عربى معصر خوانند و چرخى كه بدان پنبه ريسند و حركت دورى و گرد كسى گرديدن و چرخ زدن درويشان در هنگام سماع و چرخ دولاب و چرخ عصارى و گرديدن چرخ ابريشم‌تابى و هر چيز كه چرخ زند و كمان حكمت را نيز گويند و آن نوعى از منجنيق است كه بدان تير اندازند و نام پرنده‌ايست شكارى و به اين معنى با غين نقطه‌دار هم آمده است و به معنى دور هم هست كه برادر تسلسل باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص290)
sourceLink

چند معنى دارد.اول فلك(ستارگان ) است .(ابو شكور گويد:[بيت] جهانديده‌اى ديدم از شهر بلخ ز هر گونه گشته بسر برش چرخ) دوم چرخه باشد كه زنان بدان دوك ريسند.(شاعر گفت و هر دو«چرخ»را ذكر كرد:[شعر] بينوا چون كافر و دريوش نه دنيا نه دين مدبرا آخر ز مادر بر چه طالع زاده‌اى يا چو مردان چرخ گردان زير پاى همت آر يا زن‌آسا چرخ گردان چند ازين نر ماده‌اى) سيوم دايرۀ جامه باشد.اعنى گريبان (منجيك گفت:[بيت] بر آب ترا[ست]عيبه‌هاى جوشن بر خاك تر[است] چرخهاى ديبا ) چهارم نام شهرى است (در خراسان) . مهستى گفت: بيت با خلق بداورى بود قاضى چرخ وز علم و عمل برى بود قاضى چرخ بر مشته اگر مى‌بريد نيست عجب زآن‌روى كه مشترى بود قاضى چرخ پنجم تير و كمان چرخ باشد و هر چه دوران دارد چرخست .(چرخ زمان و چرخ كاريز كنان و چرخ دولاب كه زير زمين [كشد]و[آب] بر بالا ريزد و چرخى كه مردم در سماع زنند و چرخ منجنيق كه در قلعه‌ها باشد و چرخ ابريشم تابان و چرخ آسيا و امثال آن همه داخل چرخ فلك و تابع آن باشد بسبب دوران.امير معزى گفت در مثال چرخ آسيا:[بيت] گرد آمده ثريا بر چرخ زود گرد چون پرهاى سيمين بر چرخ آسيا )
(
صحاح الفرس
, ص63)
sourceLink

- فلك. و كمان سخت. و گريبان جامه. مثالش شمس فخرى فرمايد بهر سه معنى: بيت تا گل و لاله برويد از خاك تا مه و مهر بتابد از چرخ ديدۀ دوست بتو روشن باد سينۀ خصم پر از ناوك چرخ صدرۀ دولت و اقبال ترا باد از فتح و ظفر دامن و چرخ و بمعنى كمان حكيم فردوسى نيز فرمايد: بيت يكى تيز پيكان و تير خدنگ بچرخ اندرون راندم بيدرنگ و ديگر چرخ معروف . و نيز نام شهريست در خراسان كذا فى التحفه. و در فرهنگ نام ديهى است از مضافات غزنين و اين بيت مهستى را آورده: بيت با خلق بداورى بود قاضى چرخ از علم و عمل برى بود قاضى چرخ و بمعنى پيراهن نيز آورده. امير خسرو مؤيد اين معنى گويد: بيت قباى چرخ زربفت و مرصع ستام و زين زرين و ملمع هم او گويد : بيت بسكه هر سو شد قباى چرخ در عالم فراخ همچو چرخ اطلس اطراف همه عالم گرفت و بمعنى حركت دورى نيز آمده، گويند فلان چرخ مى‌زند. مثال اين معنى مولوى معنوى گويد: بيت سر فرو كن يكدمى از بام چرخ تا زنم من چرخها در پاى چرخ و بمعنى چرخى كه زنان ريسمان بدان ريسند نيز آمده. شاعر گويد: بيت يا چو مردان چرخ گردان زير پاى همت آر يا زن آسا چرخ گردان، چند ازين نر ماده‌اى* و نيز چرخ جولاهان كه كلاوه بر آن و بر ماسوره پيچند. مثال اين معنى حكيم خاقانى گويد: شعر بدفۀ جد و ماشوره و كلاوه و چرخ بآبگير و بمشتوت و ميخكوب و طناب* و در سامى فى الاسامى بمعنى آن موضع كه در آن انگور ريزند و بعد از آن بيفشارند تا شيرۀ آن گيرند و بعربى معصر گويند. نيز آمده [بميم و عين و صاد مهملتين. بوزن جعفر].
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص373)
sourceLink

بفتح اول و سكون ثانى و خاء نقطه‌دار بمعنى كردش دورى كه درويشان سماع كنند چنانكه شيخ سعدى در صفت سماع صوفيّه كفته بچرخ اندرايند دولاب‌وار چو دولاب بر خود بكويند زار و هر چيز كه حركت دورى كند مانند چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ دولاب و چرخ عصارى و چرخى كه بدان پنبه ريسند حكيم فندرسكى بمعنى آسمان كردنده كفته چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى ديكر بمعنى كريبان براى آنكه پارچۀ مدوّر از پيش جامه بركيرند باين اسم موسوم شده خسرو دهلوى كفته كسى كش چشم زخم از چرخ روزى است رسد كرچش جهان در چرخ دوزيست ديكر بمعنى كمان هم او كفته چو زخم تير بى‌تدبير چرخ است نه كمتر تير چرخ از تير چرخ است قبا و چرخ زربفت مرصّع ستام و زين زرّين سا و بمعنى دهى است از مضافات غزنين و از آنجا بوده شيخ يعقوب چرخى و بمعنى طاق ايوان و طاق دركاه سلاطين و امثال آن خسرو كفته بسكه هر سو شد قبا و چرخ در عالم فراخ همچو چرخ اطلس اطراف همه كيهان كرفت فخرى كفته كرتۀ دولت و اقبال ترا باد از فتح و ظفر دامن و چرخ فردوسى كفته بياراست جاى بلند و فراخ سرش برتر از چرخ و دركاه و كاخ و چرخ‌دار بمعنى كمان‌دار است يعنى تيرانداز شمس طبسى كفته اى ز چرخت پريده بر كردون طايران چهار پرّ سهام و بمناسبت كمان و تير تفنك را نيز چرخ كويند و كلولۀ آن را نيز كويند زيرا كه چنانكه كمان تير را بقوّت جسمانى بازوى كماندار بدشمن رساند تفنك هم بقوّت نيروى داروى آتشين كه باروت باشد كلوله را كه بمنزلۀ پيكان تير است بخصم رساند حكيم ازرقى در مدح طغانشاه در جنك سيستان و تير انداختن تفنك دارى از فراز برج كفته ز شه برجى قضا را چرخدارى ملك را ديد در ميدان برابر چو آتش چرخ را پر كرد و بشتافت كز آتش بيندا پاداش و كيفر بزد برباره بر كستوان دار خدنكى راست رو بركستوان در ز زخم تير تا پاى خداوند بدستى مانده بديا نيز كمتر در لغت تير مرقوم شد كه بمعنى يكبار انداختن تفنك يا توب است چنانكه ده تير يا صد تير ديكر بمعنى دف است زيرا كه چرخ مدوّر را كفته‌اند آن نيز مدوّر است و باين جهة بعربى او را دايره كفته‌اند و شاعرى اين رباعى كفته چون دايره ما ز پوست‌پوشان توئيم در دايره حلقه بكوشان توئيم كر بنوازى بجان خروشان توئيم ور ننوازى هم از خموشان توئيم و ارباب فرهنك همانا باين معنى بر نخورده‌اند مولوى كفته تو به سفر كير و با پاى لنك صبر فرو افتد در چاه تنك جز من و ساقى به نماند كسى چون كند آن چرخ ترنكاترنك هم او كفته چرخ درآمد به ترنكاترنك زهره به يكبار فرو ريخت چنك و منسوب بچرخ را كه از غزنين مرقوم شد چرخى كويند و جنسى از اطلس است ز سوز جكر آتشى برفروخت نهم اطلس سرخ چرخى بسوخت
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص311)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] كره و گوى و سپهر و كرۀ فلكى و دايره. و روزگار. و باز سپيد. و كفتار. و ارابه. و گردون و حركت دورى و دور تسلسل. و آسمان. و هر چيز كه حركت دورى كند و بر دور محور خود بگردد مانند چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ آسيا و چرخ دولاب و چرخ عصارى و چ ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] چرغ و قسمى از باز شكارى كه بتازى صقر گويند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1164)
sourceLink

آنچه بدو جغرات زنند.
(
فرهنگ قواس
, ص136)
sourceLink

چرخ در اصطلاح

چرخ [ carx ]

چرخ: وسيله‌اى دايره شكل كه گرد محور خود مى‌چرخد(1)/چرغ (2)( ← چرغ). چرخ به معناى نخست به مناسبت در باب طهارت به كار رفته است. كف پا و ته كفش نجس با راه رفتن روى زمين با شرايطى پاك مى‌شود. برخى، چرخ وسايط نقلى همچون گارى و خودرو را نيز ملحق به كف پا و ته كفش نموده‌اند، ليكن برخى در پاك شدن آن اشكال كرده‌اند.(3) (1) فرهنگ بزرگ سخن. (2) لغت نامۀ دهخدا/واژۀ «چرغ». (3) كشف الغطاء 383/2؛ مجمع الرسائل (عبادات) / 32؛ توضيح المسائل مراجع 116/1 م 188؛ مصباح الفقيه 327/8.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج3 , ص173)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.